تبليغاتX
باغچه - دیدار با اهل قلم در نمایشگاه کتاب 88

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388

دیدار با اهل قلم در نمایشگاه کتاب 88

 

1

راه بین قم و تهران در بهار، مخصوصاً در اردیبهشت دیدنی‌ است. بالاخص امسال که به علت بارندگی‌های خوب بهاری، کویر نیز لاله‌گون شده است. هر دو طرف جاده پر از شقایق است. شقایق‌های سرخ رنگ‌پریده. صبح که راه می‌افتم تا تهران هیچ احساس خواب‌آلودگی و خستگی نمی‌کنم. افق‌های مه‌آلود بهاری چقدر خیال‌انگیز است. چگونه باور کنم که پشت آن کوه‌ها و تپه‌های مرموز شهری نیست؟ گاهی بعضی از صحنه‌ها چنان دل آدم را می‌برد که نگو نپرس!

2

رفت و آمدهای پارسال و امسال مرا دارد با تهران آشنا می‌کند. دیگر خیالم از بابت اینکه مترو سوار خواهم شد و نگران گم شدنم خواهم شد، نیست. خیلی راحت از اتوبوس قم پیاده و سوار مترو و بعد از دقایقی در مصلای تهران پیاده می‌شوم. مصلا در بهترین جای تهران واقع شده است. هوای لطیفی دارد. حیاطش پر از دار و درخت و طراوت بهاری در شاخ و برگ درختان پیداست.

3

سوغاتی حنانه قبل از هر چیز ذهنم را به خودش مشغول می‌کند. تا دیدم مردی عروسک می‌فروشد، یکی خریدم و خیال خودم را راحت کردم. کیف خالی‌ام هنوز مثل پر کاه روی شانه‌ام این ور و آن ور می‌لغزد. تا محل اصلی برسم خستگی به سراغم می‌آید. ولی صدای خانمی با لحن خاصی که از کتاب‌ها تبلیغ می‌کند، از بلندگوها به گوش می‌رسد و این یعنی تازه اول عشق است.

4

امسال تصمیم جدی‌ دارم دیوان شهریار را بخرم؛ امّا مگر پیدا می‌شود؟ هر غرفه‌ای سر می‌زنی و می‌پرسی همه جواب سربالا می‌دهند و این در حالی است که بیشتر غرف دوانین دیگر را دارند. حتی انتشارات خود شهریار نیز نداشت. حتی تبریزی‌ها نیز نداشتند و من سر یکی نهیب زدم که شما دیگر چرا؟ و ایشان با کمال تواضع گفت: حق سن‌دن‌دی!(فارس‌ها در خماریش بمونند!)

5

و هی بگرد. بگرد تا از تماشای کتاب سیر بشوی که نمی‌شوی!(البته اهل کتاب هم انصافاً تماشایی هستند! مخصوصاً خواهرای تهرانی که چنان خواهرانه به آدم می مالند و می‌گذرند که اصلاً ذره‌ای احساس ناخویشاوندی نمی‌کنی! انگار صدها سال است تو با اینها محرمی. روسری‌ها همه نیمه‌باز و گاهی موها روسری‌ها را در بر گرفته‌اند.)

و ما پرسه‌زنان در جستجوی غرفهٔ انجمن قلم به طبقهٔ بالا می‌رویم. اهالی طبقهٔ بالا خارجی‌ها هستند. با دیدن غرفهٔ ترکیه، دلم باز می‌شود. نمی‌دانم این چه حسّی است من به ترک‌ها دارم. بفهمی نفهمی دوستشان دارم. نه به خاطر زبانشان و نه به خاطر کلید اسرار و نه به خاطر چند همسایه‌ٔ ترکی که داریم، اصلاً ترک‌ها مخصوصاً در این چند سال اخیر ثابت کرده‌اند که آدم‌های با جربزه‌ای هستند. اینجه ممدشان را می‌خواهم. و با این زبان استانبولی‌ام را هم محکی می‌زنم و : آفندیم،اینجه ممد وارمی؟ قیمتی کاچ‌دیر؟(فارس‌ها و آذری‌ها نیز در خماریش بمونن)

و او خیلی سلیس برایم توضیح می‌دهد که کتاب‌ها فروشی نیست و قرار است بعد از اتمام نمایشگاه به کتاب‌خانه ملی ایران اهدا شود. بعد جوجوق کتابی خواستم که مرا به سوی خانمی‌ هدایت کرد و او دختر جوانی بود با حجاب کامل و با او نیز دو سه جمله‌ای ترکی‌ حرف زدیم و دیدم دیگر آن شور و حال سال‌های قبل را ندارم که با انگیزه‌های فوق بشری پی کتاب بگردم و به زبان فارسی ترجمه کنم و...

6

در غرف‌های دیگر از عرب‌ها، آلمان‌ها، افغان‌ها نیز آثاری بود. حتی فرانسه و دیگر کشورهای با نام و نشان که هیچ کدامشان به درد من یکی نمی‌خورد. فقط دنبال این بودم که آدرسی که آقای سرشار برایم ارسال فرموده بود، پیدا کنم و قبل از وقت موعود محل را شناسایی کنم که از فیض دیدار اهل قلم محروم نمانم...پس دوباره گشتم و لحظاتی بعد پیدا کردم. در گوشه‌ای از طبقه دوم مصلی(شبستان) سالن خوبی بود که برنامه‌های متعددی در حال برگزاری بود.

7

تا اذان ظهر دوباره گشتیم. کوچه‌ پس کوچه‌های شهر کتاب بوی بهشت می‌داد. با بیشتر ناشران قمی سلام علیک می‌کردم. زمان تصدی‌گری بخش صدور مجوز کتاب رفتارم با آنها بدک نبود. سعی می‌کردم با همه انسانی رفتار کنم و با آنها دوست باشم و همیشه تاکید می‌کردم که قدرم را بدانند چون آسوده‌خاطرشان کرده بودم که رفتنی هستم و نخواهم ماند و آنها همه بزرگوار بودند و نتیجه این تعامل فرهنگی باعث شد که ما تبدیل به یک شخصیت کاریزماتیک بشویم(این را از آنها بپرسید!)

8

در غرفهٔ نشر تکا عکس‌های نویسندگان و شاعران را کمی بزرگ کرده و به دیوار زده بودند. عکس بنده نیز بین آنها بود و نمی‌دانید این چه حالی به آدم می‌دهد! و من همان لحظه به خودم چند فحش آبدار دادم که واقعاً به ناحق کنار نویسندگان بزرگی چون استاد سرشار، احمد دهقان، زنوزی، بایرامی، پرویز، ملامحمدی، پوروهاب، پارسی‌‌نژاد، فتاحی،عبدالمجید نجفی و ده‌ها نویسنده بزرگ دیگر که بی‌تعارف بنده به گرد پای ایشان هم نمی‌رسم. ولی این از بزرگواری تعدادی از همین بزرگواران بالاخص استاد عظیم‌القدر و شاگردپرور جناب آقای سرشار بود که صلاح دانستند ما هم در کنارشان باشیم. البته این روحیه ما را بعضی به حساب پاچه‌خواری می‌گذارند و بعضی‌ها به حساب خود کم‌بینی! بگذار باشد. همین خوب است. هرگز نخورد آب زمینی که بلند است. احترام و تکریم بزرگان، استادان و اهل فن مورد تایید،توصیه و تاکید پیشوایان دینی ماست. من زمانی کودک ده پانزده ساله بودم که کتاب‌های این بزرگان را می‌خواندم. با اقای سرشار نامه‌نگاری می‌کردم. اگر شاگردپروری ایشان نبود هیچ‌وقت ما توفیق این را هم نداشتیم...به هر حال آن احساس خوشایند را تبدیل به حس بدی کردم و از خدا خواستم که این مسائل را برایم جدی ننمایاند!

9

موقع نماز شد. واقعاً خیلی بد است که آدم در مصلی جای خوبی برای نماز خواندن نتواند پیدا بکند. این قضیه به این می‌ماند که در مسجدالحرام نتوانی قبله را پیدا کنی! دو سه جا با چادر نمازخانه درست کرده بودند. چه می‌شود قسمت اعظمی از خود مصلی را به نمازخانه اختصاص بدهند. خوشبختانه نمازخوان کم نداریم. همه نمازخانه‌ها پر شده بودند و جوان‌ها از جمله خود بنده مجبور شدیم بیرون چادر کاپشن خودمان را زیرمان بیندازیم و نماز بخونیم و البته این از یک جهت بهتر بود؛ چون موجب تبلیغ نماز بود. به برکت نماز بود که زیارت استاد عزیزمان جناب آقای محدثی نیز نصیبمان شد.

10

بعد از نماز و کمی ناهار!(راستی این ناهار هم شبیه نمازمان مظلوم بود! فقط ژامبون مرغ، کالباس و سوسیس که من از هر سه حالم به هم می‌خورد! چرا غذاهای دیگر نمی‌آورند؟) که من به یک بستنی بسنده کردم و آب معدنیی که از بنزین گران‌تر بود. لیتری 300 تومان!، به محل برگزاری مراسم رونمایی از صد داستان و صد شعر رفتم. در راه آقای پوروهاب را دیدم. بعد از شاید دو سه سال! من به آقای پوروهاب علاقمندم. سال‌ها در مجله سلام‌بچه‌ها همدیگر را از نزدیک می‌دیدیم و روزگاری ایشان با بزرگواری در شعر کمک‌های خوبی به من کرد. و بزرگواری ایشان هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شود، امّا بعد که از مجله سلام بچه‌ها بریدم ترجیح دادم که با سلامی‌ها هم  ببرّم  و بریدم.

بعد با هم به سالن مراسم رفتیم. آقای ملامحمدی نیز بودند. ایشان را نیز بعد از مدت های مدید زیارت کردم. آقای ملامحمدی دوست پیشکسوت و برادر گرامی ماست که سابقه طولانی در نویسندگی دارد.

11

 بزرگان یکی یکی از راه می‌رسیدند. آقای علاء آمدند. افشین علاء. شاعر خوب کودک و نوجوان. مرد بلند قد و رعنای مجلات دوست. بعد استاد بهمنی. محمدعلی بهمنی که از بندرعباس تشریف آورده بودند. آقای براتی‌پور، آقای علی‌پور که کنار بنده نشسته بودند. و خانم سقلاطونی که از راه رسیدند و با آقای علی‌پور احوال‌پرسی کردند آقای پوروهاب احتمال داد که ایشان رشتی و همشهری باشند که آقای علی‌پور گفتند که اصالتاً شهسواری هستند و من گفتم بله از استان کرمان که استاد با خنده تصحیح فرمودند که نخیر از استان مازندارن... و بالاخره بعد از قرائت قرآن، آقای علاء برای اجرای مراسم پشت تریبون رفتند.

12

لحظه‌ای نگاهم به عقب چرخید و استاد راضیه تجار را دیدم. خانم تجار نیز از پیشکسوتان هنر داستاننویسی هستند که سال ها مشترکاً با استاد آژند میاندوآبی سردبیری مجله وزین ادبیات داستانی را بر عهده داشتند که همان زمان من ایشان رادر مجله زیارت کرده بودم. بعد استاد علی‌پور که کنار بنده بلند شدند رفتند خانمی آمد نشست که خیلی شبیه خانم وجیهه علی اکبر سامانی بودند. ایشان نیز از نویسندگان خوب سروش نوجوان بودند و روزگاری مطالبشان را آنجا می‌خواندم. چند بار خواستم احوالپرسی‌ کنم که خجالت کشیدم.

13

مراسم با سخنرانی دکتر پرویز معاون فرهنگی وزیر ارشاد آغاز شد. اقای پرویز خود دستی از نزدیک بر آتش دارند. داستان‌نویس خوبی هستند. زمانی در مجله سروش نوجوان داستان هایش را می‌دیدم و قبل‌ها مصاحبه‌هایی ازشان خوانده بودم. دکتر از برنامه‌های خوب دولت کریمه برای اهل قلم فرمودند و همین کار بزرگ را که کرده بودند یکی از آرزو‌های قبل از رسیدن به پست و مقامشان بیان کردند. می‌گفت: روزگاری می‌گفتم بیایید این کار بکنیم که کسی حاضر به انجام آن نمی‌شد و می‌گفت نمی‌شود و امروز ما این کار را انجام دادیم و حالا با افتخار می‌گوییم که شد! درد‌دلهای معاون وزیر حاکی از سنگ‌اندازی عده‌ای بود که تلاش می‌کرده‌اند این طرح به سامان نرسد؛ ولی شکر خدا رسیده بود.

14

بعد از دکتر آقای پارسی‌نژاد صحبت کردند و پروژه را برای حضار تشریح کردند. بعد از ایشان نوبت به استاد سرشار رسید. وقتی صدای استاد در بلندگو پیچید لحظه‌ای حس کردم دارم به رادیو گوش می‌کنم. چقدر صمیمی و دلنشین است این صدای نازنین استاد. تن صدای ایشان مرا به خاطرات دوری می‌برد...استاد نیز به تشریح پروژه حمایت از مؤلفین پرداختند و فرمودند که همیشه ناشرین از حمایت های بی‌حد و حصر دولت‌ها برخوردار بودند، این دفعه هم ما گفتیم حمایتی جزئی نیز از نویسنده‌ها بشود. خیلی از نویسنده‌ها هستند که سال‌ها قبل از ناشرها کارشان را شروع کرده‌اند. حال بیایید نگاه کنید به وضعشان، ناشر آن بالاها و نویسنده چندان تکانی نخورده است.

استاد بعد با صراحت تمام گفتند که ما هیچ‌گونه عملکرد جناحی نداشتیم و از همه جریان‌ها و سلیقه‌های متفاوت دعوت کردیم که نوشته‌هایشان را برای چاپ به ما بدهند که عده ای از آنها قبول کردند و عده‌ای نیز بچه محل‌بازی درآوردند و گفتند که اگر فلانی‌ها باشند ما هم هستیم و گرنه نیستیم. و این در حالی بود که خود آنها هر وقت قدرت دستشان بود توجه چندانی به  ماها نداشتند.

15

مراسم با شعرخوانی آقایان بهمنی، موسوی‌گرمارودی، محبت و یوسفی ادامه یافت و سرانجام با غزل حزن انگیز اقای علاء در مورد زهرا سلام‌الله علیها پایان یافت. پایان بخش مراسم نیز عکس یادگاری و اهداء هدایا بود.  

نوشته شده توسط در 0:30 |  لینک ثابت   •