
بیشتر کتابهای خواندنی محمود دولت آبادی را خوانده ام. بعضیها را حتی دو بار. اعتراف میکنم که یگانه داستان سرای ایرانی است که در نوشتن از مرزهای موفقیت فراتر رفته و به مقام سترگ داستانسرایی رسیده است.
به او لقب شهرزاد دادهاند. به نظر من این مقام مقام او نیست. شهرزاد فقط قصه ساخته است. در حالی که دولتآبادی روح کلمات روایت را با روح خواننده پیوند میدهد.
دیروز کتاب "عقیل، عقیل" او را بازخوانی کردم. دو سال پیش یکبار خوانده بودم. داستان رسوب خوبی در وجودم نکرده بود. دیروز برداشتم و در یک نشست خواندم و تمام کردم. دولت آبادی این داستان را ۳۵ سال پیش نوشته است. او مثل داستانهای دیگرش ملاحظه خواننده داستان را نمیکند. بیرحمانه و لخت و عریان ماجرا را به رخ خواننده میکشد. خلاصه داستان این است که مردی به نام عقیل در زلزله جنوب خراسان دچار مصیبت میشود. روستای زلزله زده روستای خاف است. خانواده عقیل همه زیر آوار میمانند. زنش موقع پختن نان، عروسش در حمام، داماد و دختر و نوه هاش جای دیگر و تنها کسی که از روستا برای او میماند دخترش شهربانوست. باضافه بزی و چند مرغ و خروسی. عقیل با ناامیدی از زندگی در خاف به امید پیدا کردن پسر سربازش از ده خارج میشود. هنوز کمی از ده دور نشده شهربانو را از دست میدهد. کنار درخت مراد او را خاک میکند و ناامیدتر راه به گناباد میبرد...
این گزارش ۶۴ صفحه ای از آن زلزله چنان دلخراش است که آن آدم خیال میکند آن مصیبت ۳۵ سال پیش همین دیروز اتفاق افتاده است. شخصیت بیچاره عقیل چنان زنده و صمیمی است که آدم دلش میخواهد بنشیند و برای عقیل داستان زار زار گریه کند.
غیر از شخصیت پردازی استثنایی و واقعا ستودنی این داستان اسم داستان است که باز از هنرمندی نویسنده در انتخاب اسم برای کتاب خویش حکایت میکند. موضوع داستان زلزله خاف است. با تو.جه به موضوع اگر اسمی متناسب با موضوع انتخاب میکرد شاید هیچ کس رغبت به خواندن آن نمینمود. چون آنقدر مصائب و حوادث زلزله آشکار و پیش پا افتاده است که انگیزه ای در خوانددگان ایجاد نمیکرد. اما عقیل عقیل خود بار معنایی عجیبی دارد. عقیل عقیل. تکرار این اسم حکایتن از یک ماجرای عجیبی است. عقیل عقیل. آدم را به فکر فرو میبرد. و ...بعد از خواندن داستان است که آدم به دولت آبادی حق میدهد که چرا اسمی متناسب با موضوع انتخاب نکرده است.

