من آدم کمارادهای نیستم. هم اهل ارادهام و اهل برنامهام؛ اما بستگی دارد به اون کاری که باید انجام بدم. اگر به انجام دادنش میارزد حتمن همان کار را انجام میدهم. با همه سختیهاش. ولی بدبختی اینجاست که به ندرت پیش میآید که کاری را شایستة انجام دادنش بدانم. پس یعنی تا به حال خیلی کار نکردهام. حتی از کنار خیلی از کارهای به ظاهر مفید گذشتهام.
در مورد مبارزه با چاقی هم، به سختی به نتیجه رسیدم. یعنی حدود ۱۵ سال طول کشید که به این نتیجه برسم که نباید چاق شد و اگر هم شد، باید زود برگشت به یک وضعیت طبیعی. باید اذعان کنم که زنها از آن جهت که عامل بدبختیهای مردها هستند، سنگ بنای چاقی مردها هم به دست آنهاست. مخصوصا آنجا که زنی داشته باشی تو را بیشتر دوست بدارد و دست پختش هم خوب باشد. بعد هم مدام بهت حرص بدهد که چرا اله نیستی و بله هستی. بله نیستی و اله هستی. تا اینکه تو را افسرده میکند و تو مجبوری غم و غصة دنیا را بخوری. آن وقت هر روز یک کیلو وزن اضافه کنی. آری، چاقی ما ریشه در تاریخ ازدواجمان دارد. خانم وقتی پایش را در زندگی یک آدم اهل ورزش و تفریح و ناآرام میگذارد، در روزهای اول دوستان او را از دستش میگیرد و الخ...
و البته باید اعتراف کنم که من سالها بر این اعتقاد بودم که چاقی یک مرد را خوشتیپتر و متشخصتر میکند. اما حالا که چاقی را با همه ضررهایش تجربه کردهام، دیگر بر آن اعتقاد نیستم. حالا معتقدم که اولا میشود با لاغر شدن، جانسختترین زنها را هم دق داد. وقتی غذاهای خوشمزهاش توی قابلمه میماند و او از ته دل آهی میکشد و ...یا دیگر وقتی کسی ندارد که به نظافت یخچال برسد، مدام میبینی غر میزند و غصه میخورد و روز به روز لاغرتر و تکیدهتر میشود. این نوید خوبی است. یعنی این تنها راه حذف فیزیکی یک خانم از زندگی برای همیشه است.
از این گذشته، من به وقتی دیدم در این مدت افزون بر میلیونها ریال در زندگی صرفهجویی کرده و به اقتصاد خانواده و مملکتم کمک کردهام،بر خودم میبالم.
تازه، وقتی بعد از گذشت سه ماه میبینم که من یکی از با ارادهترینها هستم. طوری که در بحبوحه عید توانستم از خیر آن همه شیرینی و آجیل بگذرم، و در ایام عید فقط به سه تا شیرینی کوچک اکتفا کردم. پس میتوانم کارهای بزرگتری هم انجام بدم. چون واقعا مبارزه با چاقی خیلی سخت است. من سختی این مبارزه را با تمام وجود دارم درک میکنم. ولی هر وقت روی ترازو میروم و وزنم را با اعداد تازه آشنا میکنم نمیدانید چقدر کیف میکنم. شادی من هنگام رفتن روی ترازو، درست شادی حین افطار یک مؤمن در روزهای ماه مبارک رمضان است. همیشه پیروزی در این مبارزه را جشن میگیرم و از خدا تشکر میکنم.
البته مجبورم اینجا یک اعتراف دیگری هم بکنم؛ چرا که از باب من لم یشکرالمخلوق؛ لم یشکر الخالق، اصلا درست نیست من از یاد شخصیت بزرگی مثل آقای دکتر کرمانینژاد عزیز بگذرم. من هم مثل خیلیها در این راه بسیار خطیر، مدیون این عزیز هستم. با افتخار تمام میگویم که در این مدت طبق معیارهای پزشکی حدود ۱۲ کیلو وزن کم کردهام و هنوز در میانه راه هستم. باید تا آخر بروم و برگردم به روزهایی که زنی در زندگیام نبود.
تذکر: دوستان توجه کنند که خانم من اهل وبلاگ خواندن نیست، این چنان جسورانه پرده از روی بعضی مسائل برداشتم و گرنه بله منم مثل خیلیها...میترسم. بدجوری هم میترسم....

امروز یعنی چند روز قبل!

نتیجه: من دارم با مشکلی به نام چاقی مبارزه میکنم.

