چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
از لحظههای دردناک
درد یاد خداست.
درد امانم را بریده است. چقدر ناگهانی به سراغم آمده است. شب در اندیشه هزار آرزو و صبح که بر میخیزی پایت از آن تو نیست! دوباره عصا را به کمک میطلبی! عصا هم تحمل وزن سنگینت را ندارد. چهار دست و پا راه به روشویی میبری. درد وجودت را در هم میپیچد. چیست؟ چند تا رگ آیا در هم پیچیدهاند؟ آیا استخوانها در هم فرو رفتهاند؟ چیست در آن جای چهار انگشتی؟ کف پایی که هر روز سنگینی تو را به راحتی در کوچه و بازار میکشید و خسته نمیشد. چست این درد؟ آیا خون در جریان ابدیش دچار مشکل شده است؟
دکترها چه خواندهاند؟ از علم طب چه میدانند؟ قدیمیها میگویند در آب گرم مالشش بده! چقدر مالیدن! چیزی نمانده که پایم را مثل پای گاو در زودپز بگذارم تا حسابی بپزد و نرم شود. چقدر هوس کله پاچه میکنم...
درد میپیچد. قلم را زمین نمیگذارم. درد یاد خداست. به رو میافتم. مینویسم و مینویسم تا درد را فراموش کنم.
