مادرم خبر داد که ملاقدرت به رحمت خدا رفت.

در گذشتههای دور
شاید، اولین روزهای زندگی من بود
که او در هالهای از غربت
از پیش پای ما گذشت
و در میان باغچه،
به گلها سلام داد.
بعد سر یک سفرة سبز
زیر آفتاب بهار
به ما نان و ریحان تعارف کرد.
2
من در باغچه او
به گل سرخ رسیدم.
چه شکوهی داشت سپیدارها!
من شنیدم
عطر اقاقیها شیرین بود
و دیدم
لذت شکوفهها را
و فهمیدم که مُلاّ
در همسایگی پروانهها
چه نسبتی دارد با گل سرخ!
3
پای تبریزیها
سجادة سبزش باز بود.
نسیم میآمد
و او با خدا حرف میزد.
آهسته، آرام
و من حس میکردم
انگار خدا لای شاخ و برگ درختان بود!
برگها به صدا در میآمد
پروانهای روی هوا
خطی از رنگ میکشید.
و زنبور عسل پیدا میشد
و صدای مکش،
از لبهای با سخاوت گلها فراتر میرفت!
4
خانة او سر به آسمان میسایید!
پنجرهای رو به مهتاب داشت،
و شب که میشد
هر دم به گوش میرسید
صدای زندگی!
و کوچه ما را پر میکرد
بوی نماز او!

