تبليغاتX
باغچه - و امروز چه روزی بود؟

و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که تنها نباشی؛ امّا حس تنهایی تو را کشته باشد. و گاهی نیز در اوج تنهایی هر گز چنین نباشد که حس کنی تنهایی!

و امروز همین اتفاق برای من افتاد. تنها نبودم. روز تعطیل هم که نبود. امّا یک دفعه‌ای حس و حالم عوض شد. دنیا به اندازة این اتاق کوچکم تنگ شد. گریه کردم...

و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که یک روز تمام به اندازة عمر این دنیا احساس تنهایی بکنی. و امروز چنین شد. امروز من تنها شدم به عمر روزهایی که تنها نبودم...

و گاهی فقط گریه، فقط بهانه گرفتن، فقط بال بال زدن و حکایت مرغی که سرش کنده می‌شود...

و امروز چنین اتفاق افتاد که من تنهاترین روز عمرم را تجربه کنم و دلم تنگ شود برای هیچ کس. حتی برای آن کسی که یادش آرامم می‌کند.

و امروز چه روزی بود؟ تقویم‌ها را ورق می‌زنم...چنین روزی وجود نداشته است!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 23:39 |