دیروز روبروی هم نشستیم. به هم لبخند زدیم. مثل همیشه، یعنی در این مدت طولانی آشناییمان، باز دلهای هر دوی ما لرزید. حتی از چشم من قطره اشکی هم روی گونهام لغزید. او سرش را تکان داد. یعنی:
«باز شروع کردی؟!»
بعد سرش را پایین انداخت. دستمال کاغذی را طوری که من نفهمم از جیبش درآورد و دماغش را بالا کشید. وقتی سرش را بلند کرد نوک بینی نازکش سرخ بود؛ امّا میخندید. میدانستم که مثل همیشه به صبر دعوتم میکند. بی آنکه چیزی بگوید(مثلاً من هنوز سی سالم نشده است، یا: هنوز اصلا اوضاع ما مساعد نیست!)، باز لبخند زد. کیفش را برداشت و رفت و من بنا بر ذوق ادبی که داشتم گوشهی کتابی که دستم بود نوشتم. «صبر زیباست، صبر برای تو زیباست. صبر به خاطر تو زیباست.»
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت
22:47 |

