تبليغاتX
باغچه - خاطرات

سایه‌ها می‌آیند. ابرها می‌روند. سایه‌ها می‌روند. ابرها سرگردانند. آفتاب پشت غباری نمناک، وسط آسمان ایستاده است. باد  درختان را به هم می‌کوبد. پدر از راه می‌رسد. یادگاری از گذشته‌ها. شبیه آن عکس قدیمی. هنوز می‌لنگد. هنوز لبخند نمی‌زند. هنوز توی خودش است. اسکلت کلافه‌ای که توی پالتوی مشکی پشمی جمعش کرده باشند. با کلاهی لبه‌دار خاکستری. با زنبیلی بر دست... سایه‌ها می‌آیند و می‌روند. آفتاب، نسیم پاییزی و ابرها سرگردانند. صحن یک حیاط قدیمی پر است از خاطراتی که پشت سر هم قطار می‌شوند.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 و ساعت 23:36 |