تبليغاتX
باغچه - از قول پرستو{یادداشتی بر کتاب به قول پرستو سروده مرحوم قیصر امین‌پور}

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

از قول پرستو{یادداشتی بر کتاب به قول پرستو سروده مرحوم قیصر امین‌پور}

 وقتی قیصر زنده بود،‌ هیچ وقت فرصت نشد از ایشان شعری بخوانم. همین. نمی‌خواهم بیش از این خودم را تطهیر کنم و بهانه‌های دیگری بیاورم. به عنوان یک خواننده عادی و دوستدار شعر نه شاعر به جرأت می‌گویم که شعر قیصر با همة شعرهایی که تا به حال خوانده‌ام متفاوت است. وقتی کتاب «به قول پرستو» ی او را به دست گرفتم، آن را مثل گل بوییدم. دست ناشر(افق) کتاب هم درد نکند، چیزی کم نگذاشته و حق طباعت را به خوبی ادا کرده است.

از همان چهار پاره اول کتاب روح بلند قیصر با تو هم‌آوایی می‌کند و تو از همین‌جاست که بزرگی او پی می‌بری:

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پرشکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

او در این بیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می‌کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن، بلکه از سر اعتراض و درد است که شدیدترین اعتراضات شاعرانه خود را علیه ظلم ابراز می‌دارد و آیا کوبنده‌تر از این می‌توان گفت:

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله‌های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه‌اش از درد پیچید؟

در ادامه، قیصر، بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می‌نشیند و از «قول پرستو» سخن می‌سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می‌کند و به راستی او را می‌توان مفسر بهار نامید. نگاه هنرمندانه و حکیمانه او به چیزهایی که انسان‌های عادی، خیلی ساده از کنار آنها رد می‌شوند، جالب توجه است:

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

امین‌پور به سحر قلم، وجود خواننده را از بوی بهار لبریز می‌کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحة کتاب بهار را در مقابل چشمانت باز می‌کند و تو هوس می‌کنی شعر شیرینش را جرعه جرعه بنوشی و لبخندهای رضایتت را نثار او کنی.

به چشم زمین: برف‌ها آب شد!

به فکر کویر: آبشار آمده!

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!

«به قول پرستو» بهار آمده!

شاعر، در شعر بعدی به سؤال «لحظه‌ی شعر گفتن، چگونه است» جواب جالبی می‌دهد:

ای که یک روز پرسیده بودی:

«لحظه‌ی شعر گفتن چگونه است؟»

جواب قیصر تنها ابراز یک احساس و گفتن یک جواب معمولی نیست. اگر عمیق بنگری حکت و معنویت در بیت بیت این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤال دیگری جواب می‌دهد و گویا می‌خواهد پرسشگر را با این سؤال به فکر و تأمّل وادارد:

... مثل لبخند گل‌ها!

حسّ گل در شکفتن چگونه است؟

و در ادامه برای ساده کردن بیان،‌از روشن‌ترین مفهوم‌ها کمک می‌گیرد:

... «مثل غم، مثل گریه!»...

سپس آن حسّ غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می‌کند:

مثل از شاخه افتادن سیب!

و بعد توضیح می‌دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوة این باغ را «شعر و ترانه» می‌داند و در نهایت با صداقت شاعرانة خود،‌ذل صاف و سادة خویش را تنها دارایی خود پنداشته و خلوص نیت آن را به بچه‌ها تقدیم می‌کند:

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان چیزی ندارم

*

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

 

نوشته شده توسط در 23:44 |  لینک ثابت   •