تبليغاتX
باغچه - صبح قیامت

 

شب. پنجره. مهتاب. سکوت. اشک. تنهایی. یک شب دیگر پر از تنهایی.

«جیرجیرکها خوابند. تو چرا نمی‌خوابی؟»

«منتظرم!»

پایان شب. وقتی خواب چشمانت را فرا می‌گیرد او می‌آید و تو در‌ آغوش مخملینش آرام می‌گیری.

*

صبح. آفتاب صبح قیامت طلوع کرده است. تو هیچ وقت بیدار نمی‌شوی. حتی صدای صور اسرافیل هم بیدارت نمی‌کند. انگار خواب ناز کودکانه در چشمانت لانه کرده است.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 0:20 |