تبليغاتX
باغچه - ابله

دیروز او آمد و همین امروز هم دوباره برگشت. برادرم سنی از او گذشته است. سیگار روی لب‌هایش بود. هنوز هم وقتی سیگارش را می‌گیراند دو کف دستش را مشت می‌کرد. شعلهٔ کبریت در پناه دستانش می‌لرزید. وقتی سیگارش آتش می‌گرفت او همهٔ غصه‌های عالم را با دود غلیظی بیرون می‌داد. همین دیروز وقتی دوباره بعد از سال‌ها آمد، هنوز پالتوی چرکی‌ تنش بود. ریش درازش هنوز بوی ادکلن می‌داد. متفکرانه حرف می‌زد و مدام از جمهوری می گفت. شبیه شخصیت‌های اصلی فیلم‌های قدیمی. مدام آه می‌کشید و از رفیق‌های تهرانی‌اش می‌گفت.

برادرم دیروز وقتی آمد، از آن همه هیبت، فقط حالت نوستالژیک او احساس مرا برانگیخت. مغز نیم‌کارهٔ او، دل نیم‌سوز او هنوز در سلطهٔ تفکرات کمونیستی بود. البته بارها اعتراف کرده بود که او از کمونیست هم چیزی بارش نیست. گاهی یادم هست با خنده گفته بود که من کشته مردهٔ این ادا و اطوراهای رفیق رفقا هستم. ادبیات شیرینی دارند. بیشتر از دیگران به دل می‌نشینند...

 و گرنه من برادرم را خوب می‌شناسم. عقل او به آن چیزها قد نمی‌داد. قد نمی‌دهد. هیچ وقت. او سه سال آزگار در پنجم ابتدایی درجا زد. هنوز هم قد نمی‌‌دهد. هنوز هم وقتی با ریش درازش بازی می‌کند مرا به خنده می‌اندازد.

 برادرم را دوست دارم. چون به قول معروف چیزی توی دلش نیست. هر چه هست در این چهرهٔ غلط انداز اوست. یک ساعت باهاش بنشینی رفیق می‌شوی و تازه می‌فهمی که چقدر ابله است.

 امروز وقتی داشت می‌رفت بهش گفتم ابله و دو تایی بلند بلند خندیدیم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 و ساعت 0:26 |