از چیزهایی که در زندگی ما اتفاق میافتد و ما را با مشکلاتی مواجه میسازد شاید یکی غفلت است. غفلت از دوستان، از خویشاوندان، از یاد خدا و نعمتهایش، از رسیدگی به حساب و کتاب خود و ...
اگر قبول کنید که بنده از ظاهر سازی و خودنمایی و این رقم چیزها، بدم میآید راحتتر میتوانم بگویم که در زمره بندگانی از بندگان خدا هستم که فقر و نداری را با تمام وجود لمس کردهاند. بچه که بودم بارها از سر نادانی از بزرگترهای خود گله میکردم که چرا ما همیشه پنیر میخوریم؟ چرا همیشه آبگوشت میخوریم؟ چرا...چرا؟
حال که خدا توفیق خدمت به یک خانواده چهار نفری را به من عطاء فرموده، تازه میفهمم با گفتن این حرفها چه عذابی به آنها میدادهام. چون آدم وقتی مسؤل اداره یک خانواده میشود خودش را مکلف میداند که از هر کجاست خانواده را تأمین کند. دیگر لازم نیست کسی به او این وظیفه و تکلیف را گوشزد کند.
الغرض این روزها که به بهانه اول سال بودن هیچ کس بدهکار حرفهای طلبکارانه تو نیست و تو مجبوری از دوستی، آشنایی قرض کنی تا چرخگوشت زندگیت بچرخد، ناراحت نباش. توفیق پیدا کردهای که اتوماتیک وار پردههای غفلت را کنار بزنی و دوباره برگردی به روزهایی که مفهوم نداری را بهتر میفهمیدی...
راستی ما چرا غافلیم؟ غافل از این همه نعمات الهی! غافل از این همه دارایی و ثروتی که با هیچ چیز نمیشود عوضش کرد. آیا سلامتی وجود و امنیت داری؟ بچههای سالم، همسر خوب، همسایه خوب و دوستان و خویشان خوب چطور؟
خدایا امشب از غفلتهایم توبه میکنم و از تو میخواهم که مرا قدردان نعمات خودت قرار دهی!
آمین.

