توضح مختصر: این مقاله برای بنده حقیر شاید به مثابه بازی با دم شیر است، امیدوارم سردبیران محترم از محتوای این نوشتهنما مطلع نشوند. خواننده محترم با شما هستم. خواندی پیش خودت بماند لطفا!
آسیبشناسی روابط بین نویسندگان و سردبیران مجلات
1. سردبیر و نویسنده مبتدی
حس نویسندگی در بعضیها به طور طبیعی متولد میشود. ولی گاهی این تولد سزارین است که باعث میشود صدمات جبران ناپذیری به این مولود وارد شود. کسانی که صاحب این نوع از حسّند معمولا بعدها سر از سردبیری و یا مدیرمسؤلی نشریات سردرمیآورند. گفتیم که حس نویسندگی این نوع آدمها چون با سزارین همراه بوده معمولاً در برخورد با کسانی که صاحب حس طبیعی نویسندگی هستند دچار مشکلند.
نویسنده اولین بار که مطلبی به مجله میفرستد مارکی به پیشانیاش چسبیده میشود به نام «نویسنده مبتدی». یعنی تو با هر استعداد و هر توانمندیی که هستی باید این را بدانی که تازه پا به این درگاه گذاشتهای و باید سالهای سال شاگردی کنی. نویسنده مبتدی اگر شهرستانی باشد نباید خیلی عجول باشد، چون عجله کاری دستش میدهد که دیگر مجبور میشود برای همیشگی از دنیای نویسندگی خداحافظی کند. او قصه و شعر مینویسد و خیال میکند سردبیر با تمام وجودش منتظر رسیدن آثار ارسالی اوست؛ غافل از اینکه سردبیر یک سر دارد و هزار سودا! و اصلا نمیفهمد نویسنده مبتدی یعنی چه؟ چرا؟ چون او خودش هیچ وقت نویسنده مبتدی نبوده است و خدا بیامرزد این انقلابیون را. اگر انقلاب نمیکردند و انقلاب پیروز نمیشد معلوم نبود این سردبیرها چه جوری میخواستند سر سفره سردبیری بنشینند. البته منظورم مجلات فعلی نیست. اصلا شما کار نداشته باشید که منظورم کدام مجلات است. باشه؟
مثلا این مجله «سلام بچهها!» ارتباطی به انقلاب و اینها ندارد. این مجله مدتها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی متولد شد. بگذریم.
داشتم میگفتم که سردبیر اصلا متوجه حس و حال نویسنده مبتدی نیست. او فقط به این فکر میکند که ماه به آخر رسید و مجله هنوز در لیتوگرافی گیر کرده است. او در این فکر است که چه جوری میشود دل سرمنشأ مالی این خراب شده را به دست آورد تا مجله سر پا بماند. او به این میاندیشد که از کدام کانال میتوان وارد شد تا نویسندگان حرفهای را به تور انداخت. آیا آقای «مرادی کرمانی» حاضر میشود قصهای از قصههای مجیدش را به ما بفرستد تا در مجله چاپ بکنیم و به رخ رقیبان بکشیم؟
نویسنده مبتدی در شهرستان نشسته و خدا خدا میکند که کاش این دفعه آقای دبیر بخش و آقای سردبیر از خر شیطان بیایند پایین و این مطلب مرا که واقعاً با خون دل نوشتهام چاپ کند. او مینویسد و نوشتهاش را به صندوق پستی دهاتشان میاندازد و بعد از مدتها میبیند بزغالهای کاغذ میجود. وقتی کنجکاوی میکند میبیند بله نامه ارسالی او به مجله مثلا «سروش نوجوان» است. این یکی دیگر به هیچ وجه به سردبیر مربوط نمیشود. این مشکل را باید در جاهای دیگری جستجو کرد. نویسنده مبتدی ناامید نمیشود. این بار با رنگ و لعاب خونین دلی بیشتری مینویسد و تصمیم میگیرد با دستان خودش به پستچی بدهد و سفارش هم بکند. حتی بعد از اینها میرود و شماره مجله را میگیرد و به اطلاع کسی که خودش را به عنوان سردبیر معرفی میکند میرساند که: «حاجآقای حسن زاده خودتون هستید، آقا من این قصه «کلیدر» را همین الان الساعه براتون ارسال کردم! امیدوارم...»
که قطع شدن صدا مجالی برای حرفهای بعدی نمیدهد. حیف که نمیشود قطع شدن صدای تلفن را نوشت و نشان داد. بله نویسنده مبتدی در شهرستان خون دل میخورد و آقای سردبیر اینجا دارد با یکی از دبیربخشهای خود تخمه سیاه میشکند و قهقهه میزند. اصلا مگر همه مبتدیها مال شهرستان هستند؟ نه آقا من خودم مال همین مثلا تهران هستم. ببخشید قم. البته خوب من هم مثل همه مبتدیها قبلا در شهرستان بودم و به خاطر اینکه در شهرستان نمیشد بنویسم آمدم مرکز. حالا به عنوان یک مرکز نشین مثلا یک روزی رفتم پیش آقای سردبیر تا از نزدیک زیارتشان کنم و ببینم جایی که میگویند مجله است چه خبر است.
قم. یک روز پاییزی. مجله سلام بچهها. خارجی و یه کم داخلی.
ساختمان مجله برِ خیابان است. با تابلویی کوچک آبی. با یک درب آهنی ساده. دم در نگهت میدارند و میپرسند:«هوی کجا؟»
میگویی سردبیر را میخواهم. میگویند:« تو را چه با سردبیر؟ اصلا بگو ببینم از کجا آمدهای؟ ها؟»
زبانت میگیرد. با لکنت زبان می گویی من مال همین قم هستم و آمدم آقای سردبیر را ببینم. میگویند: «برو یه هفته دیگه بیا!»
دیگر از خیر دیدن سردبیر میگذری و صبر میکنی تا مبتدی بودنت به سرآید. 5 سال 7 سال. باید صبر کنی آقا یا خانم مبتدی. متوجهی؟
2.مبتدی هم بگیر و نگیر دارد!
اگر واقعاً نویسنده باشی و نوشتههات حرفی برای گفتن داشته باشد سردبیر هر چه هم ظالم باشد نوشتهات را برخواهد گزید و آن را برای چاپ در مجله تصویب خواهد کرد. چون تو همه بهانهها را از دستش گرفتهای.
البته این همهی قضایا نیست. تازه مسئله دارد شروع میشود. خیال نکن نویسنده شدی و به جمع نویسندگان پیوستی. خیال نکن دیگر سردبیر لطف کرد و تو را آدم حساب کرد. تو حالا حالاها با این ظالمترین آدم روی زمین کارها داری و او چه کارهایی که با تو ندارد! خیلیها( حتی من خودم بارها نظر اساتید فن را در این مورد جویا شدهام چنین گفتهاند)اعتقادشان بر این است که بگیر و نگیر دارد. به این بستگی دارد که چقدر در دل سردبیر جا گرفتهای! البته با این فرض که ذرهای جا برای مبتدیان جدید مانده باشد، تو باید خیلی شانس داشته باشی که حتی نیمکلمهای هم از نوشتهات به سردبیر برنخورده باشد. اگر کلمهای بهش بر بخورد دیگر خانه خراب شدهای و رفتی پی کارت؛ اما اگر به قول ترکها خدا به تو «بالام» گفت و خودت و نوشتهات بر دل سردبیر نشست، حالا از این به بعد بهش فحش بده، همه کارهاش را نقد بکن، کتابهاش را به کتابهای عصر حجر تشبیه کن، خواهی دید هیچ ککش نمیگزد. بلکه خوشحال هم میشود. این بگیر نگیری در نویسنده حرفهای شدن مبتدی نقش عجیبی ایفا میکند. در این حال شما اگر یک نویسنده شهرستانی باشی برایت سوغات مرکز فرستاد خواهده شد. مثلاً کتاب و این حرفها، و شما را تشویق خواهد کرد که کتابهایت را زود بنویس و بفرست تا اینجا چاپش کنیم. البته این اتفاق ممکن است هر 36 سال یک بار اتفاق بیفتد. مثلاً در تاریخچه مجله «سلام بچهها»ی خودمان یکی دو بار این اتفاق افتاده و چند نفر از مبتدیان که آرزوی نویسندگی داشتند و در خوابشان هم نمیدیدند که نویسنده میشوند وارد تشکیلات مجله شدند و حالا حالاها هم قصد ندارند بروند. نمیدانی اینها چقدر عزیزالسلطان شدهاند! راستی در مورد عزیزالسلطانها چیزی شنیدهای؟ خوب تو که میخواهی نویسنده بشوی باید این چیزها را بدانی. من در یک کتابی راجع به یکی از عزیزالسلطانهای ناصرالدین شاه میخواندم که آن پسرک آنقدر عزیز سلطان بود که وقتی دستشوییش میگرفت او را به زحمت نمیانداختند که به توالت برود، بلکه تنگ نقرهای برایش میآوردند تا ... یا مثلاً یک بیچارهای را میآوردند و میگفتند سه چهار تا کشیده بزن گوشش بگذار سلطان لذت ببرد. بله، عزیز بودن اینقدر مهم است. کافی است در دید سردبیر عزیز باشی و همه نوع اختیارات برایت بدهد. البته چون در مثل مناقشه نیست من از این مثال بد استفاده کردم و الا دامن پاک سردبیرهای محترم ما از اینگونه مسائل مبرّاست ان شاءالله تعالی.
حالا اگر بخواهیم به اختیارات این عزیزکردهها از طرف سردبیر نظری بیندازیم میشود:
1. هر مضخرفی دوست داشتی بنویس، فقط بنویس! اگر کسی گفت رو چشمت ابروست من خودم بیچارهاش میکنم. اصلا 5 صفحه از مجله مال تو پرش کن.
2. با هر که دوست داشتی مصاحبه کن حتی با خودت ده بار مصاحبه کن، با مادرت،پدرت و برادرزادهها. به هیچ کس مربوط نیست.
3. هر سفری رفتی سفرنامهاش را بنویس، حتی اگر به شهر خودت مثلاً «اصفهان» هم رفتی برای هزارمین بار خاطره پل الله وردی خان وزیر را بنویس. به کوری چشم مبتدیهای حسود چاپش میکنیم.
4. برای هر شماره سه تا داستان، سه تا گزارش، سه تا شرح امن یجیب و چهار تا مصاحبه بنویس البته با اسمهای مختلف. فقط در بالای یکیش اسمت را بنویس و نگذار مبتدیهای دیگر بو ببرند.
5. ...
گفتم این بگیر و نگیری واقعا بگیر ونگیر دارد. خیلی نمیشود رویش حساب باز کرد. در قسمتهای بعدی به مسائل دیگری اشاره خواهد شد. با ما همراه باشید.
3. مبتدی یعنی گنجشک!
آقای سردبیر و بقیه کسانی که پایشان را در مجله بند کردهاند مینشینند تا برنامههای مختلف برای مجله بریزند.
1. برای مجله کتابخانه اختصاصی هنر تأسیس میکنند. فایده این کار چیست؟ نیت آقای سردبیر خیر است. کسانی که مثلا داستان نویسی بلد نیستند بیایند از کتابخانه کتاب بگیرند و ببرند مطالعه کنند تا داستاننویس بشوند. آقای دبیربخش داستان احساس خطر میکند و میگوید: «اگر واقعا داستاننویس شدند چی؟»
آقای سردبیر پوزخندی میزند و میگوید: «مگر من مرده باشم! مگر میگذارم داستاننویسی در این تشکیلات عمل بیاید؟ نترس به این زودیها از این پخمههایی که من میشناسم داستاننویس نمیشود.»
دبیر تحریریه مثل لک لک سری از سر تأسف میتکاند و میگوید: «جناب سردبیر این کار شما بالاخره کار دستمان خواهد داد، حالا ببین من کی گفتم! تو اینها را نمیشناسی! درست است دهاتیند و هیچ چی حالیشان نیست، ولی خیلی عطشند، کتاب را در هوا میقاپند، تأسیس کتابخانه داستاننویسی یعنی تیر خلاص به من و امثال من! بیا از این کار صرف نظر کن.»
سردبیر میداند چه کار کند. برای او مهم نیست چه کسی در این قضیه ضرر میکند. برای او این مهم است که مجله سر پا بماند و روز به روز رونق بگیرد. او حاضر است همه را فدای مجله کند. آخرین حرفش را میزند و بلند میشود: « ما باید همه بچههای با استعداد را به خودمان وابسته کنیم. طولی نمیکشد اینجا پر از داستان نویس و شاعر میشود. البته شما این اختیار را دارید که تا چه حد برایشان میدان دهید.»
دبیر بخش داستان با ناراحتی میگوید: «با یک شرط قبول است و آن هم اینکه مسؤل کتابخانه من باشم!»
سردبیر قبول میکند. و از این به بعد دبیر بخش داستان برای استفاده بهینه از استعداد بچههای مستعد برنامهریزی میکند. اولین چیزی که به ذهنش میآید این است که برای بچههای مبتدی کلاس داستاننویسی بگذارد. بله ایجاد یک جلسه داستاننویسی یعنی مهار کردن هیجانات و تواناییهای بالقوه بچههای مستعد. کلاس داستاننویسی پا میگیرد و در جلسه اول کسانی که خطرناکند شناخته میشوند. حالا آقای دبیر بخش که اینها را دشمنان آتی خود میداند برای هر کدام برنامه مخصوصی میریزد. او را که واقعا داستاننویس است و داستانهایش به بالفعل رسیده است، تضعیف میکند. به او میگوید: «اینها چیه که مینویسی؟ بیا از خیر داستاننویس شدن بگذر و برو پی کاری که میتونی از عهدهاش بربیایی! برو مثلا فلفل تو پلاستیک بریز و بفروش»
و به او که اصلا استعداد نویسنده شدن را ندارد قوت قلب میدهد. به او میگوید: «تو امید من هستی، امیدوارم بعد از ما بتوانی این چراغی را که ما روشنش کردیم روشنش نگه داری، بارک الله! بارکالله!»
و به او که در حد متوسط است هیچ رویی نمیدهد. انگار نه انگار که او هم در جلسه شرکت کرده است. اما آن مبتدی متوسط هم که نمیتواند جلوی خودش را نگهدارد بالاخره چیزی میپراند و استاد در جواب میگوید: «حالا کی از شما پرسید؟ اصلا کسی به شما اجازه داد حرف بزنید؟»
و در آن سو دبیر تحریریه خودش را میکشد. نمیداند عاقبت این کار آقای سردبیر به کجا خواهد انجامید. به فکر استعفا میافتد. باید به فکر شغل دیگری باشد. شغلی که امنیت داشته باشد. اینجا با این حساب هیچ امنیتی ندارد. برای یک دبیر تحریریه هیچ چیز خطرناکتر از بالا آمدن مبتدیها نیست. اگر چند مبتدی رشد سریعی داشته باشند دیگر کار او ساخته است، او باید همه همّ و غمّش این باشد که نگذارد مبتدیها رشد بکنند. او حتی به حرفهایها هم نیرنگ میکند. بارها شده که بعضی از آنها را از نان خوردن انداخته است. بالاتر از اینها، اگر او جرأت پیدا کند میخواهد نان سردبیر و مدیر مسؤل و صاحب امتیاز مجله را هم آجر کند. دبیر تحریریه یعنی مکارترین آدمها!
سردبیر برای اینکه دل دبیر تحریریه و دبیر بخش را قرص بکند برمیگردد و چنین میگوید: «آقایان! مبتدی یعنی گنجشکی که در دستان شماست! نه چنان ولش کن که از دستت در برود و نه چنان بفشارش که در دستت بمیرد!»
بعد میخندد و خندهکنان از اتاق جلسه بیرون میزند!
2. باید قسمتی از مجله را اختصاص بدهیم به مبتدیها که تا عمرشان به دنیاست مطالبشان در آنجا درج شود. دبیر بخش شعر و داستان هر دو قبول میکنند. دبیر تحریریه بیشتر از این دو ابراز خوشحالی میکند. دبیر بخش داستان میگوید: «اسمش را هم میگذاریم خاکانداز!»
دبیر بخش شعر میگوید: «این اسم غیر هنری است، به نظرم بگذاریم نمکدان خیلی هنری است!»
دبیر تحریریه پوزخند میزند: «همان بهتر که اسمش غیر هنری باشد، میگذاریم مجله در مجله!»
سردبیر میگوید: «نه این اسم قدیمی است، میگذاریم یخدان و قال قضیه را میکنیم!»
بالاخره «یخدان» تصویب میشود و سردبیر علت انتخاب این اسم را چنین توجیه میکند: «با این اسم غرور مبتدیها را میشکنیم تا هیچ وقت از نوشتههای خود احساس غرور نکنند!»
دبیر تحریریه از خنده ریسه میرود و به هوش و فراست سردبیر کف میزند.
3.باید جشنواره کتاب سال راه بیندازیم تا سر و صدایی ایجاد شود که ما هم هستیم. سردبیر میگوید: «ما که فعلا نویسنده نداریم!»
دبیر بخش شعر میگوید: «خوب امسال سال اولمان است، دو سه سالی نمیگذرد که این عزیزالسلطانها هر کدام برای خود نویسندهای میشوند. و خوب ما خود هم برای سالهای آینده برنامههایی داریم. من خودم چهار تا برای چاپ آماده کردهام.»
دبیر بخش داستان میگوید: «پس امسال چه کسانی را برگزیده کنیم؟ داورها چه کسانی باشند؟»
سردبیر میگوید: «همه ما خودمان یه پا داوریم،نیازی به داور نداریم، اما چه کسانی را برگزیده کنیم؟ این خودش خیلی مهم است. به نظرم باید یه فکر اساسی شود.»
دبیر بخش شعر میگوید:«از نویسندگان مبتدی، کسانی که اولین کتاب خود را چاپ کردهاند میرویم سراغ آنها!»
سردبیر نگاه موذیانهای میکند و میگوید: «چه میگویی پسر؟ چه معنایی دارد این؟ این که توش نون نیست! باید رفت سراغ رحماندوست، رهگذر، قیصر امین پور! امسال باید کله گندهها انتخاب بشوند که امروز فردایی هم دارد. اگر تو آنها را انتخاب نکنی آیا آنها تو را انتخاب میکنند؟»
بالاخره سردبیر صحنه را به نفع نظر خود برمیگرداند و چند کتاب از بزرگان ادبیات کودک و نوجوان انتخاب میشوند.
سال دوم انتخاب کتاب سال:
سردبیر: منتخبها باید از بچههای خودمان باشند.
دبیر بخش شعر: قربان اینکه خیلی بد میشود. مردم حرف درمیآورند. میگویند خودشان کتاب خودشان را برگزیده کردند.
سردبیر: همینکه گفتم. باید از بچههای خودمان باشند. مردم غلط میکنند حرف درمیآوند! منظورم مبتدیهاست.
سال سوم انتخاب کتاب سال:
دبیر بخش داستان: آقای سردبیر نمیدانی بچههای خودمان(یعنی بعضی از مبتدیها) چه کتابهایی نوشتهاند! صلاح نیست امسال از همینها انتخاب کنیم؟
سردبیر: نه اصلا صلاح نیست. چون هنوز اینها بچهاند و دهانشان بوی شیر میدهد. امسال از سردبیران دیگر کتاب انتخاب میکنیم.
سال چهارم و پنجم و ششم و غیره:
کتاب سال، جا افتاده است و دیگر کسی حرفی نمیزند. مبتدیهایی که ده کتاب هم بیشتر نوشتهاند راهی به این جشنواره پیدا نمیکنند و دستاندرکاران این جشنواره جا افتاده، همه ساله میروند سراغ کسانی که برای آینده خود مفیدند. از نویسندهها و ناشرهایی کتاب انتخاب میکنند که در تولید کتاب موفقند. حالا یکی دو نفر هم از این گوشه و کنارها انتخاب میکنند که جلوی حرف و حدیثها را بگیرد.
تتمه: مدیر داخلی کیست و چه وظیفهای دارد؟
در تعریف مدیر داخلی همین قدر بگویم که بنویس مدیر داخلی: آنگاه بدترین صفتهایی را که تا بحال شنیدهای بگذار جلوش. یا بدترین آدمهای تاریخ را، مثلا بنویس مدیر داخلی: و جلوش بنویس دیکتاتور سابق شیلی. آن وقت تعریف مدیر داخلی مجله به دستت خواهد آمد. من خودم مدیر داخلی را چنین تعریف میکنم:
مدیر داخلی آدمی است که به طور مادرزادی بیرحم است. اگر بیرحم هم نباشد در مجله بیرحمش میکنند. نمونهاش چند تا از دوستان خوب من که واقعاً در آدمیت بینظیر بودند بعد از گرفتن پست مدیر داخلی مجله به بدترین آدمها مبدل شدند.
حالا قبل از شمردن وظایف این آدم به چند نکته توجه کنید:
- اگر چیزی به مجله فرستادید و در مجله گم و گور شد شما این را از چشم مدیر داخلی ببینید و بدانید که در مفقود شدن آن اثر تاریخیتان این آدم نقش فوقالعادهای داشته است.
- اگر نامهای به مجله فرستادید و جوابش نیامد بدانید که مدیر داخلی موقع بگو و مگو با سردبیر حرصش را بر روی نامه شما خالی کرده و آن را بدون اینکه پاره کند به سطل زباله انداخته است.
- اگر دیدید حالتان خوش نیست و دلتان شور میزند مطمئن باشید مدیر داخلی دارد مرسوله پستی شما را با تمام محتویاتش به دست مستخدم مجله میدهد که سر به نیستش بکند.
- و بالاخره اگر گذرتان به مجله افتاد و خشنترین آدم را دیدید در حالی که سیگاری بر لب دارد و به سر کسی داد میکشد این مدیر داخلی مجله است. لطفا سعی کنید کاری به کارش نداشته باشید چون کلاهتان پس معرکه خواهد افتاد.
حالا میپردازیم به شرح وظایف مدیر داخلی:
- دریافت آثار ارسالی از پستچی و ساماندهی آنها و بعد تحویل آنها به دبیربخشهای محترم(در مورد دبیربخشها هم کلی حرف دارم)!
- رسیدگی به حقالتألیف نویسندهها(لطفا نپرسید حقالتالیف یعنی چه. چون جواب خواهم داد: حقالتالیف یعنی چیزی شبیه کوفت و زهرمار!)
- اعمال نفوذ در همه بخشها و تحمیل نویسندهنماها به سردبیر
- آمادهسازی صفحات مجله برای لیتوگرافی و چاپ
و آخر سر داد و هوار زنی در راهروهای مجله، یعنی که مجله از چاپخانه آمد و بیایید کمک کنید تا از وانت بیاوریمش پایین.
حرف پایانی: من در این نوشته خواستم بیمهریها یا حداقل کممهریهای بیدلیل بعضی از مدیران محترم نشریات را به بعضی از نویسندگان مبتدی و نیمه حرفهای و حرفهای نشان بدهم. دوستانی که از دور و نزدیک کم و بیش با این کممهریها آشنا هستند. در همه مجلات متاسفانه این مشکلات هست. امیدوارم این نوشته تلنگری باشد برای بعضیها که دست از لجاجت و غریبهکشی و فقیرکشی دست بردارند و از بها دادن نا بجا به دوستان و دور و بریهای و خانواده خود بپرهیزند و با همه عادلانه رفتار کنند. بنده خودم مدتی به عنوان یک همکار و حتی مدیر هم در بعضی از این مجلات بودهام و از نزدیک با مسائل آنها آشنا هستم. واقعا مدیریت نشریاتی که با ارواح سرگردان و حساس هنرمندان و نویسندگان سر و کار دارد خیلی باید حساب شده باشد. البته این مسائل از قدیم بوده و شاید برای همیشه هم باشد؛ ولی تقاضای دوستانه بنده از دوستانی که در حال حاضر سر کار هستند و شاید در آینده مسؤولیت بپذیرند این است که جزئیات را هم ببینند و همگان را با یک چشم نگاه کنند.