وسایلم را برداشتم و رفتم میاندوآب و از آنجا هم در باد و بوران رفتم به تبریز. وقتی به مدرسه رسیدم از خوشحالی داشتم بال درمیآوردم. یک هیجان خاصی سراپایم را فرا گرفته بود. در زیر بارانی که توی استخر پر آب حیاط بزرگ مدرسه شرشر میریخت، دوان دوان رفتم داخل ساختمان و از آنجا هم یک راست به حجرهام. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که از آمدنم پشیمان شدم. چون هیچ کس توی مدرسه نمانده بود. هیچ خبری از سر و صدا و جنب و جوش بچهها نبود. شوفاژها هم خاموش شده بود و همه جا سرد بود. دلم گرفت. با این حال وقتی از در و دیوار مدرسه بوی بچهها را استشمام میکردم حس خوبی بهم دست میداد. اصلا نمیخواستم مدرسه را ترک کنم و برگردم خانه. پتوها را کشیدم رویم و خوابیدم و به این فکر کردم که چیکار کنم و چیکار نکنم. یکی از بچههایی که هم دوست و هم همسایهام در مدرسه بود موسی علیزاده بود.

او تبریزی بود و یک بار برایم گفته بود که خانهشان در کدام محله است. کمی که گرم شدم بلند شدم و با خودم گفتم بروم سراغ موسی. شاید آمد و من اینجا از تنهایی در آمدم. هنوز باران میبارید و انگار خیال بند آمدن نداشت. دوباره زیر باران راه افتادم و مدرسه را دور زدم و رفتم محلة گلکار. گلکار تقریبا نزدیک مدرسه بود. رفتم با هزار مصیبت خانة موسی را پیدا کردم. یکی از داداشهای موسی آمد و گفت: «موسی رفته تو بازار کار میکند».
یک جورایی ناراحت شدم و مأیوس! با خود گفتم کسی که در بازار کار میکند دیگر نمیتواند بیاید مدرسه. میخواستم برگردم مدرسه؛ ولی دیدم اگر برگردم مدرسه باز تنها میشوم و نمیتوانم بمانم. گفتم هم بروم بازار را بگردم و هم شاید موسی را پیدا کردم. سوار ماشین شدم و یک راست رفتم بازار. اتفاقا همان جایی که حدس میزدم دیدم موسی ایستاده و مقداری جوراب دستش گرفته و بله به فروشندگی مشغول است. خیلی تعجب کردم و با دیدن او زدم زیر خنده. او هم با دیدن من خندید و با هم روبوسی کردیم. از دیدنش خیلی هم خوشحال شدم.
موسی توی مدرسه یکی از زرنگترین و باهوشترین طلبهها بود و برای من خیلی تعجببرانگیز بود که همچین پسر خوب و شاگرد زرنگی، دارد در این چند روز تعطیل کار میکند. با دیدن موسی باز مأیوستر شدم. گفتم ایشان کارش را ول نمیکند که بیاید مدرسه. ولی وقتی بهش گفتم که تنها هستم او گفت من هم میام مدرسه؛ ولی نزدیکیهای افطار. الان باید بروم مسجد و نماز و این حرفها تا افطار طول میکشد. دوباره خون خوشحالی دوید به رگهایم. با خوشحالی برگشتم مدرسه و منتظر موسی ماندم.
نزدیک افطار دیدم چراغ بعضی از حجرهها یکییکی دارد روشن میشود. این نشان میداد که تعدادی از بچهها در مدرسه ماندهاند و من تنها نخواهم ماند. دم افطار موسی هم آمد. شب چراغ سالنها روشن بود و سر و صدای بچهها آرام از حجرهها به گوش میرسید. و این خیلی خوشحال کننده بود.
آن شب با موسی تقریباً همحجره شدیم و شب هم حجره ایشان خوابیدیم. موسی شب به من گفت که اگر زود بیدار شدی مرا هم برای نماز شب بیدار کن. گفتم: «قول نمیدم ولی اگه خودم بیدار شدم تو را هم بیدار میکنم».
صبح وقتی برای سحری بلند شدم، هر چه موسی را صدا زدم بیدار نشد. حتی بیدار نشد که سحری بخورد. من نمازم را خواندم و سحری را هم که نان و پنیری بیش نبود خوردم و خوابیدم. موسی پتو را بدجوری به خود پیچیده بود و خوابیده بود. دوباره صدایش کردم باز بیدار نشد. دیگر کاری بهش نداشتم. گرفتم خوابیدم. ساعتهای 9-10 بود که از خواب بیدار شدم. دیدم موسی بلند شده رفته بیرون. وقتی برگشت در حال ورود به حجره مثل پیرمردها اذان و اقامه میگفت. از زیر پتو نگاهی به او انداختم و دیدم خیلی گرفته است. با حالت خاصی قضای نماز را خواند و نشست. انگار میخواست گریه کند. بلند شدم و تا سلام دادم با ناراحتی و دلخوری صدایش را بلند کرد که آقای محبوبی چرا برای نماز شب بیدارم نکردی؟ تو باید منو به هر قیمتی بود بیدارم میکردی!...
خیلی ناراحتی کرد. من که اصلا انتظارش را نداشتم و یک جورایی هم که او را دوست داشتم از این دلخوری او دلم شکست. اصلا طوری برخورد کرد که انگار واقعاً من مقصر بودم. با این حال برایش توضیح دادم که خیلی صدایت کردم، ولی بیدار نشدی مسلمان! ولی او به کتش نرفت که نرفت و تا ظهر اوقاتش تلخ بود.
آن روز از اینکه روی موسی حساب کرده بودم و فکر میکردم میتوانم بقیه ماه رمضان را با دوستی چون او در مدرسه سپری کنم، پشیمان بودم. وسایلم را برداشتم و رفتم حجرة خودم.
رمضان آن سال با همه مشکلاتی که داشتیم خیلی خوش گذشت و تبدیل به خاطرات زیبایی شد. مخصوصا دهة آخر ماه رمضان که آیتالله آقا شیخ علی آلاسحق هم از قم آمد و مدرسه گرمی خاصی گرفت. ایشان نورانیت خاصی داشتند. قرائت نماز صبحشان خیلی زیبا بود. بعد از نماز هم نهجالبلاغه را میخواندند و توضیح میدادند. گاهی افطاری هم میدادند. میوه میخریدند و با خود به مدرسه میآوردند. و سه شب، یعنی شبهای قدر هم در مدرسه از طرف یک خیری افطار و شام مفصلی دادند. یادش بخیر! چه روزگاری داشتیم.


