امشب زغمت میان خون خواهم خفت و بستر عافیت برون خواهم خفت
*
حرف بزن مرد،
عدالت را صدا بزن!
صدای تو را هیچ عربدهای نخواهد بلعید،
صدای تو صدای علیست!
ای مرد،
آهای جوانمرد،
این روزها چگونه میخوابی با این همه موجهای توفانی تهمت؟
با این همه ساز مخالف چه میکنی مرد؟
این روزها چگونه سر به بالش آرامش میگذاری قهرمان؟
چگونه سر میکنی با این نامردمیها؟
چگونهای مرد؟
.
.
.
توان زانوهایت را میستایم،
که از سنگینی این همه تهمت به ستوه نیامدهاند!
ای قهرمان سترگ دانشگاه کلمبیا!
شمشیر زبانت را میستایم،
که الحق شمشیر حیدری بود!
...
و اما بعد،
من همه قلمها را نفرین میکنم اگر ننویسند بر تو چه میگذرد!
همه علما را متهم میکنم به هر اتهامی، اگر حمایتت نکنند!
همه دنیا را به چالش میکشانم اگر در مقابلت سر تعظیم فرود نمیآورند!
خدا را اما؛
شکر میکنم که چنین تو را بالا برد تا بعضیها برای همیشه زبون بمانند!!
از دوی خرداد تا سهی تیر چقدر فاصلههاست!!
یک ماه و یک روز نه،
هزاران روز، هزاران سال، هزاران هزار سال نوری!
نفرین بر این نیرنگی که سیاست نیست!
نفرین بر معاویه،
نفرین بر عمروعاص!
نفرین بر آن زمانهای که علی از دست مردمش گریست و به چاه شکایت کرد،
دکتر! حالا میدانی،
خوش به حالت! میدانی که خار در چشم و استخوان در گلو یعنی چه؟
صبور باش تا پیروزی فاصلهای نیست!
صبر صبر تا پیروزی!

