تبليغاتX
باغچه - رقیب

 «سنگ؟ نه، تیر! وهم هجوم یک افعی؟ نه! دلشوره یک حادثه تلخ، نه! تحمل یک چهره زشت؟ نه، انتظار ضربه مشتی که بر سرت فرود می‌آید، نه...، نه... نه، بدتر از اینها، عجب حس بدی است که نسبت به تو دارم. خیلی بد. بدتر از آنی که فکرش را می‌کنی.»

«از من متنفری؟ چرا؟»

«نه، نه از تنفّر بدم می‌آید! چیزی است شبیه ... »

«آخه چرا؟ مگر من چه کار کرده‌ام ؟...»

«ای کاش خواستگار خواهرم بودی، ای کاش طلبکار ده میلیونی بابام بودی، ای کاش بقالی سر کوچه‌مان بودی؛ ای کاش دنداپزشک مخصوص خانوادگی ما بودی؛ اما در  نویسندگی رقیب من نبودی! متوجهی که؟»  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 0:18 |