تبليغاتX
باغچه - شکایت از دست دوستان به آقا

سه شنبه شانزدهم تیر 1388

شکایت از دست دوستان به آقا

شکایت از دست دوستانی که همیشه ادعای پیروی از ولایت فقیه را دارند. چهره‌هایی که در خوبی و حزب‌اللهی بودن آنها هیچ شکی نبود.  شکایت به آقا که قربونش برم این روزها دلش پر از  درد است.

سلام آقا! آقای خوبم آقای خوب همه، رهبر محبوب دل‌ها، دل‌هایی که خوبی را می‌فهمند، نه دل‌هایی که امروزه غبار بی‌مروتی آنها را فرا گرفته است!

می‌بینی آقا، این گرد و خاکی که همه سراسر کشور را فرا گرفته است، گرد و خاک بی‌مهری و بی‌انصافی عده‌ای از دوستان به دام افتاده است. باران برای این گرد و خاک بی‌انصافی و بی‌مهری درمان خوبی است، چقدر در آرزوی باران هستم آقا، کاش دوباره بیایی و مثل باران به همه دل‌های تشنه بباری، آسمان چشم‌های تو اگر باریدن بگیرد همه گرد و خاک‌ها خواهد خوابید. چشمان مهربان پدری شما با این نوجوانان  17 ساله کم تجربه و نادان،  باید به گریه سخن گوید:

-         آهای فرزندان من! شما را چه شده است؟ چرا در جبهه‌ای قرار گرفته‌اید که گردانندگانش در حسرت دست یافتن به مقامی ناچیز جامة فتنه در برکرده‌اند؟ شما را چه شده‌ است که در روز روشن آفتاب گم کرده‌اید؟

-         مگر نمی‌دانید، مگر نمی‌فهمید اگر یوسف برادرتان در چاه شود بلای چهل ساله‌ای در انتظار ماست؟

-         فرزندان من، از خدا حیا کنید و از دشمنی با یوسف برادرتان بپرهیزید!

آقای من، مولای من! فرزند رسول خدا، فرزند علی بن ابیطالب! ما تو را به سروری و ولایت خود برگزیده‌ایم که تو البته برگزیده خدا هستی بر ما و ما به ولایت تو افتخار می‌کنیم، به ولایتی که جلوه‌ای از ولایت حیدر کرار است که هر که را نصیبی از آن نیست بدبخت و روسیاه ابدی است. کسی که قلب او خالی از محبت علی علیه‌السلام و خاندان پیغمبر (ص) باشد، چگونه می‌تواند روی خوشبختی و سعادت را ببیند؟ اگر امروز علی و فرزندان بلافصلش وجود ظاهری ندارند، ما معتقدیم که این ولایت در شما تجلی یافته است. پس محبت و عشق شما جزوی از اعتقادات قلبی ماست.

آقا، سخنی با این فرزندانت بگو! با این فرزندانی که پی نیکان نگرفتند و ترس آن است که خاندان نبوتشان را گم کنند، با این فرزندانی که وسط روز، آفتاب را در آسمان انکار می‌کنند، با اینها بگو، با اینها صریح‌تر بگو که دلتان از دست ابوسفیان‌ها خون است، بگو که ابوموسی‌ها با تو چه معامله‌ای می‌کنند! بگو که طلحه‌ها و زبیرها در زیر ردایشان چها پنهان کرده‌اند! با محمد بن ابی‌بکرها صریح‌تر حرف بزن! معاویه را به آنها خوب بشناسان، از عمرو و عاص بیشتر بگو برایشان!

ای فرزند حسن(سلام خدا بر او باد)! سستی ایمان عبیدالله بن عباس‌ها کار دستمان خواهد داد! چه می‌شود اگر امروز از روزهای نیامدة نکبت با آنها سخن برانید تا از بیراهه برگردند!

آقا، در لابلای این سیاهی‌های طوفانی، هزاران اشعث می‌بینم. تاریخ انگار سر به بازگشت گذاشته است. حُجرها در نگرانی به سر می‌برند. ابوذرها از فرط غم زانوی غم بغل گرفته‌اند! هر روز که از جلسه‌گذاری اصحاب سقیفه می‌شنویم دل‌هایمان به درد می‌آید، تو چه می‌کشی مولا؟ نمی‌خواهی دردهایت را با ما قسمت کنی؟

فکذبوها فعقروها! چقدر تهمت، چقدر تکذیب! چقدر حرف‌های ناروا! به اینها بگو که از روی نفهمی دارند چه چیزی و چه کسانی را تکذیب می‌کنند!

آقا ما تحمل طناب بر دور گردن حیدر را نداریم. ما از تکرار شدن روزهایی که فاطمه سلام الله علیها از خانه به مسجد می‌دوید و از مسجد به خانه، در هراسیم.

 تا چه اندازه صبر با این لحیه‌سفیدان روسیاه؟ تا چه اندازه شکیبایی با خوشخواب‌هایی که بعد از سال‌های سال خواب، دوباره خواب نما شده‌اند و فیل هوسشان یاد هندوستان ریاست کرده است؟ تا چه اندازه بردباری با این جعفر کذّاب‌ها که برای ربودن ردای ریاست دست به دامن پسران بنی‌عباس شده‌اند؟ با اینها بگو که از خواب غفلت بپا خیزند و دشمن را از دوست تشخیص بدهند. شاید حرف شما در دل سختشان اثری بکند.

نوشته شده توسط در 16:11 |  لینک ثابت   •