اینجا خانه ماست
اینجا خانه ما بود.
خانهای که پدرم با خون و دل ساخت.
و مادرم آن را با خون و دل اداره میکرد.
روزها پی شستن بود، پی رُفتن!
شبها هم پی زغال میگشت.
تا شکم بخاری هیزمسوز را سیر کند!
وای چه روزهایی گذراندیم ما!
و چها کشید مادرم!
آن منم،
آن خواهرم
و آن یکی بچه همسایه!
ما همبازی مرغها بودیم.
خاکبازی میکردیم.
و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،
با خودش حرف میزد. و به همه فحش میداد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت
22:23 |

