تبليغاتX
باغچه

باغچه

درشکه زیادی

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

درشکه‌ساز آخرین میخ را بر پیکر درشکه کوبید و ایستاد. درشکة تر و تمیزی شده‌ بود. چشم‌نواز و زیبا. لبخندی زد و با خود گفت: «برازندة‌ خود آقاست!»

عرق از سر و صورتش می‌چکید. کار سنگین و نفس‌گیر از یک طرف و هوای داغ قم از طرفی دیگر، حسابی خسته‌اش کرده‌ بود. دستمال آبی را از روی تخته‌پاره‌ها برداشت، عرقهایش را خشک کرد و اندیشید: «همین بعد از ظهر باید ببرم تحویلش بدهم، هم آقا را زیارت می‌کنم و هم می‌گویم درشکه را به عنوان خمس قبول کند!»

چند روزی بود که فقط کارش شده بود این درشکه. کار خوبی از آب درآمده بود. بلند شد و دستی به چرخهای درشکه کشید و گفت: «آقا قبول نکرد چی؟»

دلشوره وجودش را پر کرد. روی صندلی چوبی نشست، دست به پیشانی گذاشت و فکر کرد. «مطمئنم آقا قبول می‌کند، ارزش این درشکه بیشتر از خمس من است!»

آفتاب به سوی مغرب در حرکت بود. آفتابه را برداشت و با آب آن، سر و صورت خودش را شست. سپس در کارگاه را بست و راهی خانه آقا سید کمال شد. سید کمال اصفهانی از دوستانش بود. سالها پای درس آقای بروجردی نشسته بود و حالا برای خود عالمی بزرگی شده بود. هر وقت کاری با آقا داشت بهترین واسطه همین آقا سید کمال بود.

در خانه آقا سید کمال، در بعد از ظهر یک روز تابستانی به صدا در آمد. سید داشت خودش را برای درس بعد از ظهر آیت‌الله بروجردی آماده می‌کرد. سر از روی کتاب برداشت و خودش را به پشت در خانه رساند. در را که باز کرد دوست درشکه سازش در قاب در نمایان شد. سید با سلام و احوالپرسی از دوستش استقبال کرد.

درشکه‌ساز خیلی نمی‌خواست وقت سید را بگیرد. در عرض چند دقیقه، خلاصه حرفهایش را به سید گفت: «سید جان می‌خواستم خدمت آقا برسم،‌ گفتم باز این افتخار همراه شما نصیبم بشود!»

سید لبخندی زد و گفت: « یک ساعت به غروب دم در خانه آقا منتظر باش!»

مرد با خوشحالی دست روی شانة سید گذاشت و گفت: «فقط مشکل این است که امسال خمس من نقد نیست، درشکه‌ای ساخته‌ام، می‌خواهم آن را تقدیم آقا بکنم!»

سید باز لبخند زد. «نمی‌دانم،‌ خود آقا باید نظر بدهند!»

دوست درشکه‌ساز سید خداحافظی کرد و رفت و سید به سر درس و مطالعه‌اش برگشت.

*

آقا سرش را بلند کرد و با مهربانی به صورت مرد نگاه کرد و گفت: « نه آقا، به درد من نمی‌خورد!»

آقا سید کمال توضیح داد: «آقا ایشان این درشکه را برای شما ساخته‌اند!»

درشکه‌ساز  دستپاچه شد. از چیزی که می‌ترسید داشت اتفاق می‌افتاد. آقا دوباره سرش را بالا انداخت و گفت: «ببینید، من پول کمی می‌دهم درشکه‌ای مرا به خانه می‌رساند،‌ لازم نیست از سهم امام برای خودم درشکه‌ای تهیه کنم. تازه فقط این درشکه نیست. درشکه را که قبول کردم باید به فکر اسبش هم باشم،‌ بعد از اسب، باید به فکر کسی باشم که به این حیوان رسیدگی بکند و درشکه را براند و ...»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. آقا دست روی پیشانیش گذاشت و به فکر فرو رفت. سپس آه بلندی کشید و گفت:

ـ آقا سید کمال، به این آسانی‌ها نیست، فی حلالها حساب، و فی حرامها عقاب[1]!... خدا را شکر من کارم روبه راهه، مشکلی ندارم،‌ این آقا درشکه را بفروشد و به تکلیف خودش عمل کند.

مرد گرفته بود. نه به خاطر آقا،‌ بلکه به خاطر فکرهای ناجور خود. خیال کرده بود آقا خوشحال می‌شود و آفرینی هم به او می‌گوید؛ امّا آقا کجا بود و این کجا. آن همه دقت در بیت‌المال و سهم امام شگفت‌زده‌اش کرد.  وقتی داشت از منزل آقا بیرون می‌آمد به حرفهای آقا فکر می‌کرد. چقدر با حرفهای آقا متوجه حساب و کتاب آخرت شده بود.[2]



[1] .یعنی در استفاده حلال از نعمتهای الهی حساب و کتاب و در استفاده نادرست و حرام از آن عذاب وجود دارد.

[2] . از خاطرات حضرت آیت‌الله سید کمال فقیه ایمانی از علمای اصفهان

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 23:30 توسط مجید محبوبی


بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم
منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم

همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم
حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم

مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه
جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه
من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد
زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد


كد آهنگ

كد موسيقی


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل