دقیقا تیر و مرداد سال ۱۳۷۰ بود. و این دو عکس اول یکی از داغترین روزهای مشهد سال ۱۳۷۰ را ثبت کرده است. طلاب سراسر کشور آن سال دومین سالی بود که در یک دورة نظامی آموزشی شرکت میکردند. سال قبلش یک شهید داده بودند. به خاطر همین بچهها حال و هوای جبهه و شهادت در سر داشتند.
توی این عکس تقریبا از همه جای ایران هست که دور فرمانده خوبمان جناب محمدی جمع شدهایم. محضوری(دفترچه به دست) بعد ایستاده بغل او جناب یعقوبی از بچههای کرمان و من نشسته پای ایشان و جناب قلیزاده ایستاده دقیقا در قرینه یعقوبی. او هم از بچههای کرمان. بقیه را کم و بیش میشناسم. مخصوصا دلم به سرور عزیزم سروری(طلبة مشهد) که ۱۷ سالی میشود خبری ازش ندارم، تنگ شده است. ولی تو این عکس به قول ما طلبهها محل شاهد آقای یعقوبی و قلیزاده هستند که من شش سال پیش بعد از گذشت ۱۴ سال دیدارشان کردم و چقدر اتفاقی شد! و چقدر لذتبخش بود!

این عکس چهره سیاه سوخته و اندام لاغر مرا در ۱۸ سالگی، در مشهد کنار آقای یعقوبی نشان میدهد.

اما این عکسهای آخری روزهای نه چندان سرد قناغستان کرمان را در آبان ماه سال ۱۳۸۴ نشان میدهد. عکس بالا مال آقای قلیزاده و من است.

و اینجا آقای یعقوبی هم به جمع ما اضافه شده است.

آقای یعقوبی که الان هیچ خبری ازشان ندارم، آن موقع روحانی منطقه و استاد حوزه علمیه قناغستان بودند.

و این هم پسر گلشان که حتمن الان برای خودشان آقایی شدهاند!

