تبليغاتX
باغچه - هر چه می‌کشم از دست تو می‌کشم!

یک سال بود. یک سال آزگار. یک سالی بود که می‌شد از آن عشقی که گرفتارش شده بود سرخورده و سرشکسته به خانه برگشته بود. و حالا یک حالت خاصی داشت. یک حالتی که هیچ کس از این حالت‌ها نمی‌تواند داشته باشد. آهسته از خانه بیرون می‌آمد و در کوچه خودشان که همیشه پر از جمعیت بود، تنهایی و سر به زیر طول کوچه را قدم می‌زد.

ولی انگار آن روز در یک لحظه همه چیز برای او تمام شد. هنوز به خانه برنگشته بود که برگشت و سر به آسمان بلند کرد و خدا را به باد ناسزا گرفت و بلند گفت: «حالا می‌فهمم که هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم؛ و گرنه اگه تو می‌خواستی که همه چی حل بود!...»

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت 3:16 |