تبليغاتX
باغچه - نمایی از یک نویسنده

نویسنده شب‌ها دیر می‌خوابه، روزها ساعت  ده صبح از خواب بیدار می‌شه. صبحانشو زودی می‌خوره بعد سوار اتوبوس واحد می‌شه می‌ره دنبال کاراش:

۱. اولین کارش چک کردنه حساب بانکیشه! ... ببین به چی دلخوش کرده! به حق‌التالیف دو تا داستانی که پارسال نوشته وهنوز حق‌التالیفش مونده!

۲. دومین کارش رفتن به انتشاراتی‌هاست! ... ورشکسته‌ها! وقتی این رو می‌بینند، در را از پشت می‌بندند. فرار می‌کنن... او را عامل همه بدبختی های خود می‌دونن. می‌گن اصلا این نویسنده شگون نداره

۳. سومین کارش رفتن به دفتر مجلات است.... تو دفتر مجلات دنبال کسی می‌گردن که سر به سرش بزارن، بخندن. مخصوصا وقتی بفهمن این نویسنده یه نویسنده بدبخت ومفلوکیه.

۴. نویسنده در خیابان‌ها پرسه می‌زند. دنبال سوژه‌ای جدید برای نوشتن. دنبال رتق و فتق امور نویسندگی‌اش. دنبال راه حلی برای فرار از این معضلاتی که در آن گیر کرده... نویسنده کلی از این خیابونای شهر را پیاده طی کرده و رسیده به جایی که تابلوی بزرگی دم درش است.

۵. بیمارستان! جاییه که نویسنده باید دیر یا زود اینجا رو تجربه می‌کرد. ... ولی چرا اینقد زود؟... ناگهان چقدر زود زود می‌شود!

۶. شنیده بود که نویسنده کسیه که نصف بیشتر درد جامعه‌اش رو باید به تنهایی به دوش بکشه ... جامعه‌ای که مثل یه انگل به کتاب و نویسنده نگاه می‌کنه... نویسنده عصبانی می‌شه و می‌زنه جاده خاکی. همه رو به باد فحش می‌گیره ... همه کشته مرده این عصبانی شدن نویسنده هستن. عصبانیتاشم شیرینه!... گور پدر جامعه!

۷. نویسنده ساعت دو بعد از ظهر یک روز پر کار به خانه برمی‌گرده. زن تحویلش نمیگیره. بچه تحویلش نمیگیره. با همه لجه. همه باهاش لجن ... نوبت بیمارستان یادش رفته. ناهار خورده نخوره می‌ره به اتاقش. اتاقی که که بخاری نداره. مجبوره پالتوش بپوشه و شروع کنه به نوشتن.

۸. می‌نویسه: بیمارستان! جاییه که نویسنده باید دیر یا زود اینجا رو تجربه می‌کرد...

۹. فکر می‌کنه سوژه جدیدی به ذهنش رسیده. اصلا نمی‌تونه بنویسه!...ترس از عمل جراحی روزگارش رو سیاه کرده ... اشک از دیدگان پایین می‌چکه: تو را چه به دوش کشیدن نصف درد این جامعه؟

۱۰. ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 0:2 |