تبليغاتX
باغچه - خاطره اولین روز زندگی
(داستان زندگی حضرت آدم علیه‌السلام)
ا نگار از خواب برخاسته بود. خسته، کوفته و پریشان و ناگهان عطسه‌ای کرد. صدای عطسه‌اش در مکانی که هنوز برایش ناشناخته بود، پیچید. به صرافت همه جا را نگریست. خاک. بوی خاک. بوی خاک باران خورده. هوای بهاری. ریه‌هایش را از هوای پاک بهاری پر کرد. سپس نخستین آه به سراغش آمد. آه تنهایی و جدایی. آهی کشید و غمگین به آسمان نگاه کرد و اندیشید:«من کیستم؟»
از تنهایی می‌ترسید. وجودش پر از سؤال بود. پر از خواهش، تمنّا، عشق و بندگی. سر به خاک گذاشت و بی‌اختیار اشک ریخت و صدا زد:«من کیستم خدا؟»
خدا. اسم آشنایی که او انگار در خواب شنیده بود! در خواب یا در جایی که هنوز خودش هم نمی‌دانست. خدا. تنها اسمی که آرامش می‌کرد. دوستش می‌داشت. دوباره صدا زد:«خدا!»
*
و خدا از آن بالا می‌نگریست. تماشا می‌کرد به این موجودی که تازه از گِل خلقش کرده بود. و چقدر خوشنود بود! راستی که موجود دوست داشتنی آفریده بود! زمزمه‌ای در آسمان‌ها پیچید: «ومبارک باد خدایی را که بهترین خلق کنندگان است!»
و شاید قبل از آن خدا هیچ وقت به خودش به خاطر خلق چیزی تبریک نگفته بود.
و فرشته‌ها صف کشیدند. برای دلداری آدم: «تو مخلوق تازة خدای بزرگی! نام تو آدم است!»
و آدم نامش را زیر لب تکرار کرد: «آدم!...آدم!»
چه اسم قشنگی! آدم! این فقط یک حسّ بود. حسّ خوبی که آدم را برای همه چیز امیدوار می‌کرد. برای بودن، برای زندگی و برای ایستادن و نفس کشیدن. این امیدواری وقتی مضاعف شد که ناگهان اسمش در میان جمله‌ای آسمانی، بین زمین و آسمان پیچید: «اینک، همه بر آدم سجده برید!»
صدایی برخاست. این صدای بال فرشتگانی بود که برای دیدن موجود تازه مخلوق خدا از همه جا جمع شده بودند. جماعت فرشتگان همه بی‌درنگ به سجده افتادند. آدم حیرت‌زده، آن همه فرشته را که در برابر او سر به سجده می‌ساییدند، نگریست. دلش پر از نور، پاکی و زیبایی شد.
*
خسته از یک نیمروز پُر کار، آدم، زیر سایة درختی خوابیده بود. وقتی از خواب بیدار شد، احساس بیقراری کرد. بلند شد و نشست و اندیشید: «چیزی دلم را می‌فشارد، به کسی احساس دلتنگی می‌کنم، انگار چیزی در این زندگی زیبا کم دارم! انگار گمشده‌ای دارم!»
آدم در این اندیشه فرو رفته بود که شبحِ موجودی زیبا، از جلوی چشمانش گذشت. چشمانش را مالید و دقیق نگاه کرد. فرشته‌ای داشت از او دور می‌شد. بی‌درنگ از جا بلند شد و دوید. نه او فرشته نبود. امّا جاذبة عجیبی داشت. زیبایی‌اش دل می‌بُرد. در نظر آدم او زیباتر از همة فرشته‌ها بود. موجودی که بیشتر شبیه خودش بود. حجب و حیا سراغش آمد. ایستاد و از دور نگاهش کرد. چقدر دلربا بود این موجود غریبی که آن دور ایستاده بود! عشق، محبت و دوستی در وجودش جوانه زد. چه می‌توانست بکند؟ با چه کسی می‌توانست درد دل بکند؟ سرش را پایین انداخت. احساس کرد باید درد عاشقی‌اش را به کسی بگوید. و او کسی را جز خدا نداشت. سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- این که بود خدای من؟ که بود مهرش در دلم نشست؟ که بود که همه وجودم را تسخیر کرد؟
روح شیدایی آدم چنان به وجد آمده بود که می‌خواست تا وقتی که این موجود دوست داشتنی را به چنگ نیاورده، با خدای خودش درد دل کند. عاشقانه حرف می‌زد. ملتمسانه از خدا، او را درخواست می‌کرد. ناگهان درهای آسمان گشوده شد و از پنجره‌ای که پرده‌های نور از آن آویزان بود صدایی به گوش رسید:
- او کنیز من حوّاست، دوست داری همراه تو باشد تا با او انس گیری؟
عرق شرم روی پیشانی آدم سنگینی کرد. آرام و باوقار به ندای پروردگار جواب مثبت داد. دوباره صدای خداوند به گوشش رسید:
- حوّا را از من خواستگاری کن!
زندگی آدم با ماجرای شیرینی شروع شده بود. با این حال خجالت کشید. عرق شرم ریخت؛ ولی چقدر لذّت می‌برد از این‌که با موجودِ اهورایی، همسر بشود. همراه. همراز. وقتی حوّا را خواستگاری کرد، خدا بدون اینکه او را در سختی بیفکند، حوّا را به عقد او درآورد و دستور داد در بهشت ساکن شوند و از نعمت‌های گوارای آن بهرمند باشند: «در این بهشت ساکن شوید. از نعمت‌های گوارای آن بخورید، امّا نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود.»
آدم و حوّا دست در دست هم، لبخندزنان با گشت و گذار در کوچه باغ‌های بهشت، ندای پروردگار را شنیدند و به همدیگر قول دادند فرمان خدا را اطاعت کنند و در سایة بندگی خدا تا ابد در بهشت ماندگار شوند.
*
لحظه‌ای دل آدم شور زد. ایستاد و به شکوه بهشت نگاه کرد. سپس رو به حوّا کرد و گفت: «می‌ترسم برای همیشه در این خوشی و خرّمی نباشیم!»
حوّا با کنجکاوی پرسید: «یعنی تو می‌گویی از این بهشت بیرون می‌رویم؟»
آدم هنوز جواب حوّا را نداده بود که شیطان سر راهشان سبز شد. با چهر‌ه‌ای گشاده و متبسّم. او دزدانه همه حرف‌های آن‌ها را شنیده بود. با چرب زبانی سلام کرد و گفت: «می‌دانید چرا خداوند شما را از خوردن این درخت منع کرده است؟»
لحظه‌ای مکث کرد. سپس گفت: «برای این که اگر از آن بخورید فرشته می‌شوید و هرگز نمی‌میرید. دیگر از این باغ بهشت بیرون نمی‌روید.»
آدم سر بلند کرد و به درختی که از آن ممنوع شده بود، نگاه کرد. درخت پربار و دلفریب بود. انگار او را به خود می‌خواند. ابلیس آخرین وسوسه‌اش را به زبان آورد و راهش را کشید و رفت: «سوگند می‌خورم به عزّت و جلال همان که شما را آفریده، من قصد و نیّتی جز خیرخواهی برای شما ندارم. نمی‌خواهم به شما صدمه‌ای برسد.»‌
آن‌ها در پی وسوسه‌های شیطانی و غفلتی که یکباره به آن‌ها رو کرد، دست به میوة ممنونه بردند. هر کدام چند دانه‌ای چیدند و با اشتها خوردند. امّا هنوز آن‌ها را خوب قورت نداده بودند، که لرزشی را در وجود خود احساس کردند. ترسیدند. به همدیگر پناه بردند. و ناگهان در اتفاق عجیبی که برایشان رخ داد، لباس‌های زیبایی که از حریر پهشتی برایشان دوخته شده بود، از تنشان فرو ریخت. پس ندای پروردگار به گوش رسید:
- مگر من شما را از این درخت منع نکردم؟ مگر من به شما نگفتم شیطان دشمن شماست؟
آدم و حوّا رفته رفته متوجه می‌شدند چه نعمت بزرگی را از دست داده‌اند. تازه می‌فهمیدند گول چه دشمن بزرگی را خورده‌اند. دشمنی که در لباس خیرخواهی بر آن‌ها ظاهر شده بود. تازه برایشان آشکار می‌شد چه خدای بزرگ و با عظمتی داشته‌اند. خدایی که بهشت به آن بزرگی را برای آسایش آن‌ها درست کرده بود و آن‌ها به خاطر یک خواهش نفسانی او را از خود ناخشنود کرده بودند. گریه. توبه و مدت‌ها سر ساییدن به درگاه خداوند. بعد از آن، آن‌ها روی خوش زندگی را ندیدند. آیا تاوان یک سرپیچی همین بود؟ هنوز در هول و ولاء بودند و منتظر پیام‌های دیگر...
- از مقام مقام خویش فرود آیید، از بهشت بیرون روید و در «زمین» ساکن شوید.
آخرین دستور خدا این بود. آدم و حوّا با کوله‌باری از شرمندگی و حسرت، سرافکنده به زمین فرود آمدند. وقتی به زمین رسیدند، آدم واپسین دستور خدا را چنین زمزمه کرد: «در زمین بعضی بر بعضی دیگر دشمن خواهید بود. قرارگاه شما آنجا و بهره شما تا زمان معین است. در آن‌جا می‌میرید و در آن‌جا روزی زنده خواهید شد و در روزی که رستاخیر نام دارد از آن خارج می‌شوید.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 10:16 |