نه جنس تو
و نه فصل تو،
بلکه سرشت تو پاییزیست!

ذات تو را از خاک برگهای پاییزی سرشتهاند
صدای خش خش برگها،
صدای باد آرامی که در لابلای شاخههاست،
صدای کلاغها،
آه صدای آن باغبان تنها،
که از سر تنهایی به گنجشکها بد و بیراه میگوید
صدای توست!
تو در پاییز قد کشیدهای،
در پاییز به هجرت پرندهها رسیدهای،
برای آمدن باران لحظهها را شمردهای!
پاییز دفتر خاطرات توست،
با برگهای بیشمار،
زرد، پوسیده!
خاطراتت را ورق بزن آهسته،
که مبادا پاره شود ورقی،
بیفتد برگی!
پاییز رنگ بیماری مزمن وجود توست.
رنگ دلتنگی تو،
رنگ تنهایی تو!
رنجهای بیپایان تو:
راههای بیپایان مدرسهات،
روزی در «شیرینکند»،
روزگاری در «میاندوآب»
و سالیانی در «تبریز»، در پاییز خاطرهها!
و اکنون در «قم»، در افسون یک پاییز ناتمام،
در تحیر یک فصل بیسرانجام،
در مستی لحظههای نوشتن،
در پاییز رفاقتهای نیمهراهی!
و زمانی خواهد آمد در برزخ،
در وادی بلاتکلیفی
چه خواهی کرد؟
چه کردهای رفیق؟!

