قسمت اول
1
زمستان،
زمستان سخت، زمستان برف
زمستان فصل تولد من بود
از مادري که بهاري ترين اشکها را نثارم کرده بود.
انباني از غصههاي ديروز،
با درد بچههايي که مرده بودند
و حالا براي من،
براي ماندن من،
مادرم اشکها نثار کرده بود.
نذر و نياز
شايد هم نماز
نميدانم
بيچاره زن چها کشيده بود.
نميدانم که چرا براي زاييدن احساس چنان بايد گريست؟
و براي ماندنش، باز هم گريست.
گريه کرد
و او همه عمرش را گريسته بود.
2
دنيا چقدر بزرگ بود!
وقتي که من از پنجره صبح
به بالاي کوه نگاه کردم
و خواستم بزرگي کوه را در شعر کودکانهام بسرايم
آه! چه زود به سراغ من آمد اين شعر و تغزّل
و هبوط کرد در من
آن وهم بيپايان
که از مرگ بترسم
از جدايي برنجم
و در شب گريه کنم.
3
پدرم از گل خانهاي ساخته بود
و غريبترين گوشهده را
با يک زندگي آرام پر کرده بود
رديفي از از دخمه هاي گلي،
يکي از اتاق نشيمن
و ديگري پذيرايي
و ميان اين دو،
طويلهاي که پر از ميش بود.
و انباري از کاه و علف و يونجه
و حجم حياط خالي از درخت،
خالي از گل
و دريغ از يک بوته سبز
که رؤياهاي کودکانه مرا از بهار لبريز کند.
4
يکي دو سال گذشت.
زندگي در آن خانه به اتمام رسيد.
شبحي از خاطرات گنگ
در خيالگاه شاعرانه کوچک من
به ده ديگري برده شد.
5
ده چسبيده بود به شهر
به آسمان
و خوابيده بود در آغوش مخملين بيشهها
يونجه زارها
و خانه ما چقدر بزرگ بود!
قشنگ بود.
با اتاقهاي گلي
که پنجرههاشان پر از گل و گياه بود.
شمعداني ها رديف هم
و پيچکيکه هر روز از پنجره صبح بالا مي رفت.
6
روح بيقرار پدر
در آنجا قرار نيافت.
آه! پدر من عجيب بود!
نجيب، ساده، آرام بود،
آرام بود، اما قرار نداشت.
انگار اميدي هم براي زندگي نداشت.
از پدر و مادر چيزي نداشت.
خواهر، برادر؟
داشت...نه، نداشت!
جز آوازي محزون
و نگاهي غمگين
پيرمرد چيزي نداشت.
7
برگشتيم.
مثل دورمانده ها از اصل
برگشتيم.
آيا پدرم دنبال روزگار وصل خويش بود؟
برگشتيم مثل دورماندهها از اصل
برگشتيم
وقتي برگشتيم پاييز بود.
خزان،
باد و باران
شيروانيها صداي باران را ميشنيدند
ناودانها به کوچهها آب میپاشیدند
و من در کوچههاي خيس
در آسمان خاکستري صبح
دنبال سوژه بودم
دنبال شعر بودم.

