تبليغاتX
باغچه - خاطره
باز هم بیا پیرمرد. تو چقدر گشتی تا ما را پیدا کنی! تو روزگاری گم شدی، همه را گم کردی و سال‌ها بعد خود پیدا شدی و همه را هم پیدا کردی!

باز هم بیا که اکنون هر ساز و نیی مرا یاد تو می‌اندازد!

بیا باز هم برای ما بخوان ترانهٔ عاشقی را! بیا باز بگو از پیاده رفتن‌هایت. روزی که از سولدوز تا مازندارن پیاده راه رفتی تا بمانی؛ امّا نماندی و برگشتی تا ما را پیدا کنی! ما دوباره تو را در زیر خاک‌ها گم کردیم. خود نیز روی زمین پراکنده شدیم و گم شدیم. بیا پیدا کن مارا پیرمرد. بیا که دلتنگ ترانه‌های تو هستیم:

دختر شب پرده به لب دارد

بزم فلک تازه طرب دارد

مه به روی شب می‌خندد

ره به سوی غم می‌بندد

بزم عاشقان شیدا

روشنت چراغ دل ها

دختر صحرایی

بی‌خبر از مایی!

....

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 16:31 |