
زمین خانهٔ غریبی است
و من هر روز،
در غربت این خانه
دنبال آشنایی میگردم.
آهای آشنا،
آهای آشنای من،
من غریبم!
دیگر این زمین،
این شهر،
این خانه،
به خدا هیچ چیز
هیچ کس...
فقط تو آشنا،
آشنای من!
وقتی بغض گلویم را میگیرد،
وقتی برای خوردن یک استکان چایی هم زیر پای منت کسی نمیروم،
حتی وقتی از اینجا خسته میشوم،
حتی وقتی از دست همه خسته میشوم،
فکر میکنم کسی هست...
آشنای من!
چقدر بر من خرده میگیرند!
خودم نیز میدانم
بهتر از همه میدانم
دیگر فصل سرودن این نوع شعرها گذشته است!
ولی اعتراف میکنم که ریشه در اعصار و قرون گذشته دارم
من متعلق به عصر شعر و شطحم،
متعلق به عشق سالهای وبا،
مربوط به سالهای خوش بینوایان،
مربوط به فصلهای پایانی جنگ و صلح
....
آشنای من کجایی؟
نگو نیستم،
نگو خیالی بیش نیستی،
نگو هیچ پیوندی با این دل پریشان من نداری،
نگو که دوستم نداری،
نگو که باور نمیکنم!
تو هستی،
تو هستی...
تو هستی...

