خالی از حرف و سخن،درست وقتی که واژهها هجوم میآورند!
آنجا که حرف از اوست،
حرف از من!
و دعوایی که هنوز هم ادامه دارد.
آه از این گله گذاریهای عاشقانه!
...
تو چه کردی با من،
دختر باران؟
چگونه توانستی بسوزانی؟
چگونه توانستی بگذری؟

...
...و این شعر ستونی ست از سؤوال،
از معمّا!
که شاید دلهرهترین لحظههای کنکوری مرا رقم میزند!

و بیچاره چشمهای خیس من!
... هنوز هم دارند معصومیتشان را در فراق تو میگریند،
و من در حسرتی دوردست،
در سفیدخوانی تفسیر سوره یوسف،

در خلسه آوای شبانگاهی شب،
در مستی عشق بیسرانجام و خیالی،
در غم مزمنی که خود برای خویشتن درست کردهام،
لحظههای خستگی شاعرانهای را سپری میکنم!
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت
0:23 |

