دوشنبه یکم بهمن 1386
چند عکس یادگاری

استاد احمد حنیف اهل کانادا و دخترش:
احمد حنیف طلبه 48 ساله علوم دینی حوزه علمیه قم است. او هم برای مسلمان و شیعه شدن مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته است. خدا این توفیق را به ما داده است که همسایه ایشان باشیم. هر از گاهی به دیدنش میروم. البته بیشتر دیدارها و حرفهایمان در اتوبوس انجام میگیرد. استاد حنیف فوقالعاده آدم خوشبرخورد و خندهرویی است. با همه خوش و بش میکند و زود با دیگران دوست میشود. فرزندانی دارد که ایرانی بزرگ شدهاند و وقتی به زبان فارسی صحبت میکنند تو فکر میکنی اینها نسل اندر نسل ایرانی بودهاند. با این حال آنها در خانواده حتی در حضور میهمانان ایرانی خود با هم به زبان انگلیسی حرف میزنند. همسر حنیف بانوی زحمتکشی است که پا به پای احمد همسرش آمده، حتی توسط خود احمد بعد از سلسله مباحث فلسفی و عقیدتی به مذهب شیعه مشرف شده است. او علاوه بر تربیت فرزندان خویش به کار ترجمه نیز اهتمام دارد.
نکته جالبی که آقای حنیف به من گفت این بود که مادرش هم مبلغه است. اما مبلغه مسیحی و یک بار میگفت که ایشان از بس به حضرت مسیح ارادت دارند که کرامات و رویاهای فوقالعادهای دارند. میگفت مادرم برای تبلیغ مسیحیت چند بار از کانادا به کشورهایی چون ژاپن مسافرت کرده است.

کهک در حیاط خانه حکیم ملاصدرا:
تابستان پیارسال بود که با یکی از دوستان به کهک رفتیم. منطقه زیبایی در طرف شرقی قم قرار دارد که انصافا جای زیبایی است. یک آذربایجان کوچک خدا در دل این کویر قرار داده است که ما آذربایجانیها بتوانیم با مسافرت به آنجا یادی از وطن خود بکنیم. با اینکه فاصله چندانی با کویر سوزان و داغ قم ندارد ولی آنقدر خنک و سرسبز است که تا نبینی باور نمیکنی. انشاالله در آینده عکسهایی جالبی از این منطقه در وبلاگ خواهم گذاشت. به هر حال برای گذران یک روز تابستانی به کهک و روستاهای اطراف رفتیم و جای دوستان خالی سری هم به منزل حکیم پرآوازه ایرانی زدیم. خانه خالی پر از غصه و غم است. من به محض ورود در عالم خیال حکیم را دیدم که در این خانه برای خودش کسی است. برو و بیا دارد و شکوهی در خانهاش برپاست؛ اما وقتی به خود آمدم دیدم نه حکیم قرنهاست از این خانه زیبا کوچ کرده است. خانمی در همسایگی این خانه بود که میگفت ما نسل اندر نسل در همسایگی این خانه بودهایم و پدران ما سینه به سینه از خوبیهای ملاصدرا برایمان نقل کردهاند. او وقتی در خانه ملا را باز می کرد پرسیدم حکیم کجا مدفون است و او با اینکه پیرزنی بود جواب داد در بصره عراق. خدایش رحمت کند. آدم وقتی وارد این خانه زیبای خشتی میشود حالی بهش دست می دهد که قابل وصف نیست.