تبليغاتX
باغچه - ماندن و درماندن!

برای چندمین سال تولد او

وقتی من می‌مانم،

وقتی من از گفتن،

از نوشتن می‌مانم،

وقتی غم مرا می‌برد،

وقتی من غرق می‌شوم،

وقتی هیچ شوقی، هیچ عشقی،

حتی هیچ حسی،

در من نمی‌آشوبد!

به او فکر می‌کنم.

*

البته این را می‌دانم،

این را خیلی بهتر می‌دانم

که هیچ حسی، هیچ اندیشه‌ای،

پشت این نوشته‌های احساسی مرا گرم نمی‌کند.

من خود بهتر از شما می‌دانم که:

از هیچ پنجره‌ای،

از لای هیچ شاخ و برگی،

به این دل بی‌اصل و نسب من

نور احساس نتابیده است!

و این است که من می‌مانم،

آری گاهی در می‌مانم

که چه بنویسم؟

شعر یا داستان؟

 و می‌مانم در یک بغضی که گلوی مرا می‌گیرد!

در یک احساسی که گلوگیر است!

در یک اندیشه‌ای که مزة ناگواراترین آب‌ها را می‌دهد!

آری من می‌مانم،

اگر او به داد من نرسد، من مانده‌ام و مرا غم عالم برده است!

*

اینکه او کیست،

او چیست،

او دختر است یا پسر؟

زن است یا مرد؟

او یک هیولای فلسفی است،

از نوع قدیم و جدید،

از نوع ماهیت و وجود،

یا او یک معشوق خیالی است؟

من نمی‌دانم.

راستش در همین هم مانده‌ام!

آری من می‌مانم

وقتی این قلب کوچک من از عشق لبالب می‌شود،

من می‌مانم وقتی مرغ دلم به سوی ناپیداها پر می‌کشد،

من می‌مانم وقتی هزاران آه آتشین یکباره از دلم برمی‌خیزد!

من می‌مانم!

*

و در این ماندن،

در این حیرانی به او می‌رسم.

وقتی لبخندهای او را به خاطر می‌آورم،

وقتی در درشت‌نویسی‌های مشق‌های کودکی‌ام او را پیدا می‌کنم.

وقتی در بدخطی‌های دوران دبستان به مهربانی او بر می‌خورم،

وقتی در خاطرات دور،

در کوچه‌های خیس احساس،

ردپایی از او می‌بینم،

دنیا برای من زنده می‌شود.

احساس نوشتن در من می‌جوشد!

و هاله‌ای از نور و موسیقی

اندیشه‌های مرا دربرمی‌گیرد.

*

آه! گاهی چقدر با خودم در می‌افتم،

چقدر با خودم کلنجار می‌روم،

چقدر با خودم درگیر می‌شوم،

چقدر به زیباترین شعرها،

به زیباترین متن‌های ادبی،

به دل‌انگیزترین موسیقی‌ها افسوس می‌خورم،

که از طبع من برای او نتراویده است!

*

همین امروز که صبح می‌دمید،

همین امروز،

بعد اذان که آوازی به گوش می‌رسید،

همین صبحی که دل مرا برای پیاده‌رویهای عاشقانه می‌شوراند،

همین صبحی که حتی شیرین‌ترین خواب مزمن صبحگاهی هم نتوانست روح مرا در بند کشد،

من بلند شدم،

وضو گرفتم،

و تنها به او اندیشیدم!

آری،

وقتی می‌مانم،

وقتی غم عالم مرا می‌برد،

وقتی دلم پر از شور و غوغا می‌شود،

وقتی درمی‌مانم،

وقتی هوایی می‌شوم،

وقتی دست دلم به توت‌های شیرین روی درختان توت نمی‌رسد،

وقتی حس رسیدن به معشوق،

حس یک بوسه آب‌دار،

برای آغوش و لب‌های من عقده می‌شود،

من به او می‌اندیشم!

   

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت 6:49 |