چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
مردی با شمایل چوپانی
آقا[1] عصای قهوهای و خوشرنگش را برداشت و گفت: «شما به کار خودتان برسید من بر میگردم!»
طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران حال آقا بود، گفت: «آقا خیلی دور نروید، برای پایتان خوب نیست.»
آقا قدمی برداشت و لبخند زد: «آهسته آهسته میروم.»
مدتها بود از درد پا رنج میبرد. وقتی قدم از قدم بر میداشت، درد توی استخوانش میپیچید و از دنیا بیزارش میکرد. به دکترهای زیادی رفته بود، امّا هنوز نتیجة خوبی نگرفته بود. گاهی که دلش میگرفت، با خود میگفت: «آخرهای عمر است، باید صبر کنم.»
صدای خروش رودخانه از پایینترها به گوش میرسید. مدتها بود که هوس چنین صدا و منظرهای را کرده بود. دلش از خوشحالی تپید. قدم تندتر کرد. عصایش را محکم به زمین میکوبید و از تپّه پایین میرفت. دور و اطراف رودخانه پر از دار و درخت بود. سکوت و گاه صدای جاری رودخانه و گاه صدای آواز پرندهای که از دورترها به گوش میرسید.
آقا با هر درد و رنجی که بود، کنار رودخانه رسید. کنار آب. زلالی و شکوه آب دل را آرامش میبخشید. آهی کشید و لب آب نشست. سپس دست برد توی آب و گفت: «خدای شکرت!»
پیرمرد، بر حسب عادت وضو گرفت، بعد راحت نشست و به زیبایی آب و درختان نگاه کرد. زمزمه، درد دل با خدا. با طبیعت، چقدر لذتبخش بود! آقا هیچ وقت چنین آرامشی را تجربه نکرده بود! دیگر احساس میکرد هیچ دردی ندارد. حتی درد سخت پایش را هم فراموش کرده بود.
تازه داشت وجودش را از لذت تماشای طبیعت پر میکرد که صدای آوازی پیچید. آقا سکوت کرد و گوش داد. صدای زیبایی بود. دنبال صدا میگشت که ناگهان مردی با لباس چوپانی، روبرویش ایستاد و سلام کرد:
- سلام آقای میرجهانی! شما با اینکه اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نکردهای؟
آقا لبخند زد و گفت:
- هنوز که نشده است!
مرد غریبه گفت:
- آیا دوست داری من درد پایت را معالجه کنم؟
آقا دوباره لبخند زد و گفت:
- چرا دوست نداشته باشم آقا؟
پیرمرد چنان از مرد غریبه خوشش آمده بود که هیچ نهای نیاورد. جوراب از پایش درآورد و گفت: «بفرمایید، معالجه کنید!»
مرد چاقوی کوچکی از جیبش درآورد و باز کرد. سپس نوک تیغش را روی درد گذاشت و فشار داد. آقا بار دیگر از درد به خود پیچید و با کنجکاوی نگاه کرد: مرد داشت چاقو را به پایین میکشید. وقتی کار معالجه تمام شد، مرد گفت:
- آقای میرجهانی بلند شو، خوب شدی!
آقا مثل همیشه دست به عصا برد و خواست عصا را بردارد و به آن تکیه دهد؛ امّا مرد که شکل و شمایل چوپانها را داشت، عصا را از دستش کشید و با تمام توان آن طرف رودخانه انداخت. آقا خندید. آرام و با احتیاط بلند شد و چند بار پایش را به زمین زد تا آن را امتحان کرده باشد. دیگر خبری از درد پا نبود. پایش سالم سالم شده بود.
آقا تازه کنجکاو شده بود که مرد را بشناسد. نگاهی به صورت مهربان او انداخت و گفت:
- شما کجا هستید آقا؟
مرد لبخندی زد و دست به اطراف رودخانه گرفت و گفت:
- من در همين قلعهها هستم!
آقا گفت: من كجا خدمت شما برسم؟
مرد جواب داد: «تو آدرس مرا نخواهى داشت؛ ولى من نشانی منزل شما را مىدانم.»
سپس نشانی دقیق آقا را گفت و ادامه داد: «هر وقت لازم باشد، خودم نزد تو خواهم آمد.»
مرد این را گفت و رفت. مرد وقتی داشت از آنجا دور میشد همسفران و مریدان آقا از راه رسيدند. طلبة جوانی که بیشتر از همه نگران سلامتی آقا بود، پرسید: «آقا عصایت كو؟»
آقا اشکهایش را پاک کرد و گفت: «آقا را دريابيد!»
چند نفری که کنار رودخانه آمده بودند، دنبال مرد دویدند، اما بعد از مدتی دست خالی برگشتند. مردی با آن نشانههایی که آقا داده بود، دور و اطراف رودخانه پیدا نشد. نسیم بهاری شروع به وزیدن کرده بود و آقا همچنان داشت اشک میریخت.[2]
