تبليغاتX
باغچه - سطری از هبوط(خاطرة اعزام به جبهه در ماه مبارک رمضان)

کلاس سوم راهنمایی بودیم. روزهای آغازین سال 1367 شمسی بود. از مدت‌ها پیش رفتن همکلاس‌ها و بچه‌های دیگر کلاس‌ها ما را هم وسوسه می‌کرد که برویم جبهه. من 14 سالم بود. هر وقت می‌خواستم تصمیمی برای رفتن به جبهه بگیرم، نارضایتی خانواده جلو چشمم می‌آمد و منصرف می‌شدم. تا اینکه آن روزها نمی‌دانم چطور شد که جرأتی پیدا کردم و دل به دریا زدم. با چند نفر از دوستان یعنی حدودا نصف کلاس 9 نفری رفتیم ثبت نام کردیم و اعلام آمادگی کردیم.

آقای موسوی مدیر مدرسه، از اینکه تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه‌اش می‌خواستند اعزام بشوند خوش‌حال بود. مخصوصا روزی که می‌خواستیم برویم هیچ کدام پول تو جیبی نداشتیم. چشم‌های مهربان آقای موسوی یه جور دیگری نگاهمون می‌کرد. مثل یک برادر بزرگ از ما پرسید: بچه‌ها پولی چیزی دارید؟ همه با خجالت گفتیم: نه!

و او محتویات جیبش را بیرون ریخت و هر چه داشت بین ما چند نفر تقسیم کرد. برای هر کدام سه اسکناس 20 تومانی سبز! البته وقتی گفت قرض می‌دهم یک جوری شدیم و سعی کردیم روی آن پول‌ها حساب نکنیم. ولی بودنش در جیبمان بهتر از نبودش بود.

بعد از اجرای مراسم صبحگاه، ‌ماشین تویوتای سپاه آمد و ما سوار شدیم. چقدر حسرت این لحظه را خورده بودم من. قبل‌ها که ماشین می‌امد و رزمنده‌ها را می‌برد من آرزو می‌کردم که روزی برسد و من هم مثل آنها سوار پشت تویوتا بشوم و راهی جبهه‌ها بشوم. آن موقع‌ها شور و حال خاصی بود؛ ولی روز اعزام ما هیچ خبری از شور و مور نبود. نه بلندگویی، نه صدای آهنگرانی! هیچ چیز! حتی وقتی رسیدیم میدان روستا، پدر یکی از بچه‌ها حالمان را گرفت. به پسرش گفت: «اگر بروی جبهه پسر من نیستی!»

البته پیرمرد حق داشت. دو سه تا از پسرهاش توی جبهه بودند. و او هم جای  پدر مادر همة ما بود. او وقتی ناراضی بود یعنی به خوبی این حس به ما منتقل می‌شد که خانوادة ما هم راضی نیستند!

دوست ما اعتنایی نکرد و سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. ماشین از میدان روستا هم رد شد و به طرف روستای باروق حرکت کرد. سومین روز اردیبهشت بود. هوا نیمه بارانی بود و دشت و سرسبز! گندمزارهای اطراف جادة خاکی باروق در باد موج می‌زدند. چقدر خوشحال و خندان بودیم خدای من!

بالاخره رسیدیم به باروق. باروق روستای سرسبز و خرمی بود. الان شهر شده است. آن موقع هم نسبت به روستاهای دیگر واقعا شهر بود. تا رسیدیم ماشین مستقیم رفت داخل حیاط ستاد. ستاد ناحیه. توی یکی از اتاق‌های نه چندان بزرگ ستاد که پر از پتوهای سربازی بود، چای تازه دم حاضر بود. با بوی و بخاری که از آبدارخانه می‌آمد! تا نشستیم یک سری دیگر از بچه‌های روستای دیگر آمدند. روستایی به نام حمید. آنها هم مثل ما خوشحال و خندان بودند با این تفاوت که کمی از ما درشت‌تر بودند و داد می زدند که هر سال دو بار مردود شده‌اند!

چایی خوردیم و بلند شدیم. این بار مینی‌بوسی آمد و ما چیدیم توی اتوبوس. بچه‌ها زود با هم اخت شدند و با شوخی و خنده از باروق خارج شدیم و راهی ملکان شدیم.

نزدیکی‌های بازار گل که بازار هفتگی بود، دلشوره وجود مرا گرفت. با خود گفتم نکند برارد بزرگم اینجا راه را بر ماشین ببندد و با پس گردنی از ماشین پیاده‌ام کند و با خود ببرد. این بود که پشت صندلی قایم شدم تا کسی مرا از بیرون نبیند. خوشبختانه بخیر گذشت. اگرچه ماشین نمی‌دانم برای چه نگه داشت؛ ولی زود حرکت خودش را از سر گرفت و دور شد. با حرکت ماشین نفس راحتی کشیدم و آرزو کردم که هیچ‌وقت کسی به سراغم نیاید. نمی‌دانم چرا یک جورهایی هم از خانه و اعضای خانواده خسته شده بودم. تازه، از وقتی که جنگ شروع شده بود آرزوی چنین اعزامی را داشتم. فکر می‌کردم می‌روم برای همیشه. می‌روم برای اولین و آخرین بار.

ماشین از جادة خاکی و پرخطر شاهین‌دژ گذشت و به میاندوآب رسید. در میاندوآب همه نگاه‌ها به بیرون بود. به جاهایی که هواپیمها بمباران کرده بودند. مخصوصا به یکی از مخازن ترکیدة کارخانة قند که یادآور یک سال پیش بود!

در میاندوآب خیلی معطل نشدیم. به دست راست پیچیدیم و راهی ملکان شدیم. نزدیکی‌های ظهر بود که رسیدیم سپاه ملکان. جایی که برادر بزرگم سه سالی در آنجا مشغول خدمت بود.

سپاه حیاط بزرگی داشت. با ساختمان‌های مجزا و بزرگ که با سنگ کار شده بود. با نمایی زیبا و منحصربفرد. مینی‌بوس داخل حیاط رفت و ما را جلوی یکی از ساختمان‌ها پیاده کرد. آنجا برادر یکی از همکلاسی‌ها ما را دید و کلی برادرش را سرزنش کرد که تو اینجا چیکار می‌کنی و چرا نمی‌شینی درست را بخوانی!

با سرزنش او فهمیدم که زمین و زمان از کار ما ناراضی است؛ ولی یک حسی می‌گفت که فقط رضایت یک نفر مهم است و آن هم رضایت امام بود. با اینکه بچه بودیم ولی شنیده بودیم که امام به همه اجازه داده‌اند که اگر کسی می‌تواند اسلحه بردارد و بجنگد، می‌تواند به جبهه برود. ما هم همه می‌توانستیم اسلحه به دست بگیریم و بجنگیم، به خاطر همین خوش‌حال بودیم و سرزنش دیگران اثری نداشت.

ناهار نان و پنیر دادند. بعد هم هندوانه. با اینکه اولین روز ماه رمضان بود؛ ولی ما به خاطر مسافر بودن داشتیم ناهار می‌خوردیم. ناهار را خوردیم و بلند شدیم. بلندگوهای شیپوری صدای حاج‌صادق آهنگران را پخش می کردند. شور و حال مخصوص سال‌های گذشته برپا شده بود. از بیشتر روستاهای ملکان بچه‌های مدارس آمده بودند. 7-8 مینی‌بوسی می‌شدیم. ماشین‌ها پر شد و در میان بدرقه‌کنندگانی که معمولا جیغ و داد می‌کشیدند و شیرشان را حلال نمی‌کردند، راهی مراغه شدیم.

در مراغه هم رفتیم سپاه و بعد پیاده‌روی در خیابان‌های شهر و سخنرانی امام جمعه و موزیک خاص ارتش و سرانجام با سرود «مادر،‌ مادر!» از مراغه بدرقه شدیم و راهی تبریز. برای اولین بار بود که بناب و عجب‌شیر را می‌دیدیم. البته من در 5-6 سالگی یک بار برای ملاقات برادر سربازم آمده بودم و خوابگونه خاطره‌ای از پادگان عجب‌شیر داشتم.

از عجب‌شیر گذشتیم و مدتی در میان دره‌ها و تپه‌ها و کوه‌های بلند راه رفتیم و دمدمه‌های غروب بود که رسیدیم به ایلخچی. در ایلخچی که فکر کنم نماز مغرب شده بود ماشین‌ها نگهداشتند. ما برای هر کدام یک بستنی خریدیم و خوردیم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف تبریز راه افتادیم.

وقتی تبریز رسیدیم بزرگی و شکوه خاص تبریز را حس می کردیم. خیابان‌ها خیلی خیلی بزرگ بود. چراغ‌هایی که خیابان‌ها داشت کلی با دیگر شهرهایی که دیده بودیم فرق داشت. همه از زیبایی تبریز می‌گفتند. رفتیم و رفتیم و بعد از مدتی رسیدیم به مسجد جامع تبریز! جمعه مسجدی می‌گفتند. جلو مسجد پیاده شدیم و عده‌ای ما را داخل حیاط مسجد تحویل گرفتند و به مسجدی قدیمی بزرگی که طاق مانند بود و هیچ ستونی هم نداشت هدایت کردند. سفره‌ها باز بود و بوی پلو از همه جا به مشام می‌رسید. با خنده و بگو و مگو دویدیم و رسیدیم داخل مسجد. اینجا دیگر غلغله بود. از همه جای استان آمده بودند. مسجد پر پر بود. اکثراً هم لباس بسیجی بر تن داشتند. من چقد آرزو داشتم که زود لباس بسیجی ما را هم بدهند و ما هم بشویم بسیجی؛‌ولی آن شب خبری از لباس نشد...

ادامه دارد  

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 و ساعت 17:2 |