جمعه بیست و ششم مرداد 1386
کوچ خاکستری
کجا به دنیا آمد این عشق،
و من کجا متولد شدم؟
کی،
کدامین لحظه؟
زمانی که همه آمدند و رفتند،
همه متولد شدند و مردند،
آیا من در رستاخیز حیرت و گمگشتی زاده شدم؟
وقتی به دنیا آمدم زمستان بود،
این را بارها گفتهام،
اسفند ماه بود
و دخترک کبریت فروش[1] از آسمان ابری ما داشت میگذشت.
لحظههای خاکستری هجرت بود.
چقدر دلم میخواست با دخترک همسفر شوم،
دخترک راحت شده بود،
اما من تازه داشتم قدم به این دنیا میگذاشتم.
به دنیایی که هیچ رفیقی نداشت،
هیچ دوستی،
و همه ناراضی جمجمههایشان را بر دامن او گذاشته بودند،
و دنبال رفیق خود، به جستجوی معشوقه خود،
به آسمانها رفته بودند.
آهای دخترک کبریت فروش!
میدانی غصه بزرگ من توئی؟
وای چه دردناک است قصه تو!
آن باد یخزده،
برف سنگین کوچهها!
و لحظههای خاکستری کوچ مسافر کوچولو،
...زمستان درد است،
درد!
و کرسی خانه ما سرد!
و مرد خانه ما در ستیز بود
با هر مرد و ناجوانمرد!
پی دارو،
دنبال نان،
به گدایی هیزم،
و آه دنیا چه میکند!
چه کرد با موجودات بیدفاع،
با قلبهای شکستنی،
با گنجشکها،
حتی با سگهای جان سختی که سردی زمستان را تاب نیاوردند!
