تبليغاتX
باغچه - همسایهٔ پروانه‌ها

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

همسایهٔ پروانه‌ها

مادرم خبر داد که ملاقدرت به رحمت خدا رفت.

در گذشته‌های دور

شاید، اولین روزهای زندگی من بود

که او در هاله‌ای از غربت

 از پیش پای ما گذشت

و در میان باغچه،

به گل‌ها سلام داد.

بعد سر یک سفرة سبز

زیر آفتاب بهار

به ما نان و ریحان تعارف کرد.

2

من در باغچه او

به گل سرخ رسیدم.

چه شکوهی داشت سپیدارها!

 من شنیدم

عطر اقاقی‌ها شیرین بود

و دیدم

 لذت شکوفه‌ها را

و فهمیدم که مُلاّ

در همسایگی پروانه‌ها

چه نسبتی دارد با گل سرخ!

3

 پای تبریزی‌ها

سجادة سبزش باز بود.

نسیم می‌آمد

و او با خدا حرف می‌زد.

آهسته، آرام

و من حس می‌کردم

انگار خدا لای شاخ و برگ درختان بود!

برگ‌ها به صدا در می‌آمد

پروانه‌‌ای روی هوا

خطی از رنگ می‌کشید.

و زنبور عسل پیدا می‌شد

و صدای مکش،

 از لب‌های با سخاوت گل‌ها فراتر می‌رفت!

4

خانة او سر به آسمان می‌سایید!

پنجره‌ای رو به مهتاب داشت،

و شب که می‌شد

هر دم به گوش می‌رسید

صدای زندگی!

و کوچه ما را پر می‌کرد

بوی نماز او!

نوشته شده توسط در 1:9 |  لینک ثابت   •