<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باغچه</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com</link>
<description>یاداشت‌ها، شعرها و قصه‌های مجید محبوبی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 May 2012 00:17:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک نویسنده چند تجربه(قسمت چهارم)</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;جدیت، سخاوت و حُسن نیت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قبل از شروع این قسمت می‌خواهم در مورد یک مطلبی توضیح مختصری بدهم. مطلب مهمی که شاید خیلی‌ها به آن توجه نمی‌کنند و آن اینکه وقتی می‌گوییم نویسنده، منظورمان همه نویسنده‌هاست. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. چه داستان‌نویس و چه غیرداستان‌نویس و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی اگر تأکیدمان روی نویسنده‌های داستان‌نویس است،‌ به خاطر این است که اینها استاد نوشتن هستند. از کلمات سرگردان هوا، بهترین جمله‌ها را می‌سازند. بهترین تصویرها را ارائه می‌دهند و مؤثرترین داستان‌ها را حکایت می‌کنند. و گرنه نویسنده‌های زیادی داریم که کتاب‌های زیادی به نگارش درآورده‌اند و چه بسا کتاب‌های آنها سرنوشت یک علمی را تغییر داده است. مثل کتاب قانون ابن‌سینا در علم طب و کتاب‌های زیادی که مسلما شما با شهرت آنها به خوبی آشنا هستید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به عنوان مثال شهید بزرگوار مرتضی مطهری اگر چه یک نویسنده است؛ ولی جنبه‌های علمی، اخلاقی و سیاسی او بُعد نویسندگی‌اش را به شدت تحت‌الشعاع قرار داده است و به خاطر همین وقتی از ایشان اسم می‌برند نمی‌گویند نویسندة معروف بلکه از ایشان به عنوان یک رجل دینی و عالم ربانی یاد می‌کنند. در مقابل این، مثلاً نویسنده‌ای بزرگی مثل جلال آل‌احمد اگرچه معلم و استاد شایستة دبیرستان و دانشگاه بوده‌اند؛ جزو فعالان سیاسی زمان خوشان بوده‌اند؛ ولی جنبة نویسندگی ایشان به آن جنبه‌های دیگرش می‌چربیده است. به خاطر همین وقتی اسم جلال به میان می‌آید قبل از هر چیز نوشته‌های ایشان در ذهن شکل می‌گیرد. &lt;B&gt;&lt;I&gt;غربزدگی،‌ خسی در میقات، نفرین زمین و مدیر مدرسه و ...&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امیدوارم با این توضیح مختصر دوستان قانع شده باشند و بر ما خرده نگیرند که چرا فقط داستان‌نویس‌ها را نویسنده می‌دانیم و از تجربیات آنها سخن می‌گوییم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در این قسمت شما را با کسی آشنا می‌کنیم که کتابی دارد به نام &lt;B&gt;&lt;I&gt;درس‌هایی دربارة داستان‌نویسی&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;. این کتاب مجموعه، 315 درس داستان‌نویسی است که در کلاس‌های ادبیات خلاق چند دانشگاه در امریکا ارائه شده است. این کتاب شیوه‌های درست صحنه‌پردازی، درگیری و روابط اشخاص داستان، استفاده از زاویه دید، گفتگونویسی و صدها نکتة‌ دیگر را به نویسندگان آن هم همراه با مثال‌هایی روشن می‌آموزد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این نویسندة معروف که شاید کتابش بیشتر از خودش معروف شده باشد، کسی نیست جز آقای «لئونارد بیشاپ» که داستان زندگی‌اش هم حکایت‌های جالبی دارد. زحمت ترجمة این کتاب را باز آقای محسن سلیمانی کشیده‌اند. یگانه مترجم سترگ عرصة ادبیات داستانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در همان مقدمة کتاب، نویسندة خیلی صادقانه سر صحبت را با خواننده باز می‌کند و می‌گوید: «وقتی من کار نویسندگی را شروع کردم از همه بي‌تجربه‌تر بودم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;او در ادامه، نحوة شروع کارش را چنین شرح می‌دهد: «باری. در کلاس‌های نویسندگی خلاق ثبت نام کردم و بلافاصله مقهور دانش هنرجویان و اساتید نویسندگی شدم که اطلاعاتشان خیلی زیاد بود و خوب هم حرف می‌زدند. عیناً مثل هنرپیشه‌های فیلم‌های انگلیسی. وقتی کنار آنها قرار گرفتم احساس کردم که خیلی جوجه‌ام... روزها کار می‌کردم و کتاب می‌خواندم و شب‌ها می‌نوشتم و بعد دست‌نویس‌هایم را ماشین می‌کردم و به استاد نویسندگی‌مان دکتر چارلز می‌دادم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی اولین اثر لئونارد چاپ می‌شود، او تکلیف خودش را با زندگی‌اش مشخص می‌کند. او در این بار می‌گوید: «احساس کردم فرصتی پیش آمده. من آدم کودنی بودم؛ اما احمق نبودم. یا باید جرأتی به خرج می‌دادم و نویسندة بزرگی می‌شدم و یا نویسندة متوسطی می‌ماندم  و با تقلا زندگی‌ام را پیش می‌بردم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینکه لئونارد چه جوری با یک تصمیم جدی کار نویسندگی‌اش را شروع می‌کند و جزو کسانی می‌شود که کتاب‌هایش در ردیف آثار پرفروش قرار می‌گیرد، خودش داستان مفصلی است که باید در کتاب خودش خواند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نظر من، نکتة جالب توجهی که در تجربیات خوب آقای بیشاپ وجود دارد این است که او یک آدم خیلی معمولی بوده است. از یک خانوادة‌ بسیار معمولی که اتفاقا پدرش می‌خواسته مادرش را با تفنگ نشانه برود و او را بکشد!!.... و او در چنین شرایط سخت و بدی که قرار داشته به نویسندگی روی می‌آورد و سرانجام جزو اساتید داستان‌نویسی معروف آمریکا بلکه جهان می‌شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نکتة دیگری که شاید کتاب &lt;B&gt;&lt;I&gt;درس‌هایی دربارة داستان‌نویسی&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; را جزو کتاب‌های پرفروش جهانی کرده است، به نظر من صداقت و حسن نیّت نویسنده‌ است. وقتی شما با حقایق زندگی این انسان شریف آشنا می‌شوید می‌بینید آنچه را که خود آموخته و تجربه کرده، سخاوتمندانه در اختیار شما ‌گذاشته است. کاری که شاید کمتر کسی بخواهد آن را انجام دهد. بد نیست این را هم از زبان خود او بشنوید که چقدر دلسوزانه در مورد روابط ناشران و نویسنده‌های تازه‌کار اظهار نظر می‌کند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;«طی سال‌ها که به کار و آموزش نویسندگی اشتغال داشته‌ام، شاهد بوده‌ام که چگونه ناشران، دلالان نشر، اساتید دانشگاه، آموزگاران خصوصی و نویسندگان حرفه‌ای زیرک – که اینک دیگر با نویسندگان احساس همدلی نمی‌کنند- به نویسندگان بی‌تجربه دروغ می‌گویند، آنها را گمراه و تحقیر می‌کنند، نادیده می‌گیرند و یا فریب می‌دهند. طوری که اینک استثمار نویسندگان بی‌تجربه در آمریکا، بدل به حرفة جدیدی شده است».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 00:17:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنبد کاووس</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>اردیبهشت ۱۳۹۱ / گنبد کاووس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img4up.com/up2/90147790091826327242.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 17:27:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نویسنده چند تجربه(3)</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;لذت نویسنده بودن و سختی نوشتن&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر کتاب &lt;B&gt;&lt;I&gt;28 اشتباه نویسندگان&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; را ندارید حتماً بگیرید و بخوانید. این کتاب را خانم «جودی دلتون» نوشته و آقای «محسن سلیمانی» آن را ترجمه و انتشارات سورة مهر آن را منتشر کرده است. خانم دلتون تقریباً همة تجربیات نویسندگی‌اش را در این کتاب برای مخاطب خیلی ساده و شیرین گفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل از بیان تجربیات خانم دلتون، باید بگویم که یکی از مشکلاتی که ما نویسندگان تازه‌کار داریم این است که فکر می‌کنیم با چاپ اولین مطلبمان در یکی از نشریات به گروه نویسندگان پیوسته‌ایم و دیگر کسی حق ندارد ما را نویسنده خطاب نکند. این فکر اگر از روی خامی ما باشد، هیچ اشکالی ندارد؛ ولی اگر واقعا از روی آگاهی چنین بیندیشیم، سخت به خطا رفته‌ایم. چون نه تنها در نویسندگی بلکه در همة حرفه‌ها چنین است. به عنوان مثال به کسی که یک بار و دو بار و حتی چندین بار هم ماشین‌سواری کرده، راننده نمی‌گویند. به کسی که چندین بار سر کلاس رفته و کلاس‌داری کرده معلم نمی‌گویند و ... نویسنده هم با یکی دو نوشته و حتی چندین نوشته و کتاب هم نمی‌شود اسم نویسنده رویش گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یعنی نویسندگان واقعی معتقدند که کار سخت و اصلی یک نویسنده بعد از چاپ اولین نوشته‌های او شروع می‌شود. اگر او توانست نوشته‌های معمولی خودش را به نوشته‌های خوب و مؤثر تبدیل کند و موقعیت نویسندگی خودش را با سماجت تثبیت گرداند، مشخص می‌شود که او در عرصة نویسندگی حرفی برای گفتن دارد؛ و گرنه دلیلی بر مهارت و سرآمدی او در نویسندگی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم دلتون دلیل عمدة ناکامی نویسندگان را اشتباهات باور نکردنی آنها در کارشان می‌داند. او معتقد است نویسندگان تازه‌کار دیر آمده و زود می‌خواهند بروند. آنها گمان می‌کنند تنها استعداد برای ورود به عالم نویسندگی کافی است، ‌در حالی که از تأثیر شگفت‌انگیز مهارت غافل هستند. آنها نمی‌دانند که باید در نویسندگی هم مثل بقیة حرفه‌ها قبل از آفرینش یک اثر ادبی و هنری ساعت‌ها باید تمرین کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این نویسندة معروف آمریکایی در تبیین تجربیات خود می‌گوید: «وقتی من در سال 1971 نوشتن را شروع کردم هیچ چیز دربارة نویسندگی نمی‌دانستم و نوشتن برایم لذت‌بخش بود. الان گاهی حسرت آن روزها را می‌خورم. روزهایی که فرق بین دوغ و دوشاب را نمی‌دانستم. هر چه در قلبم می‌گذشت روی میز اتاق نشیمن تایپ می‌کردم و در همان حال پسر کوچکم زیر پاهایم با ماشین‌های قوطی کبریتی‌اش بازی می‌کرد. همراه کلماتی که می‌نوشتم، می‌خندیم و گریه می‌کردم و آنها را با صدای بلند برای کسی که می‌شنید می‌خواندم. روزی که فهمیدم نویسنده‌ای عالی نیستم آسمان بر سرم آوار شد؛ اما انگیزه فروش آثارم و تأمین زندگی چهار بچه‌ام از راه قلم بر غرورم پیروز شد و از کلی‌بافی دست کشیدم. سردبیران و مسئولان مهربانی که کورسوی استعدادی در من می‌دیدند ایراد‌هایم را یادآوری می‌کردند و چند سال بعد رفته‌رفته نوشته‌هایم قوام گرفت و قوی‌تر شد».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از تجربیات خوب خانم دلتون این است که یک نویسنده نباید کار نویسندگی‌اش را به بهانة کارهای دیگر به امروز و فردا بیندازد. مثال‌های جالبی هم می‌زند. مثلا می‌گوید: «وقتی به اجتماعی وارد می‌شوم و افراد تازه‌ای را می‌بینم، یا وقتی بعد از صحبت دربارة نویسندگی، برای ناهار به جمعی وارد می‌شوم معمولا یک یاز افراد جمع، به طور ناخودآگاه می‌گوید: «آخ اگر من وقت داشتم و می‌توانستم بنویسم. شاید بعد از رفتن دخترم به مدرسه یا بعد از سر و سامان گرفتن پسرم یا ...» و بعد حرفش را قطع می‌کند و بهانه‌های بیشتری می‌آورد. بعضی‌ها می‌گویند: &quot;من عمه‌ای دارم که نویسنده است و واقعاً هم خوب می‌نویسد؛ اما تا حالا چیزی چاپ نکرده! چون کارهای مهم‌تری داشته، نمایندة فلان ناحیه بوده . . .&quot; یا اغلب می‌گویند: &quot;من بالاخره یک روز یک کتاب می‌نویسم. چیزهایی که می‌توانم درباره‌اش بنویسم همه‌اش توی این دفتر یادداشت کوچک است، آره یک روز بالاخره می‌نویسمشان.&quot; البته نمی‌دانم چرا مردم بیشتر برای نوشتن امروز و فردا می‌کنند تا چیزهای دیگر، شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد؛ ولی نوشتن خیلی سخت است!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; شاید یک دلیل دیگر برای اینکه چرا خیلی‌ها در کار نوشتن امروز و فردا می‌کنند، این باشد که آنها مجبور نیستند که بنویسند. نوشتن در زندگی آنها هرگز نیاز درجة اول نبوده است. وقتی پشت میز می‌نشینند تا بنویسند، با دیدن کوچک‌ترین چیزی در اتاق، ذهن آنها منحرف می‌شود: بعضی چیزها را باید تعمیر کنند،‌ غذا را بپزند و چمن‌های باغچه را کوتاه کنند و ... این چیزها برای بسیاری از نویسنده‌هایی که من می‌شناسم در اولویت اول است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 08:22:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نویسنده چند تجربه(قسمت دوم)</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نوشتن یعنی زندگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.bashgah.net/assets/th/-Image-peoples-tolstoy-tolstoy15.jpg&quot;&gt;این بار می‌رویم سراغ لئو تولستوی نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روسیه که در &lt;A title=&quot;۹ سپتامبر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B9_%D8%B3%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&quot;&gt;۹ سپتامبر&lt;/A&gt; &lt;A title=&quot;۱۸۲۸ (میلادی)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B8%DB%B2%DB%B8_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C)&quot;&gt;۱۸۲۸ میلادی&lt;/A&gt; در &lt;A title=&quot;یاسنایا پالیانا (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7_%D9%BE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;یاسنایا پالیانا&lt;/A&gt; در ۱۶۰ کیلومتری جنوب مسکو به دنیا آمد. او همچنین در&lt;A title=&quot;۲۰ نوامبر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B0_%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&quot;&gt;۲۰ نوامبر&lt;/A&gt; &lt;A title=&quot;۱۹۱۰ (میلادی)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B0_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C)&quot;&gt;۱۹۱۰ میلادی&lt;/A&gt; درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگ‌ترین شخصیت‌های تاریخ روسیه می‌باشد. رمان‌های &lt;I&gt;&lt;A title=&quot;جنگ و صلح (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D9%88_%D8%B5%D9%84%D8%AD&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;جنگ&lt;/A&gt; و صلح&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;آناکارنینا &lt;/I&gt;جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. تولستوی به‌ حدی در کشورش مشهور و محبوب است که سکه طلای یادبودی به ‌احترام وی ضرب شده‌ است. او به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را به شدت تغییر داد و به ساده زیستن روی آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب است بدانید که این مرد بزرگ، مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و پس از آن تحت تکفل عمه‌اش قرار گرفت. ذکر این نکته از آن جهت است که یتیمی هیچ‌وقت نتوانست مانع پیشرفت‌های شگرف او بشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیشتر از این نمی‌خواهیم به زندگی پر از فراز و نشیب ایشان بپردازیم؛ ولی اگر به زندگی ادبی او توجه کنیم، نکته‌های زیادی برای یاد گرفتن در زندگی او وجود دارد.  کتاب‌هایی که تولستوی نوشت، بعضی از آنها در زمان خودش به شدت ادبیات جهان را تحت تأثیر قرار داد و هنوز هم که هنوز است تقریباً بیشتر کتاب‌های او مخصوصاً کتاب &lt;I&gt;جنگ و صلح&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;آناکارنینا&lt;/I&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;نه تنها به روسی بلکه به بیشتر زبان‌های دنیا چاپ و نشر می‌شوند. این کتاب‌ها در ایران نیز بارها و بارها تجدید چاپ شده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولستوی، برای اولین بار چند قطعه و داستان، و نیز سرگذشت کودکی و دوران جوانی خود را که رنگ افسانه به آن زده بود، نوشت. این نوشته‌ها در مجله‌ای چاپ شد و مورد توجه خوانندگان قرار گرفت&lt;A name=_ftnref1&gt;[1]&lt;/A&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ببینید ظهور یک نویسندة بزرگ جهانی، برای اولین بار در یک نشریه اتفاق می‌افتد. پس اگر کسی می‌خواهد پا جای بزرگان بگذارد باید ارتباط و همکاری با نشریات را جدی بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولستوی وقتی به سن جوانی رسید با شور و شوق تمام وارد فعالیت‌های اجتماعی شد. علی‌رغم ثروت زیاد، کارهای کشاورزی و دامداری خانواده، او به تعلیم بچه‌های محل خود رو آورد. او مدرسه‌ای ساخت که دلخواه خودش بود. در مدرسة او دانش‌آموزان نظم و انضباط نداشتند و آنها هیچ‌وقت تنبیه نمی‌شدند. او خود به آنها درس می‌داد و با آنها کار می‌کرد و با آنها مشغول بازی می‌شد. سپس تا نصفه‌های شب برای بچه‌های مدرسه قصه می‌گفت و با آنها آواز می‌خواند.&lt;A name=_ftnref2&gt;[2]&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس اگر کسی فکر می‌کند نویسنده‌ها باید در قبال مسائل اجتماعی خود آدم‌های بی‌تفاوتی باشند اشتباه می‌کنند. نویسنده باید چند برابر آدم‌های عادی فعالیت داشته باشد. همین نکته است که او را با دیگران متمایز می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولستوی در سنین بعد از ازدواج، با مشغله‌های زیاد زندگی توانست به خلق بزرگ‌ترین شاهکارهای خود یعنی &lt;I&gt;جنگ و صلح&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;آناکارنینا &lt;/I&gt;همت بگمارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در زندگی این نویسندة بزرگ، خاطره‌نویسی یکی از عادات روزانة او به شمار می‌رفت. او در دفتر خاطرات خود علاوه بر خاطرات روزانه، امیدها، آرزوها، فکرها و دعاهای خویش را یادداشت می‌کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در زندگی خانوادگی او می‌خوانیم:‌&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولستوی روز خود را با خوردن صبحانه آغاز می‌کرد و بعد از گفتگوی کوتاه با اعضای خانواده با گفتن این جمله که «حالا وقت کار کردن است!» از جا برمی‌خاست و توی اتاق کارش ناپدید می‌شد. او تا بعد از ظهر در اتاق کارش می‌نوشت و می‌نوشت و هیچ کس در این هنگام جرأت نمی‌کرد مزاحم کار او بشود. او بعد از ظهر وقتی از کار خسته می‌شد از اتاق بیرون می‌آمد و به سراغ ورزش می‌رفت. معمولا یا پیاده‌روی می‌کرد و یا اسب‌سواری. حدود ساعت پنج برای صرف ناهار برمی‌گشت. با اشتهای خوب غذا می‌خورد و وقتی سیر می‌شد تمام حاضرین را با حرف‌های خود به نشاط می‌آورد. پس از ناهار دوباره به اتاق کار خود می‌رفت و مطالعه می‌کرد و ساعت هشت بعد از ظهر برای خوردن چایی به اهل خانواده می‌پیوست.&lt;A name=_ftnref3&gt;[3]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;BR clear=all&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR SIZE=1 width=&quot;33%&quot;&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A name=_ftn1&gt;[1]&lt;/A&gt; . دربارة رمان و داستان کوتاه؛ ترجمة کاوه دهگان، ص 32&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A name=_ftn2&gt;[2]&lt;/A&gt; . همان، ص 33&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A name=_ftn3&gt;[3]&lt;/A&gt; .همان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 22:08:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیدار به آخر خط رسید</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>&lt;SPAN id=Newsdetails2_lblBody class=news_body&gt; رضا امیرخانی در گفتگو با خبرنگار مهر از پایان تالیف تازه‌ترین رمان خود با عنوان «قیدار» خبر داد و گفت: این رمان در حجم تقریبی 300 صفحه و در 9 فصل نوشته شده و در تهران دهه 50 می‌گذرد. 
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;امیرخانی با تاکید بر اینکه این رمان را باید یک رمان شخصیت دانست، گفت: داستان این رمان به مردی بازمی‌گردد که به شدت دوست دارد ادامه دهنده سلسله خود باشد و به عبارت دیگر نیاز دارد که به شدت خودش باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;وی افزود: شخصیت این رمان دوست دارد تا جهان خودش را خودش بسازد و به نوعی بر جهان بیرونی خود موثر باشد. در واقع شخصیت این رمان سعی دارد با ساحت شخصی خود بر جهان بیرونی‌اش موثر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;به گفته امیرخانی، داستان شخصیت این رمان همچنین تلمیحی به زندگانی قیدار نبی (ع) دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;نویسنده «نفحات نفت» افزود: ایده نگارش این رمان مربوط با چهار سال قبل بود، اما نوشتن آن در یک سال اخیر اتفاق افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;این نویسنده در پایان اظهار امیدواری کرد که این رمان در نمایشگاه کتاب امسال از سوی نشر افق به مخاطبان ارائه شود.  &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;امیرخانی سال گذشته نیز کتاب «جانستان کابلستان» را که به شرح سفر وی به کشور افغانستان می‌پ‍‌ردازد از سوی این ناشر منتشر کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;«قیدار» پس از کتاب‌های جانستان کابلستان و نفحات نفت نخستین اثر داستانی از امیرخانی است که در دو سال گذشته از وی منتشر خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl&gt;آخرین اثر داستانی منتشر شده از امیرخانی تا پیش از قیدار، رمان «بی‌وتن» است که از سوی نشر علم منتشر شده است.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 23:53:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نویسنده، چند تجربه(1)</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اشاره:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این به بعد جهت استفاده دوستان نوقلم، موضوع جدیدی با عنوان &quot;یک نویسنده، چند تجربه&quot; به موضوعات باغچه اضافه می‌شود. امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد. این نوشته‌ها در مجله پیشگامان به چاپ رسیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;قسمت اول&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://encrypted-tbn1.google.com/images?q=tbn:ANd9GcTA5M8saqQObGQjwT8J9j6FNGwDNmrbADhYkLr74y3HuCocHwWwini-iVc&quot;&gt;دوست دارم این بحث را از خودم شروع کنم. یعنی با تجربیات خودم. خیلی ساده است. هر صاحب حرفه‌ای وقتی سنی از او می‌گذرد، گذر ایام کوله‌باری از تجربه روی شانة او می‌گذارد. بر همین اساس، به نظرم بد نیست که ما خیلی از موفقیت‌های خودمان را در تجربیات دیگران جستجو کنیم. اصلا خود این قصه‌هایی که ما می‌نویسیم هر کدام از آنها یک تجربه است. چه تجربة واقعی و چه تجربة تخیلی. و نقل تجربیات برای این است که ما از آنها درس بگیریم و چراغ راه خودمان بکنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دربارة نویسندگی هم اگر با تجربیات نویسندگان آشنا بشویم، برای ما خالی از فایده نخواهد بود. همین دنبال کردن تجربة دیگر نویسندگان، برای خود من در ایام نوجوانی خودش یک تجربه شد. آن روزها که هنوز از نزدیک نویسنده‌ای را ندیده بودم، حتی برایم تصوّر چهرة یک نویسنده هم دشوار بود. درست 29 سال پیش وقتی شعر «باغبان» شاعر خوب کودکان، آقای مصطفی رحمان‌دوست را در کلاس دوم ابتدایی می‌خواندم هرگز تصور نمی‌کردم چنین شخصیت دوست‌داشتنی را از نزدیک ببینم. ولی بعد از 25 سال توانستم با ایشان از نزدیک دیدار کنم و این یکی از اتفاق‌های خوب زندگی من بود. داستان شعر باغبان آقای رحمان‌دوست را به خودشان گفتم که من از وقتی که بچه بودم با اسم شما آشنا بوده‌ام. البته توفیق رفیق راهم بوده است که در این مدت نویسندگان و شاعران بزرگی را از نزدیک زیارت کرده‌ایم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای کسی که می‌خواهد نویسنده بشود، همین دیدار با نویسندگان پیش‌کسوت خیلی روحیه‌بخش و الهام‌آور است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از تجربیات دیگر خودم این است که علاقة شدیدی به کتاب خواندن داشتم. این کتاب خواندن واقعا معجزه می‌کند. وقتی چیزهایی را نمی‌دانید  و می‌خواهید آنها را بدانید حتما کتاب‌هایی در آن موضوعات تهیه کنید و بنشینید بخوانید. وقتی خواندید و اطلاعات شما در آن موضوعات تکمیل شد اعتماد به نفس شما برای یک جهش دیگر علمی بیشتر خواهد شد. به عنوان مثال مسئله &quot;داستان&quot; برای من پنج و شش سالی دغدغهٔ فکری شد. خیلی با این موضوع درگیر بودم. هر داستانی می‌نوشتم به مجلات می‌فرستادم. به استادها نشان می‌دادم؛ ولی هیچ‌وقت به آن نتیجة دلخواه خودم نمی‌رسیدم. وقتی کتاب‌های زیادی در این موضوع خواندم و آنها را با دیگر دوستان و اساتیدم به مباحثه گذاشتم دیدم دارم یک چیزهایی در مورد داستان می‌فهمم. یک دوستی برای من گفته بود که اگر بتوانی صد داستان کوتاه بخوانی آن وقت خواهی توانست یک داستان کوتاه بنویسی. البته این حرف کمی اغراق‌آمیز است. اصلاً هیچ یک از حرف‌های دیگران لوح منزل نیست. می‌شود با کمتر از این تعداد هم یک داستان کوتاه نوشت. و بالعکس نمی‌شود با بیشتر از این تعداد هم داستان کوتاه نوشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از شرایط اولیه و مهم در نویسندگی ذوق است. نویسنده باید ذوق نوشتن داشته باشد. اگر نداشته باشد هر چه قدر هم بخواند نوشتنش نمی‌آید. باید علاقه به نوشتن داشته باشد. و گرنه صد سال هم بخواند و نخواهد و نتواند بنویسد، چیزی نوشته نمی‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من یکی از کارهایی که از دوران کودکی و نوجوانی‌ام با آن دمساز هستم، همین نوشتن و دور ریختن است. یعنی همیشه این طوری نیست که چیزی را برای چاپ شدن بنویسم؛ بلکه خیلی وقت‌ها می‌شود که می‌نویسم تا لذت ببرم. می‌نویسم تا از مجهولی به معلومی برسم. می‌نویسم تا غمی را از دلم بزدایم. می‌نویسم تا خاطره‌ای را در وجودم زنده کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در شماره‌های بعدی شما را با تجربیات دیگر نویسنده‌ها آشنا خواهیم کرد.     &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 00:42:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌وفا</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;مهربونی با همه&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جز با دل من؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;می‌شود آیا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;که روزی باز گردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بازگردی؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; با دلم دمساز گردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بی‌وفا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; دادی به بادم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کی رود ای نازنین،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جورت ز یادم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Apr 2012 23:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین دریافت فکری من در سال نود و یک</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;امسال باز طبق عادت سال‌های گذشته، جهت تجدید دیدار با اقوام راهی ولایت شدم. مراغه، ملکان و میاندوآب.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;در ورودی میاندوآب وقتی به اولین پل رسیدم و ترافیک سنگین را دیدم که فوق‌العاده وحشتناک بود! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;جالب بود که از هر دو طرف پل، یعنی دقیقا از بغل‌های پل عده‌ای با ماشین‌های خودشان(بیشتر با سه چرخه‌های مخصوص حمل ماسه) از داخل رودخانه بالا می‌آمدند و در عکس هم در تلاش بودند که دیوار این ترافیک سنگین را بشکنند و به مقصد مورد نظر خود حرکت کنند و جالب‌تر اینکه اینها در کار خود موفق بودند و اینجا بود که اعصاب‌ها خرد می‌شد و مردم سر از شیشه‌های ماشین‌ها بیرون می‌آوردند و همدیگر را الاغ نفهم خطاب می‌کردند...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;در شهر کهنی مثل مراغه هم، در داخل شهر که رنگی از لباس‌های سبز و سفید پلیس راهنمایی و رانندگی دیده نمی‌شد... من برای اولین بار دریافتم که گاهی بود و نبود بعضی چیزها چندان تفاوتی نمی‌کند. اگر اداره راهنمایی و رانندگی هم در این شهرها نباشد مطمئنا اوضاع از این بدتر نخواهد شد.  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 29 Mar 2012 22:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارنامه سال نود</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ته ساعت شنی سال نود، دارد پر می‌شود. لحظه‌ها باز بهاری می‌شود. هر چقدر هم اهل غم و غصه باشی، رسیدن عید، رسیدن بهار، لبخند شادی و سرور را بر لبانت می‌نشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبق عادت همه ساله دوباره برمی‌گردم به اول سال نود و مروری می‌کنم سال نود را. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال نود را در حالی آغاز کردم که مادر کنارم بود و آن روزهای عید که دیدار خاله‌ی مادر رفتیم و کسالت جدی داشت، ما را نگران کرد. حتی بعد از بازگشت به قم، هر لحظه منتظر بودم که خبر بدی بشنوم. ولی هر بار که از مادر حالش را می‌پرسیدم، می‌گفت: خوب است. با گذشت ایام، دیگر فراموش شد و انگار خدا را شکر قضیه بیماری که نوعی از سرطان بود،رو به بهبودی گذاشت، تا اینکه پاییز رسید و بیماری جدی این بار سراغ مادر من آمد و او را با خودش برد. خاله هم با پیری و مریضی که داشت در عزای مادر شریک غم ما شد.و این مهم‌ترین اتفاق ناگوار سال نود در زندگی من بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امسال خدا را شکر تا آخرین روزش هنوز زیر باران بودیم. زیر سایه باران. ماهنامه باران را می‌گویم. حتی فروردین نود و یک را هم من کار کردم. با اینکه دوست عزیزم جناب علوی‌فرد از اول اسفند مسئولیت باران را به عهده گرفت؛ ولی به خاطر کثرت کارها از جمله دفاع از پایان‌نامه‌اش، من مجبور شدم به جای او کارها را ادامه بدهم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کار در نشریه باران با همه‌ی مشکلاتی که داشت لذت‌بخش بود؛ شاید هنوزم هم باورم نمی‌شود که یکی از رؤیاهای زندگی من خیلی ساده به حقیقت پیوست و من شدم مسئول رتق و فتق یکی از نشریات نوجوان کشور. از وقتی قدم به وادی نویسندگی گذاشتم و خاصه از زمانی که فهمیدم باید با نشریات در ارتباط باشم، یکی از آرزوهای محال من چاپ شدن مطالبم در نشریات بود. البته این دیدگاه مال دوره‌ی نوجوانی است و شاید هر نوجوانی چنین آرزویی داشته باشد. من صادقانه می‌گویم که با همه‌ی اعتماد به نفس و توانایی که داشتم، چاپ شدن مطلب در نشریه را سخت و در عین حال یک پله‌ي موفقیت می‌دانستم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی این موفقیت به دست آمد، آرزوهای بعدی چاپ مکرر و رسیدن به این نقطه بود که مثلا در نشریه‌ای صفحه‌ی ثابت داشته باشم و این موفقیت‌ هم چنان سریع به دست آمد که من وقتی به خود آمدم دیدم سنی از من گذشته است. عمری از من برباد رفته است. تازه فهمیدم که باید اساسی کار می‌کردم و به فکر چیزهایی دیگری می‌بودم که نبوده‌ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل نوشتن کتاب و شرکت در جشنواره‌ها که اولی را دوستان و پیشکسوتان ما چنان تاکیدات مجدانه می‌فرمدند که به فکر نوشتن کتاب نباشید که ما فکر می‌کردیم باید در ۵۰-۶۰ سالگی باید بنشینیم کتاب بنویسیم. چیزی نگذشت که خود این بزرگواران در مدت کوتاهی بازار را با کتاب‌های دوره‌ای خود پر کردند و ما تازه متوجه شدیم که هنوز در خامیت دوره‌ی نوجوانی غرق بوده‌ایم و مستی چاپ اثر  و نویسنده ثابت بودن و شرکت در جلسات صمیمانه اساتید ما را از چه چیزهایی غافل کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و یا شرکت در جشنواره‌ها چندان مهم جلوه‌گر نمی‌شد و ما باز وقتی به خود می‌آمدیم که می‌دیدم، دوستان هر کدام مقامی آورده‌اند و به آن افتخار می‌کنند و این باعث یأس می‌شد و موجبات دوری از دوستان و احساس ضعف در پیش دیگران و قضیه وقتی دردناک می‌شد که از تو حتی به عنوان تماشاچی هم به جشنواره‌ها دعوت نمی‌کردند. و جالب است که من فقط یک بار به جشنواره‌ای در تهران رفتم و آنجا تازه متوجه شدم که این جشنواره‌ها چقدر برکات داشته است! و دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثلا برای خود من برکاتش این بود که از نزدیک خیلی از بزرگان ادبیات را دیدم. ادبیات خودمان را می‌گویم. کودک و نوجوان. و کلی عکس یادگاری و بعدا پز دادن به آنها در همین وبلاگ و اینکه ما هم بعله...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی سال بعدش یکی از...بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من دیگر از هر چه جشنواره بود، بدم آمد. با اینکه در جشنواره‌های دیگری خودم برگزیده شدم؛ ولی هنوز دلم از این جشنواره‌ها خون است. همه اهل فن هم می‌دانند چه می‌گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا را شکر گردونه چرخید و ما هم داور چندین جشنواره شدیم و از نزدیک دیدیم که داوری در جشنواره‌ها حرف اول را می‌زند. من حتی قسم می‌خورم که موفقیت‌های خودم به یمن وجود دوستان خودم بوده است. بعد از آنکه اسم در می‌کنی و می‌شوی نویسنده ثابت نشریات...نترس بالاخره یک روزی تو هم برگزیده معتبرترین جایزه کشور می‌شوی و لو سنت برسد به ۵۰-۶۰. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من خودم خیلی‌ها را سراغ دارم که کتاب سالشان...بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و البته با همه اوضاع و احوال، این جوایز ادبی چیز بدی نیست؛ فقط اشکال کار این است که همه چیز تو را با داشتن همین جوایز می‌سنجند. سنجشی که همه در ناجوانمردانه بودن آن سخن رانده‌اند و من البته کوچک‌تر از آنم که جایگاه والای این جوایز را زیر سؤال ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی &quot;باران&quot; به زندگی ادبی من بارید، من در نشریات مختلفی قلم می‌زدم، نه تنها در مخیله‌ خودم، بلکه در مخیله هیچ یک از دوستان من هم نمی‌گنجید که چنین اقبالی!! به ما رو کرده باشد. و شاید نکته‌ی مشترک این مسئله کوچک شمردن نویسنده‌ای است که تکیه‌گاهی بین اهل فن ندارد. نویسنده‌ای که فقط  عمری در حصار تنگ‌نظرانه‌ی دوستان پیشکسوت خود نوشته و دم برنیاورده و بلد نبوده چه کار کند که کارش بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجاست که خدا، خودش دست به کار می‌شود. کتابی که حتی بعضی از دوستان افتخار نمی‌دادند هدیه بگیرند، جزو نامزدهای جایزه جمهوری اسلامی می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در یکی از جشنواره‌ها به عنوان مؤلف برتر معرفی می‌شوی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز کتاب دیگری که مظلومانه توسط گمنام‌ترین ناشر قمی با سرمایه خودت چاپ می‌شود،جزء نامزدهای کتاب کانون پرورش فکری می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و کتاب دیگری باز می‌شود کتاب سال قم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و کتابی در حوزه علمیه قم مقام اول در ادبیات را به خود اختصاص می‌دهد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نویسندگان بزرگواری که حتی از نزدیک دیدنشان هم برایت یک آرزوست تو را دوست خود خطاب می‌کنند! از تو دعوت می‌کنند با آنها همکار ی کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و مجله بارانی که جرأت نداشتی برایش داستان بفرستی که مبادا ردش کنند؛...می‌شوی دبیرتحریریه(سردبیری در باران یک مسئولیت اداری است و مسئولیت ادبی و اجرایی با دبیر تحریریه است.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من با این تفاسیر شدم دبیر تحریه باران و بیش از سی شماره باران را مدیریت کردم. حالا خوشحالم که وقتی آن را به دوستان دیگر تحویل دادم تغییرات عمده‌ای درش دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نویسندگان غریب و مظلومی مثل خودم یک تیم جدیدی تشکیل دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وابستگی مجله به نویسندگانی که عرصه را بر ضعفا تنگ کرده بودند،از بین بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آنجا که مجله باران یک مجله قرآنی است، یکی از دانشمندان و مفسرین عزیز قرآن را که در ادبیات کودک تخصص دارد، نویسنده ثابت مجله کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز از آنجا که باران یک مجله قرآنی است و ویژه نوجوان است، یکی ازدوستان طلبه‌ای که مثل اخوی من می‌ماند؛ و در امر مشاوره  و روانشناسی موفق عمل کرده و به نظر بنده در مقاله‌نویسی برای نوجوانان قلم منحصر به فردی دارد- نویسنده ثابت مجله کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره تا آنجایی که در توانم بود سعی کردم مطالب همه‌اش در قالب‌های شناخته شده‌ی هنری - ادبی باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهم‌تر از اینها شاید نوع تعامل من با نویسنده‌ها بود. خدا را شکر می‌کنم که توفیق نویسنده بودن را از من نگرفت. هیچ‌وقت ژست ریاست به خودم نگرفتم و با قلدری و بداخلاقی با دوستان همکار خود برخورد نکردم و هر وقت نوقلمی پیش من می‌آمد یاد گذشته‌ی خود می‌افتادم و سعی می‌کردم صادقانه و دوستانه راهنمایی‌اش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در بین دوستان خوبم، لطف و حمایت یحیی، چیزی نیست که بتوانم از آن چشم‌پوشی کنم؛ اگرچه در این اواخر به علت کم‌کاری و تأخیرهای نابخشودنی مجبور شدم عذرش را بخواهم و به مدت چهار پنج ماه بین او و باران جدایی بیندازم؛ ولی یحیی مثل همیشه با بزرگواری از کنار این قضیه گذشت و حتی جهت جبران کم‌کاری‌ها و تاخیرات گذشته، آمد و سنگینی این بار را از دوش ما گرفت و به دوش خود انداخت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و در بین نویسنده‌های خوب باران، نظم، پشتکار و جدی بودن خواهر بزرگوارم سرکار خانم جلالی‌نژاد واقعا ستودنی و مثال زدنی است. به خاطر همین امسال تصمیم گرفتم از ایشان به عنوان مدیر اجرایی مجله استفاده کنم و خوشبختانه ایشان هم قبول کرد و کارها سرعت بیشتری به خود گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنین سرکار خانم زمانی که او را در بین داستان‌نویسان کودک و نوجوان کم‌نظیر می‌بینم، و انشالله اگر بگذارند و خودش هم جدیت نشان بدهد یکی از نامداران داستان کشور و حتی جهان خواهد شد؛ هر جا کار داستان به گره برمی‌خورد زحمت نوشتنش را به گردن ایشان می‌انداختم و او با کمال بزرگواری می‌پذیرفت. باز از ایشان هم به خاطر قوت کارهاییشان و درخششان در نشریات مختلف کودک و نوجوان، خواستم که مسئولیت بخش داستان را بپذیرند و بفهمند که برای پیدا کردن یک داستان خوب، آدم باید چه کارها که نکند و چه جان‌ها که نکند! و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست بسیار خوبم جناب استاد محمدمهدی نوری که شش شماره اول باران را در خدمتش بودیم و همچنین جناب رسول محمدی که تا همین اواخر، شب و روز برای شکل گرفتن باران چه خون دل‌هایی که نمی‌خوردیم. گاهی خانه‌ای آنها و گاهی در خانه‌ی ما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسر خوبم سرکار خانم ثمره ویراستار محترمه‌ی مجله که گاهی جان من را به لب می‌آورد تا کا را به موقع تحویل بدهد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نویسندگان بزرگی مثل آقای سرشار، والایی،دانشمند، اخوی، خانم علی‌اکبری سامانی، صالحی حاجی‌آبادی و اکبر صحرایی،‌علی‌محمد محمدی و سعید عسکری سرکار خانم بختیاری و اعتمادی و شاعران بزگواری مثل آقای شاهین رهنما،تقی متقی، علیرضا روحانی، شهیدی‌فر، حمید هنرجو، علی‌رضا حکمتی، محمرضا میرزایی، علی باباجانی،احمد محمدعلیزاده، سرکار خانم سقلاطونی، نوری، زندی و ناظری و موسویان،ارزه‌گر، رمضان، بوستانه، امیرمولایی، میرابوطالبی، میرغنی،عبدی اکبری،نفری، میرامامی و سایر دوستانی که هیچ‌وقت باران را تنها نمی‌گذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و همچنین همه‌ی تصویرگران خوب قم، مشهد و تهران که در زیبایی باران نقش مهم‌تری داشتند... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و طاها که برای خود عالمی است و همه برو بچه‌های مجتمع که همه از خوبان روزگارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در پایان لازم می‌دانم از دوست ارجمندم جناب شرفخانی عزیز که شب و روزش در خدمت به فرهنگ متعالی کشورمان می‌گذرد، یاد ‌ویژه‌ای بکنم و اقرار بنمایم که اگر سعه‌ی صدر و بزرگواری و صمیمیت ایشان نبود، دوام آوردن در نشریه کار آسانی نبود! من از ایشان تشکر نمی‌کنم چون من را از زیر باران بیرون کشید و به دست برف و کولاک سپرد!(یعنی مسؤلیت سخت و سنگین‌تری به من داد!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; و همچنین دوست بسیار عزیزم که در زیر باران با هم آشنا شدیم و هیچ‌وقت چتر عنایتش را از سر ما برنداشت جناب آقای ژولیده(سردبیر اسبق) که راهنمایی‌ها و کمک‌هایشان مایه‌ی دلگرمی و پیشرفت در کار بود و جناب آقای امیر ابراهیم‌زاده(سردبیر سابق) که در مدت کوتاه آشنایی‌مان،‌خدمتشان ارادت رساندم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و  دوست صمیمی و سنگ صبور من، جناب آقای جوانبخت(سردبیر فعلی) که ناشران قم از او به عنوان مرد خستگی‌ناپذیر و پرحوصله‌ی اداره‌ی کل ارشاد قم یاد می‌کنند و ما از همانجا با هم دوستی را شروع و در سازمان اوقاف به کمال رساندیم و فی‌الحال باز توفیق داریم که در ظلّ گوارایشان باشیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; نمی‌دانستم این قدر طولانی می‌شود؛ ولی هر چقدر سخن کوتاه کردم، قلم کوتاه نیامد. امیدوارم در سال نود و یک همه کارنامه‌ی درخشانی داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 03:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این زن جلال نبود</title>
<link>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرحومه سیمین دانشور از میان ما رفت، در حالی که کتاب‌های ارزشمندی از خود به جای گذاشت. کتاب‌هایی که در ادبیات داستانی ایران مثل ستارگان پر نوری می‌درخشند. مخصوصا کتاب سووشون، جزیرة سرگردانی و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من زمانی که شروع به خواندن آثار این بزرگ زن تاریخ ادبیات فارسی کردم، نتوانستم چندان ارتباط گرمی با قلم ایشان برقرار کنم؛ از آن نوع ارتباطی که با قلم جلال او برقرار کرده بودم. به خاطر همین پیوند خوبی بین فکر و سلیقه من با نوشته‌های ایشان ایجاد نشد و به خاطر همین خیلی دنبال شناخت و بررسی آثار ایشان برنیامدم؛ اما آنچه که در بعضی نشریات و کتاب‌ها خوانده‌ام حکایت از این دارد که مرحومه دانشور با مرحوم آل احمد تفاوت‌های فکری زیادی داشته‌اند و همین تفاوت‌ها برای من که جلال را قلة ادبیات و سپهر اندیشة ایرانی می‌دانم، معیاری است خدشه‌ناپذیر که دانشور متعلق به فکر و سلیقة دیگری غیر از جلال بود. مخصوصا غرب‌ستیزی و هویت‌جویی و شعور دینی جلال انصافا ماورای دیگر نویسندگان خنثی و بی‌تفاوتی بود که در روزهای اوج قیام مردمی علیه طاغوت حتی اخمی هم به طاغی زمان خود نکردند و همین‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مردم، جزء طلبکاران شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;  البته حکایت سیمین دانشور، حکایت آن عده از هنرمندان و نویسندگانی است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کشور خود ماندند و مشکلات جنگ و تحریم و کمبودها را در کنار مردم خود تحمل کردند و از این جهت باید قدرشناسی کرد و حساب او را از دیگرانی که با نظام اسلامی  ضدیت دارند، جدا دانست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;با این حال به عنوان فردی که خودم را متعلق به جبهة نویسندگان مسلمان می‌دانم، هیچ‌وقت نگاهم را به آثار و زندگی مرحومه دانشور، نگاه مثبتی نمی‌دانم. مخصوصا وقتی که عریانی را در داستان‌هایش می‌دیدم و  بالاخص حالا که می‌بینم رسانه‌های مخالف، تصویر او را در بی‌حجابی نشان می‌دهند. در حالی که آن مرحومه تصاویر زیادی با حجاب داشته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستی چرا غربی‌ها مصرند چهرة او را با موهای عریان و لباسی دون شأن زن ایرانی و اسلامی نشان بدهند؟ آیا نباید به این قضیه حساسیت فوق‌العاده‌ای نشان داد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 15:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>majidmahboobi</dc:creator>
<guid>http://majidmahboobi.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

