تبليغاتX
باغچه - یادداشتی بر فیلم مستند «ساحل بیکران»

 

تاریکی بی‌سرانجام این زندگی، این زندگی شب‌زده ما، خدایا چگونه است؟ گم شده‌ایم. گم کرده‌ایم و سردرگم هوس‌ها. و غرق در عشق‌های ناپاک زندگی، این زندگی تاریک بی‌سرانجام، این شب‌زدگی بی‌پایان، خدایا چون خواهیم بود؟ به کجا خواهیم رسید؟

وقتی ظلمت چیره می‌شود حتی آسمان هم دیده نمی‌شود، و در خاموشی، تو دنبال ستاره‌ای می‌گردی که دل تنگت را رهایی بخشد. آیا در این روز و شب‌های رنگ‌باخته و روزمرّه که سیاهی بر آن غالب است، دلت تنگ نشده است؟‌

و آن‌گاه که ستاره‌ای از زیر آن تیرگی‌های دور، بیرون می‌زند، نفست وا می‌شود. سینه‌ات احساس سبکی می‌کند و تو درمی‌یابی که چه روزهای روشنی را از دست داده‌ای! چه شبهای آرام و پرستاره‌ای را از دست داده‌ای! راستی دلت به آسمان بهاری، به آسمان پر از ستاره بهار نگرفته است؟

بوی بهار همه جا را فرا گرفته است. روز و شبمان این روزها، بهاری است و من در یکی از این روزهایی که باران گرد و غبار حیاطمان را می‌شست، دم غروب ستاره‌ای را یافتم...

و ستاره‌ها فانوس‌های کسانی هستند که راه گم کرده‌اند. خود گم کرده‌اند و گم شده‌اند. و سردرگم زندگی‌اند... آسمان زیباست و تو اگر اهل دل باشی می‌توانی خودت را، گمشده‌ات را در آسمان پیدا کنی.

*

«سعید» پسر بچه‌ای که ناگهانی دچار حادثه می‌شود. روی چاله‌ تعمیرگاه پاهایش در خلاف هم لیز می‌خورد و روزهای پر ملال یک خانواده فقیر بلوچستانی با آن درد، با درد لگن خاسره‌ای که سعید دچار آن شده است، گره می‌خورد.

سعید و تو چه می‌دانی سعید کیست؟ پدرش می‌گوید: «او شب تولد حضرت مسیح متولد شد...» و دیگران می‌گویند:«... معصومیت از چهر‌ه‌اش هویدا بود!»

درد. درد می‌پیچد. استخوان لگنش تیر می‌کشد. امّا سعید را طاقتی است ستودنی. او درد می‌کشد تا بار سنگین درمانش را خانواده به دوش نکشند.

سکوت. روزها سکوت. هفته‌ها سکوت. و سرانجام روزهای عید فرا می‌رسد. و سعید به اصرار مادر روزهای پرجنب و جوش کودکی عید آن سال را با خود به تهران می‌برد. و در آنجا با ملافه‌های سفید بیمارستان هم‌آغوش می‌شود. و در حصار دیوارهای رنگ‌پریده و در انتظار لحظه‌‌های رهایی، عمر خود را به شمارش می‌نشیند.

*

طینت آدم‌ها را به یک گل سرشته‌اند. همه بنی‌آدمند. یعنی فرزند ابوالبشر آدم و فاصله ما آدم‌ها با یکدیگر خودمان هستیم. آنگاه که اسیر ابلیس می‌شویم. اسیر نفس. و آن‌گاه که در دام تزویر و ریا و خودبینی گرفتار می‌آییم.

خانواده سعید سنی مذهبند. اما کیست که دل در گرو امام رضا(ع) نداشته باشد؟ کدام ایرانی است که علی پسر علی را دوست نداشته باشد؟ خاندان پیامبر در همه جا، همه دنیا عزیزند... وقتی دکتر سعید را جواب می‌کند، مادرش دست به دامان حضرت رضا(ع) می‌شود.

-مادر مگر تو سُنی نیستی؟

- مگر خدا و پیامبر و امامان فقط مال شیعه‌هاست؟

*

صبح است. فجر دمیده. ناله‌های سعید تمامی ندارد و مادر نای ایستادن. با این حال به نماز قامت می‌بندد. پرستاری می‌آید و روبرویش می‌نشنید. وقتی نماز مادر به پایان می‌رسد، پرستار با مهربانی می‌گوید: «جمکران مادر!»

و مادر اسمی را که در عمرش برای اولین بار شنیده‌ است زیر لب تکرار می‌کند: «جمکران!»

*

گریه‌های مادر سعید، عرش را به لرزه درمی‌آورد. او از تهران تا جمکران همه وجودش را گریه کرده است. بالا سر سعید. و آمبولانس حامل کودکی است که نفس‌هایش به شماره افتاده است. شمع وجود سعید در حال خاموشی است. مادر با دیدن خانه‌‌های شهر قم به اولاد پیامبر سلام می‌کند و شفای بچه‌اش را می‌خواهد. آمبولانس از کنار شهر راهی جمکران است.

جمکران شلوغ به نظر می‌رسد. چرا؟ چون روزهای پاییز با روزهای شهادت دختر پیامبر مصادف شده است. مادر دم در مسجد از آمبولانس پیاده می‌شود و بر زمین جمکران بوسه می‌زند و گریه می‌کند و شفای بچه‌اش را می‌طلبد. دم غروب است. آنها با راهنمایی خادم‌ها و مسؤولان مسجد به اتاقی روانه می‌شوند. اتاق شماره 7.

*

ماجرا قبل از همه بین خادمین می‌پیچد. «آقا امشب میهمان عزیزی دارد!»

-         آقا همه روزه میهمان دارد!

-         نه این میهمان با میهمان‌های دیگر فرق دارد. این میهمان از راه دوری آمده و خودش هم سنی مذهب است!

خادم‌ها دست به آسمان بلند می‌کنند و مریض را دعا می‌کنند.

*

میهمانی ساده‌ایست. برای شام آبگوشت حاضر کرده‌اند. مادر با هر مصیبتی است سه قاشق از آبگوشت در دهان سعید می‌ریزد. سعید ماه‌هاست غذا نخورده، دیگر غذا برایش مفهومی ندارد. طعم  دهانش، طعم تلخ داروست. شکمش برآمده و پر از درد است، پایش کج و بی‌حرکت. و او مرده‌ای را می‌ماند که فقط دو چشم بی‌سویش در حرکت است. وقتی آبگوشت به معده‌اش می‌رسد دوباره دراز می‌کشد. مادر بچه را به حال خود رها می‌کند و به مسجد می‌رود. تا صبح به دعا و عبادت مشغول می‌شود. وقتی برمی‌گردد می‌بیند سعید کنار پنجره ایستاده است. با اوقات تلخی می‌گوید:«لااقل آنجا ایستاده‌ای عصایت را بردار!»

سعید لبخند می‌زند و می‌گوید:«دیگر نیازی به عصا نیست مادر!»

و مادر انگار از خواب می‌پرد. تازه متوجه وقایع دیشب می‌شود. پسر جلوی چشمان به اشک نشسته‌ مادر، فلاکس چایی را بر‌می‌دارد و از در اتاق بیرون می‌زند.

* ‌

راستی آن شب چه می‌گذرد؟ مگر شب شهادت خانم زهرا (س) نبود؟ دکترها در مورد این واقعه چه می‌گویند؟ عاقبت سعید چه می‌شود؟

فیلم «ساحل بیکران» به همه این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:49 |