چه روزهای قشنگی بود!
«آن مرد، در باران آمد!
آن مرد با اسب آمد...»
و چه لحظههای نابی!
باران میبارید، نم نمک،
و کلمات،
در سقف بام ذهن ما ضرب میگرفت.
آه چه ترنّمی!
خانم معلم "مرد" را،
"اسب" را
و "باران" را!
«صدا» میکرد، «بخش» میکرد!
ب...ا...ر....ا...ن، با...ران!
چند بخش است؟
من به بیرون از پنجره نگاه میکردم:
باران هزار بخش بود، هزار قطره!
از هزار هم زیاد!
...
باران ضرب گرفته بود بر شیشهها!
بر شیروانی خانه مدرسه!
و صدای خانم معلم روی سقف ذهن ما!
«آن مرد در باران آمد!
آن مرد با اسب آمد!...»
چه تصویر قشنگی!
که ناخودآگاه در دیوار ذهن من قاب گرفته شد
تا من همیشه آن را نگاه کنم
و همیشه بمانم از گفتنش!
چیزی که نه به شعر میآید و نه به قصه!
و انگار چیزیست برای حس کردن خودم،
و واماندن در این معمای زیبایی که شبیه هیچ چیز نیست!

