او رؤیایی شده بود برای من. وقتی میرفتم، میدیدم، نگاهش میکردم، هوایی میشدم. آخرین بار وقتی او را دیدم، روسری رنگارنگی از زیر چادر مشکیاش خودنمایی میکرد. پرتو هالههای نور از گردی صورتش تلالؤ میکرد. سفید بود، سبزه بود، به درستی نمیتوانستم تشخیص بدهم. وقتی همین قضیه رنگ صورتش را به مادرم گفتم خندید و گفت: «به یقین گندمی است!» و کلی خندیدیم. ولی او فارغ از هر رنگ و مدلی، بدجوری داشت روی دل من راه میرفت. دو سه بار وقتی رفته بودم آنجا، محل کارشان، به خاطر کاری که داشت پیش من آمده بود و من چنان هول شده بودم که هیچ تصویر خوبی که بعداً بتوانم در آینه قلبم بهش تماشا کنم، ازش نگرفتم. اصلاً چیزی هم از اینکه او به من چه گفت و من به او چه گفتم، خاطرم نمانده است. الان هم هر چهقدر زوایای تاریک و روشن ذهنم را میگردم چیزی پیدا نمیکنم. جز اسم و شکل زنی که به قول معروف دل مرا به یغما برده بود.
همون آخرین باری که گفتم روسری گل منگولی سرش بود و خیلی هنرمندانه از زیر چادرمشکیاش بیرون زده بود، دل به دریا زدم و رفتم سراغش. بغل اتاقی که ایشان آنجا کار میکرد تابلوی بدی خودنمایی میکرد: «ورود آقایان ممنوع!»
با سرشکستگی و منگی برگشتم و منتظر شدم تا او برای کاری بیرون بیاید؛ اما نیامد که نیامد و من که از راه دوری به آنجا، یعنی محل کارشان رفته بودم، برگشتم و با خودم، شانسم و همهچیزم درافتادم.
مدتها گذشت تا اینکه معجزهای رخ داد. طرف برای کاری به اینجا، یعنی محل کار من آمد و من چقدر خوشحال بودم. مستقیم هم آمده بود سراغ من. نمیدانم چطوری اینقدر دقیق توانسته بود در اولین فرصت خیلی راحت بیاید اتاق من و بنشیند تا من از خواب شیرین صبحگاهی برخیزم و ساعتهای نه و ده به اتاقم برسم. وقتی دیدم اصلاً باورش خیلی برایم مشکل بود. خیلی راحت دست و پایم را گم کردم. هماتاقیام بعدها متذکر شد که رنگم از خجالت و هیجان سرخ شده بود. مخصوصا گوشهایم به رنگ لبو در آمده بود. برای اولین بار بود که لبخندهایش را برایم ارزانی کرد. دندانهای سفیدش دل میبرد ها! منظم، تمیز و همه در یک ردیف! برای اولین بار دیدم که کرک خیلی ظریفی پشت لب بالاییاش صفای خاصی به لبهاش داده است. و برای اولین بار متوجه شدم که عطری که به لباسهایش میزند همان عطری است که من خیلی دوستش دارم. یک ساعتی میگذشت که آمده بود و من هنوز گیج ومنگ بودم. هنوز متوجه نشده بودم که داریم راجع به چه چیزی حرف میزنیم. هنوز نمیدانستم کدام ارباب رجوع، فحش رکیکی به من داد و رد شد و کدام ارباب رجوع بود که جلوی چشم من چشمچرانی کرد و به ناموس آینده من نگاه چپ کرد. حسابی به هم ریخته بودم. کارم یه جوری بود که نه میتوانستم رهایش کنم و در را ببندم و نه میتوانستم دل به کار بدهم و همه اربابرجوعها را راضی راه بندازم. اصلاً خیلی بد موقعی این اتفاق به من رو کرده بود.
نزدیک به دو ساعت گذشته بود و طرف خیلی راضی و خوشحال برخاست و گفت: «آقای...خیلی خوشحال شدم. اجازه بفرمایید رفع زحمت بکنم. منتظر پیامکهاتون میمونم. شما واقعاً ادیب هستید. ما را از ذوق سرشار خود محروم نکنید!»
سپس او خندهای کرد و رفت و من ماندم و دردی، آتشی که داشت تا عمق استخوانهام رخنه میکرد. آخرین ارباب رجوع که از اتاقم خارج شد، گوشی را برداشتم و با هیجان و ترس شروع کردم به نوشتن پیامک. محتوای پیامک چیزی جز خواستگاری نبود. البته خیلی ادیبانه نوشته بودم: «آمدی و ...کاش نمیآمدی! من هنوز در حیرت رفتن بیهنگام تو، بیچارهترینم! کاش بشود همیشه کنارتان بود! میشود آیا؟»
و سه ساعت بعد که من دقمرگ شده بودم او خیلی بیرحمانه جواب فرستاد که: «آقای ...! آن کسی که میتواند دل ادیبی مثل شما را ببرد، گلچین روزگار در همان اوایل زندگی او را به چنگ گلچینان میاندازد!»
و من ابله شاید بعد از سالها، تازه به این نکته پی میبردم که برای عاشق شدن چقدر دیر کردهام!

