در هیجانیترین دوره نوجوانی وقتی قلم به دست گرفته و از کاهی کوهی میساختم کتابهای محمدرضا سرشارو مجله پربار منسوب به ایشان یعنی «سوره نوجوانان» یکی از غنیترین و صمیمیترین یاران من بودند. به حق او را میشود پدر معنوی اهل قلم آن دوران نامید. او در آن دوران در حالی که بار سنگینی از مسؤولیتهای گوناگون را به دوش میکشید از تربیت اهل قلم نوپا و جوابگویی به احساسات پرشور نوجوانانی که تازه قلم به دست گرفته بودند غافل نبود. در روزگاری که دیدار با استادی چون او برای من رؤیایی بیش نبود، او با تمام بزرگواری به یکی از نامههای جواب مفصل داد. خط زیبایی داشت. وقتی نامهاش را دریافت کردم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.

خیلیها او را به عنوان قصهگوی ظهر جمعه رادیو میشناسند، ولی برای من که انس بیشتری با رادیو نداشتم او به عنوان یک سردبیر متعهد و دلسوز در دلم جای گرفته بود.
سرشار اگرچه آذربایجانی نیست ولی دوران کودکی و نوجوانی و دو سال از بهترین و طلاییترین دوران جوانی خود را در هوای پاک و بهشتی آذربایجان تنفس کرده است. وقتی در زندگینامه او به اسم میاندوآب برخوردم غرور سراپای مرا گرفت. او دو سال از آغاز جوانیش را در روزگاری که من هنوز به زندگی سلام نگفته بودم در شهر کودکی و نوجوانی من میاندوآب سپری کرده بود. در یکی از روستاهای میاندوآب به نام شکور کندی. برای شهری که با وجود مشاهیر اهل شعر و ادب، گمنامترین شهرهاست اسم سرشار و نسبت روحی او با مردمان ساده و صمیمی، با برف و باران بیبدیل این منطقه و با شکوه و عظمت جغاتو(زرینه رود) مایة افتخار و بالندگی است.
سرشار، سرشار از مهربانی است. در میان نویسندگان معاصر جوان که امروزه راه ترقی و نامآوری را در عرصه ادبیات داستانی در پیش گرفتهاند کمتر کسی است که سر سفره آموزگاری او نشسته باشد و کوچکترین کم مهری از او نسبت به خود دیده باشد. او با حوصله و سعة صدری که خدا برایش ارزانی داشته است پای صحبت هر نوجوان علاقمند به ادبیات مینشیند و وجود او را پر از دانش و آگاهی میکند.
رهگذر تاریخ ادبیات داستانی ایران امروز، دیگر رهگذر نیست بلکه مردی است سرشار از تجربه و علم، مردی است سرد و گرم روزگار چشیده و استخوان خرد کرده و خورشیدی است که برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران خواهد درخشید.
برای آشنایی بیشتر و ارتباط نزدیک با این بزرگوار به این سایت مراجعه کنید:

