تبليغاتX
باغچه

باغچه

ما دوز و كلك بلد نيستيم

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

ننه پانصدتوماني را از گوشة چارقدش درآورد و داد دستم؛ امّا با نگاه خودش دلم را خون كرد. نگاهش مي‌گفت: «جان تو و جان اين پانصد توماني!» با اين حال پانصد تومان براي كرايه و خرج راه، پول زيادي نبود. اگر تنها مي‌رفتم و براي ناهار هم نان خشك و خالي مي‌خوردم، نصف پول را بايد خرج مي‌كردم. كرايه‌ها هم بدجوري بالا رفته بود. ننه آخرين سفارشش را كرد و بقچة نان را داد دستم

:

- بالا1 قناعت...بالا قناعت!

حسين هنوز هم زير لحاف وؤل مي‌خورد. خيالم راحت شد. تا ديروز كه او را هم با خودم به «ليلان2» مي‌بردم كلّي آبروريزي مي‌كرد؛ گاهي به خاطر زيادي انگور خوردنش، گاهي براي خوابيدنش زير ساية درختان و گاهي هم به خاطر كلوخ‌پراني‌اش به گنجشك‌ها. ارباب تا اين وضع را ديد آمد و با من دعواكرد:

- از فردا يا اينو نيار، يا خودت هم نيا!

ده روز به همين وضع گذشته بود. به خودش كه مي‌گفتم به خرجش نمي‌رفت. فقط بلد بود بي‌خودي بزند زير گريه و دل زمين و آسمان را به حال خودش بسوزاند. به ننه هم مي‌گفتم، مي‌گفت: «بچّه است، بهانة خدابيامرز پدرت را مي‌گيره. گناه داره، يه طوري باهاش راه بيا. تازه صدتومان هم صدتومانه، دستمون را كه سياه نمي‌كنه!»

آخر سر، ديروز دم غروب، ارباب به روح بابام قسمم داد كه ديگر سر كارش نرويم؛ حتّي دويست تومان هم اضافه داد كه دست از سر كچلش برداريم.

آفتاب هنوز پشت كوه «آغلاغان1» بود. بقچة نان را زير بغلم زدم و يكراست رفتم كنار جادّه تا سوار ميني‌بوس بشوم و بروم       «مياندوآب2» بايد در آن‌جا هم براي اوّلين بار شانسم را امتحان مي‌كردم. هنوز كسي نيامده بود.

ميني‌بوس ده بالا كه از پشت كوه خارج مي‌شد شروع به بوق زدن مي‌كرد. آن وقت كارگران و كساني كه در شهر كار داشتند خودشان را به كنار جادّه مي‌رساندند و با هر مصيبتي كه بود خودشان را مي‌چپاندند توي ميني‌بوس. ميني‌بوس هم مثل يك گاوميش پا به ماه به راه مي افتاد و تا به شهر برسد پدر مسافر را در مي‌آورد.

توي اين فكرها بودم كه اوّلين بوق ممتد ميني‌بوس بلند شد. دومين و سومين بوقش هم كه بلند شد ناگهان صداي حسين، سنگ روي يخم كرد:

- داداش! داداش...

چند بار داداش گفت و در حالي كه دوان دوان به طرفم مي‌آمد زد زير گريه. ننه بيچاره هم دنبالش مي‌دويد. او هم مرا صدا مي‌زد:

- حسن! بالا يواش!

حرصم درآمد. تا ميني‌بوس برسد، آن‌ها هم رسيدند. التماس‌هاي ننه شروع شد:

- تو رو خدا حسن، اين هم ببر! اگر اين‌جا بمونه، روزگار منو سياه مي كنه...

آن قدر التماس كرد كه دلم سوخت. ميني‌بوس منتظر بود. مسافرهاي ده بالا چهار چشمي ما را نگاه مي‌كردند. دو سه نفر زود خودشان را به ماشين رساندند و به زور رفتند تو. مقاومتم بيهوده بود. هر چه گفتم ننه قبول نكرد كه نكرد. صداي «حاج طيّب» مثل هميشه كر و كلفت بلند شد: «دِ زود باش ببينيم «قارداش اوغلي1»! رفتيم ها!»

چنگ انداختم به بلوز آبي حسين و هلش دادم به طرف در ميني‌بوس و گفتم: «دِ زود باش، كنه!»

حسين زود پريد توي ماشين. من هم به زحمت توانستم جاي پايي براي خودم در پلّة ماشين پيدا بكنم. در كه بسته شد و ماشين غاري كرد و از زمين كنده شد، غمي يك باره به سراغم آمد و در دلم آشوب به پا كرد. غم كراية ماشين و خرجي راه حسين. تا به شهر برسيم خدا خدا مي‌كردم كه كاري هر چند به قيمت كار قبلي مان در ليلان پيدا بشود. مي‌گفتند در مياندوآب دست مزدها بالاست؛ امّا من چنان در هول و ولا بودم كه اگر همان دويست تومان ليلان را هم مي‌دادند، راضي بودم.

***

از ماشين كه پياده شديم، حاج طيّب براي هر كدام صد تومان كرايه خواست. اين بار خجالت نكشيدم. ايستادم جلوش، گفتم: «چه خبرته حاجي؟ اين نيم وجبي ما را هم آدم بزرگ حساب مي‌كني؟»

دهان گنده اش را گشادتر كرد، خنديد و گفت:«هاهاها...بنزين رفته بالا خبر نداري؟»

من هم فوري جواب دادم:«اين تابوت شما كه با گازوئيل كار مي‌كنه، چه ربطي به بنزين داره؟»

اين بار چهره‌اش از خشم سرخ شد و دستش را تكان داد و بلند گفت: «مي خواستي سوار نشي!»

حسين پيراهنم را كشيد و گفت: «بس كن بريم ديگه، دير شد!»

دعوا را با حاج طيّب نيمه تمام گذاشتم و فرار كرديم به طرف ايستگاه خط واحد. با اوّلين ماشيني كه تا چانه‌اش پر بود خودمان را به ميدان كارگران رسانديم.

درميدان غلغله بود. انگار همة جماعت شهر و روستاهاي اطراف را به آن‌جا دعوت كرده بودند. من و حسين در ميان انبوه جمعيّت گم شديم. كشيديم كناري و سرپا منتظر ارباب شديم. ارباب‌ها اعتنايي به ما نمي‌كردند. با غرور و غرولند مي‌آمدند و چند كارگر درشت‌استخوان برمي‌داشتند و مي‌بردند.آفتاب بالا آمده بود. آن قدر سرپا ايستاده بوديم كه به قول معروف علف زير پايمان سبز شده بود. حسين زودزود مي‌نشست و بلند مي‌شد. هنوز از دستش عصباني بودم و حال و حوصلة حرف زدن با او را نداشتم. هر دو گرفته و ناراحت بوديم. ناگهان حسين دست به زير بغلم برد و بقچة نان را از زير بغلم بيرون كشيد و گفت: «خيلي گشنمه!»

حيف كه خوب نبود ميان آن همه آدم غريبه سرش داد بكشم و يك پس گردني حسابي بهش بزنم. آرام دندان گروچه‌اي كردم و گفتم: «نكن حسين! آبرومونو نبر! حالا وقت نون خوردن نيست!»

خوب شد كه اين‌بار به حرفم گوش داد؛ و الا دق مي‌كردم. بقچه را در دستش نگه داشت و گفت: « وقتي رفتيم سر كار، ديگه چيزي نگي ها!»

باز كفرم در آمد. چيزي نگفتم؛ ولي چنان چشم غرّه‌اي رفتم كه زهر ترك شد. خيلي عذابم مي‌داد. پاك ديوانه‌ام كرده بود.

هوا داشت گرم مي‌شد و آفتاب كه بالا مي‌آمد سايه‌ها را كوتاه مي‌كرد. پس مانده‌هاي ميدان، من و حسين و چند نفر ديگر بوديم كه چشمان خستةمان به در بزرگ ميدان بود. دردسرهاي حسين داشت از يادم مي‌رفت و جايش را به اندوه بزرگ پيدا نشدن كار مي‌داد. اگر كار پيدا نمي‌شد و با پول نفله شدة ننه به خانه برمي‌گشتيم، ننه از غصّه دق مي‌كرد. حسين به چشمانم نگاه مي‌كرد و آه مي‌كشيد. طفلكي شايد واقعاً از گرسنگي داشت رودة بزرگش ، رودة كوچكش را مي‌خورد. شايد هم مثل خودم غصّة‌كار مي‌خورد. با خودم گفتم: « صد صلوات به امامزاده «تاج الدّين علي1» بفرستم، تا شايد فرجي حاصل بشود.»

شروع كردم. با هر بار صلوات كه لب‌هايم به هم مي‌خورد حسين برمي‌گشت و متعجّب نگاهم مي‌كرد؛ امّا مي‌ترسيد چيزي بگويد. صد صلوات هم تمام شد؛ امّا از اربابي كه بيايد ما را به سر كار ببرد، خبري نشد. اين بار نيّت كردم كه اگر كار پيدا شود، پنجاه تومان به صندوق خيرات مسجد ده خودمان بيندازم.

دو سه نفر ديگري كه غير از ما در ميدان بودند، راهشان را گرفتند و رفتند. با رفتن آن‌ها انگار يك ديگ آب سرد به سرم ريخته شد. خودم را آماده كردم كه برويم. با ناراحتي رو به حسين كردم و گفتم: «بريم ديگه، مثل اين‌كه امروز قمرمون در عقربه!»

حسين سرش را بلند كرد. اشك در چشمانش جمع شده بود. لب‌هايش لرزيد. ته دلم باز دعا كردم و به خودم قوّت قلب دادم. بعد اداي بزرگ‌ترها را در آوردم و گفتم: «نارحتي حسين؟ ناراحت نباش خدا بزرگه! امروز هم نشه، فردا مي‌شه. پاشو يواش يواش بريم.»

قطرة ‌اشكي به گونة حسين غلتيد. با حالت گريه گفت: «فردا از كجا پول پيدا كنيم به شهر بياييم؟»

باز گفتم: « اونش هم خدا كريمه!»

حسين تا بلند شد و شلوارش را با دستش تكانيد، پيرمردي با كلاه لبه‌دار خاكستري رنگ وارد ميدان شد و با عجله به طرف ما آمد و گفت: «واسة كار اومديد اين‌جا؟»

خودم را جلو دادم و گفتم: «آره عمو،‌كار داشتيد؟»

پيرمرد انگار حسين را نديده بود. از زير لبة كلاهش نيم‌نگاهي هم به او كرد و گردي صورتش به لبخندي باز شد و گفت: «اين هم مي‌خواد كار كنه؟»

حسين گردن درازش را به جلو كشيد و گفت: «پس چي؟»

پيرمرد باز لبخندي زد و گفت: «آخه تو مي‌توني از پس كاهگل بر بيايي؟»

حسين بعضي جاها حرف زدنش حرف نداشت. انگشت سبابه‌اش را بالا گرفت و انگار كه از آقا معلّم اجازه بگيرد و چيزي بگويد، گفت: «اجازه بده عمو، به خاك بابام قسم، ما دوز و كلك بلد نيستيم. مي‌آييم سر كار، اگه كارمونو نپسنديدي، برمي‌گرديم.»

چه زباني داشت اين حسين كه ما بي خبر بوديم. خوشم آمد. پيرمرد هم سرش را به علامت قبول تكان داد و گفت: «خيلي خوب، برويم.»

از خوشحالي در پوست خودم نمي‌گنجيدم. هنوز از ميدان خارج نشده بوديم كه پيرمرد ايستاد و رو به من كرد و پرسيد: «راستي يادم رفت بپرسم، چقدر دست مزد مي گيريد؟»

حسين بعضي جاها هم كار را خراب مي‌كرد. تا خواستم حرفم را سبك و سنگين بكنم و يك چيزي بگويم حسين پريد وسط و گفت: «يك كلمه عمو، دويست تومان!»

پاك سوختم. ناخواسته باز كفرم بالا آمد و محكم زدم به پس گردنش.

- خنگ و كودن!

صداي توپ و تشرم تا دورترها رفت. اگر پيرمرد مرا نگرفته بود، ‌لگدي هم برايش آماده كرده بودم.

- آخه‌ كي گفت تو حرف بزني حيف نون؟

مجبور شدم رك و پوست‌كنده حقيقت ماجرا را به پيرمرد بگويم و شيرفهمش كنم كه ما تا ديروز در ليلان به قيمتي كه حسين گفت كار مي‌كرديم و آن كار انگورچيني بود كه با كار كاهگل‌كاري فرق زيادي دارد. معلوم بود پيرمرد آدم خوبي است، وقتي قهقهه زد و خنديد، صورت گرد و لُپهاي گل اناري‌اش دوست داشتني شد. پيرمرد گفت: «پسرم ما آن طور كه شما فكر مي كنين بي انصاف نيستيم.»

خيالم تخت تخت شد. پيرمرد بعد محكم به كتف حسين كوبيد و گفت: «اين قدر ساده نباش جوان! چرا نگفتي هشتصد، نهصد، هزار و...»

باز حسين جواب داد: «آخه ما هم همانطورها كه شما فكر مي‌كنين بي‌انصاف نيستيم عمو!»

خلاصه نفري ششصد تومان قرارمان شد و شاد و خندان همراه پيرمرد به راه افتاديم.

قم. پاييز 1379

 

 



1. فرزند

2 . شهر كوچكي است از توابع ملكان آذربايجان شرقي كه در نزديكي مياندوآب واقع شده است.

1. از كوههاي معروف و بزرگ منطقه مياندوآب

2 . از شهرهاي استان آذربايجان غربي

1 . برادرزاده

1 . از امامزاده هاي معروف و مورد احترام مردم منطقه مياندوآب

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:59 توسط مجید محبوبی


بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم
منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم

همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم
حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم

مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه
جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه
من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد
زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد


كد آهنگ

كد موسيقی


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل