به یاد روزهای شیرین تقلبی پارسال
دوست من که در دوران مدرسه هم اهل تقلب بود، دستش را به تکه نانی در سفره کوفت و گفت: "به این قرآن قسم تقلب شده است!"
گفتم: "قسم بیخودی نخور! دیگه بحث انتخابات تمام شد!"
دست بردار نبود. دختر کوچکش را صدا زد و دست به کتف او کوبید و گفت: "به جون این بچهام تقلب شده است! من خودم شاهد بودم!"
گفتم: "خوب حالا که چی، شده که شده، به جهنم که تقلب شده!"
گفت: "نه من میخوام تو باور کنی که تقلب شده است!"
گفتم: "تقلب نشده است!"
دوباره قسم خوردنهایش شروع شد. به قبر پدرش هم قسم خورد. به جان زن عموش هم قسم خورد. به زمین و زمان قسم خورد که تقلب شده است. گفتم: "این قسم های تو هیچ دردی را دوا نمیکند. باید دلیل محکمه پسند بیاری!"
گفت: "به خدا من خودم سر صندوق بودم. من با این دو تا چشمم دیدم!"
نگاهی به چشمهای قورباغهای او انداختم و گفتم: "چی بگم والله! لابد شده دیگه!"
گفت: " به جون خودت قسم که من خودم فقط به تنهایی هزار رأی از رأیهای دکتر شما را به نفع مهندس خودمان خواندم، چرا باور نمیکنی بیمروت؟"
گفتم:"حالا باور کردم تقلب شده است!"

