با سلام خدمت همه دوستانی که به وبلاگ باغچه سر میزنند و این باغچه را با گل وجودشان معطر میکنند. از مدتها پیش که من شروع به سرودن شعر نمودهام. البته توی پرانتز عرض کنم که دوستان بیشتر مرا با داستاننویسی میشناسند. در حالی که من با چاپ شعر قدم به عالم ادبیات گذاشتهام. و خودم را واقعا شاعر میدانم تا داستاننویس. البته شاعری که گنگ به دنیا آمده و توان شعر گفتن ندارد! این هم شکستهنفسی نیست. یک اعتراف صادقانه است. با این حال دوست دارم شعر بگویم. چون شعر را بیشتر دوست دارم. مخصوصا شعر نو را. شعر سپید و نیمایی را. و از سخنان موزونی که تخیل و اندیشه در آن نیست به شدت بیزارم.
الغرض این یادداشت را برای تنویر ذهن دوستانی نوشتم که خیلی آرام و خصوصی کامنت میگذارند و میپرسند: "طرف کیه؟" یا مثلاً"چند ساله عاشقی؟" و از این حرفها! حتی بعضی از دوستان مخاطب این شعرها را خودشان میدانند!!(که کار نیکان را قیاس از خود گرفتهاند و یا ما را نیز به کیش خود پنداشته!) گاهی هم از سر دلسوزی چیزهای دیگری میگویند. نمونهاش این دوست گمنام من که هنوز توفیق آشنایی باهاش ندارم؛ ولی از دوستان خوب وبلاگ هستند و همیشه سر میزنند و با نظرات خوبشان تشویق میکنند.
"حواست هست این روزها خودت را با چه آمیختهای؟ اندکی فاصله بگیر، از چشمان او به زندگیت نگاه کن! اندکی تغییر لازم نیست...؟؟!!" محمد خالی
در جواب این دوست و همه دوستان دیگر باید عرض کنم که دنیای ذهنی شاعران دنیای خاصی است. یک دنیای غیرواقعی! دنیای خودساخته! دنیای تخیلی و آرزویی! دنیای حسرت و حیرت! دنیای گذشتهها و خاطرهها... و اعجاز کلام که مولای متقیان با ایراد خطبهٔ حمام، روح آن بندهٔ خدا را به پرواز درآوردند! و فرمودند بدین مضمون که گاهی کلام خوب با دلهای آماده چنین میکند!
با همه عشق و علاقهای که به دوستانم دارم، به بچهها و خانوادهام دارم، موقع خلق این دلنوشتهها - که من به این نتیجه رسیدم "حدیث نفس" هستند،- هیچ وقت کس خاصی را به ذهن نمیآورم. بارها در بعضی شعرها هم آوردهام که من یک گمشدهای دارم که آن گمشده واقعا گم شده است. آن گم شده را در وجود کسی نمییابم. اگر چه گاهی جلوه میکند! ولی قسم میخورم کسی نبوده و کسی نیست. شاید هم کسی نخواهد بود. با این حال خودم را از هیچ خطائی تبرئه نمیکنم. اگر چه عشق را هیچ وقت خطا نمیدانم؛ ولی همین به اشتباه انداختن خلق شاید گناهی بس بزرگ باشد که فرمودهاند باید از مواضع تهم دوری جست. امیدوارم این یادداشت، بندهٔ حقیر را از این سوظنها مبری کند! که من عاشق ادبیاتم و معشوق من در لابلای این شعرها و دلنوشتهها دلبری میکند و البته به این سخن نیز ایمان آوردهام که فرمود: والشعرا یتبعهم الغاوون... و انهم یقولون ما لایفعلون!
همه لطف دوستان را درک میکنم. محبت آنها را باارزشترین هدیه میدانم. مطمئن باشید که جواب محبت شما جز محبت نیست.

