تبليغاتX
باغچه - ماندن

مرد به این می‌اندیشید که او را چه شده است که هر روز خدا از خواب بلند می‌شود و پنجره را باز می‌کند و چشم می‌دوزد به ابرهای سفیدی که از سقف آسمان آویزان هستند. به این می‌اندیشید که چرا هر روز صبح به آن زودی دلش می‌خواهد برود کنار درختچه‌ها به آواز گنجشک‌ها گوش دهد. او به این می‌اندیشید که چرا می‌خواهد به آسمان برود و روی ابرها راه برود؟

او مانده بود که چه حسی دارد؟ حسی از نوع شکفتن؟ حسی از ماندن؟ حسی از پرواز؟ حسی از...

او مانده بود. مثل روزی که در یکی از اولین روزهای بهار پاهایش در گل فرو رفته بود و مانده بود. او به این می‌اندیشید که او را چه شده است؟ به راستی او را چه شده است؟ او را چه شده بود؟  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 19:3 |