تبليغاتX
باغچه - شاعران
ما ساکن عصر جمعه‌هاییم

تو منتظری که ما بیاییم

غربت چه حکایت غریبی‌ست!

آقا تو کجا و ما کجاییم؟

دل در طلب شما هوایی‌ست

این غربت ما ز آشنایی‌ست

ما صبح و غروب جمعه‌هاییم

عمری‌ست میان ما جدایی‌ست

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت 16:18 |

استاد امیر عاملی را همین تازگی‌ها کشف کردم. استاد بزرگی که ما از آشنایی با ایشان در این مدت محروم بوده‌ایم. واقعا شعرهای بی‌نظیری دارد این استاد. بدون اغراق. البته ایشان یکی از استادان خوش‌ذوق خوشنویسی هم هستند. تعجب می‌کنم که چرا تا به حال اسمی از ایشان در میان شاعران مطرح کشور ندیده‌ام. به احتمال زیاد روحیهٔ تواضع و شکسته‌نفسی و گریز ایشان از شهرت  و جشنواره‌ها، علت این امر است؛ و گرنه شعرهایشان با شعرهای مطرح برابری می‌کند. بلکه بالاتر!

نمی‌خواهم ایشان را با مرحوم قیصر امین‌پور مقایسه کنم؛ ولی با خواندن چند شعر از ایشان بی‌اختیار یاد آن عزیز افتادم و چقدر خوشحال شدم که قیصر دوباره در آیینه خیالم زنده شد.

شعرهای استاد عاملی بی‌شک از جنس ادبیاتند. در عین سادگی مضامین بلندی دارند. علاوه بر حال و هوای عرفانی، قرابت عالی با عشق‌ دارند. شاید از اینها همه مهم‌تر زبان شعر ایشان است که سلاست و صمیمیت دوست‌داشتنی در آن موج می‌زند و خواننده به هیچ وجه دچار زحمت نمی‌شود در فهم و منظور شاعر و این شاخصه شاید تقریبا شاخصهٔ منحصر به فردی باشد.

بنده در حدی نیستم که به تفسیر و شرح غزل‌های شورانگیز ایشان بپردازم و ایشان را به دوستان خودم آن‌طور که باید معرفی کنم؛ ولی فکر می‌کنم از بابت این حقیر همین‌قدر دربارهٔ ایشان کافی باشد که به عنوان یک خواننده و دوستدار شعر، به قزوینی‌های عزیز  تبریک عرض بکنم که مفتخر به داشتن چنین شاعر  و هنرمند بزرگی هستند.

حالا از آن استاد گران‌قدر،‌ این شعر خوب را تقدیم دوستان عزیز می‌کنم که بیت بیت آن مخصوصا بیت آخرش خیلی به دلم نشست؛‌در این سال جدید برایشان بهترین‌ها را آرزومندیم.

از تمام آسمان‌ها تا زمین سهم من است

دل‌خوشم از اینکه از اینها همین سهم من است

گرچه ایام جدایی نیست زیبا نازنین

لیک یاد دلکشت زیباترین سهم من است

نامه‌ات را باز می‌کردم به شوق یک غزل

باز دیدم باز هم آن نقطه‌چین سهم من است

دامن افشاندی غزل خواندی ولی در این طرف

جای شعر و شاعری دیوار چین سهم من است

رقص رقاصان میمون‌باز تقدیم شما

چاه مظلوم امیرالمؤمنین سهم من است

از کویر یزد بیزارم به رفع تشنگی

کوزه نمناک شهر لاله‌جین سهم من است

خواستم شعری بگویم شاد مانند خودت

صبح شد دیدم که شعری شرمگین سهم من است!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 0:33 |
این روزهای من دقیقاً در این ترانهٔ استاد بهمنی منعکس شده است! این پست از شهر و دیاری که بهش تعلق خاطر عجیبی دارم تقدیم دوستان می‌شود:

بهار بهار،صدا همون صدا بود
صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود


بهار بهار! چه اسم آشنایی!
صدات میاد… اما خودت کجایی؟


وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟


بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از قصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون


خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
خواب و خیال همه بچه‌ها بود

آخ … که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون


بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد
خنده به دل‌مردگی زمین کرد


چقد دلم فصل بهارو دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت


بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی‌جواب شد

دروغ نگم ، هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه پنجم فروردین 1390 و ساعت 8:0 |

هنوز شاعران زیادی در همسایگی من هستند که کشفشان نکرده‌ام. یعنی نتواسته‌ام. یا نخواسته‌ام. شاید بیش از صد شاعر عزیزی که گزیده یا دیوان کامل شعرشان در کتابخانه‌ام هر شب و روز چشمک‌پرانی می‌کنند. مرا به خود می‌خوانند. وقتی به بعضی از آنها نظری می‌اندازم و قطعه‌ای می‌خوانم می‌بینم از زبان من سخن گفته‌اند. بعضی از آنها به طور کامل به دل می‌نشینند و بعضی‌ها به طور کامل نه. از این مجموعه‌ای که دارم تا به حال توانسته‌ام با شعرهای مرحوم حسین منزوی، مرحوم قیصر امین‌پور، مرحوم سهراب سپهری، مرحوم شهریار، سرور ارجمند جناب ناصر فیض و همچنین همکار محترم سرکار خانم سقلاطونی ارتباط ویژه‌ای برقرار کنم. هر کدام از این بزرگواران شیوه خاص خود را دارند و شعرهایشان هم نیاز به تعریف و تمجید من ندارد. یعنی از شعرای بزرگ و چهره‌های ماندگار شعر فارسی هستند.

اما این روزها، به طور اتفاقی که کتاب "هنوز زن بودم" سرکار خانم نرگس رجایی را به دست گرفتم، دیدم با شاعر فوق‌العاده‌ای دارم آشنا می‌شوم. شاعری که در عین گمنامی شعرهایی آشنایی دارد. شعرهایی که در عین پیچیدگی‌های خاص خود، می‌شود از آنها به عنوان حرف دل یاد کرد.

ببخش

از اینجا تا ...

تو را نگاه می‌کنم.

از هر کجا که برگشتی

مرا در چشمخانهٔ خود دیدی؟!

- این ذوق لعنتی پیاده می‌رود

شعر اگر چیزی از نوع ادب و هنر است، اگر چیزی در مایه‌های معرفت و آگاهی است، اگر چیزی شبیه واگویه‌های ناگفتنی است، اگر چیزی شبیه مویه‌های تنهایی است، اگر چیزی شبیه عاشقانه‌گویی‌های شاعرانه است،...همین نوشته‌های خانم نرگس رجایی است.

در هر کجا که بودی

مرا وقف نگاهت کن ...

نترس!

من سرنوشت عاشقی را

سر قرار اوّل باختم.

شعرهای رجایی در نوع خود بی‌نظیر هستند. یعنی من در این مطالعات چندین ساله‌ام که با شعر خو گرفته‌ام شعرهایی با این طعم، عطر و بو ندیده‌ام. شعرهایی که زبان خاصی دارند و این زبان خاص را به این راحتی‌ها نمی‌توان فهمید.

من از ثانیه‌های عشق

از آن بهشت سرخ که لا به لای دندان‌هایت می‌سوزد

و آن لالایی که لای پتوی نگاهت خفته است

از بهارت،

می‌ترسم.

و شما نیز مسلماً نمی‌توانید بهتر از این تعبیر و ارتباطی که عشق، پنجره و زمستان با هم دارند، تعبیر دیگری سراغ داشته باشید:

زمستان شو

بگذار در بستر پنجره‌ات آغوش باشم.

بیان غالب شعرهای خانم رجایی بیانی است که در آن احساس، حماسه و شعار در هم آمیخته‌اند و ممزوج بدیعی را به نمایش گذاشته‌اند.

آه! تو را واژه‌های بزرگ از من گرفته‌اند

تو را از من گرفته است؛

افغانستان

جنگ

و کوهستان‌های بلند.

متاسفانه محدودیت اطلاعات من در باب مکاتب ادبی و شعر کلاسیک، بیشتر از این اجازه تأویل و تفسیر نمی‌دهد. همین قدر درک می‌کنم که شعر خانم رجایی متفاوت است و شاید به خاطر همین است که در جشنواره‌های مختلف مخصوصا جشنواره‌های بین‌المللی ستاره‌وار درخشیده است. مسلما اگر در پخش و توزیع کتاب‌های این شاعر آینده‌دار درست عمل شود، قشر جوان ارتباط خوبی با شعرهای او برقرار خواهد کرد. به امید موفقیت روزافزون ایشان.

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 و ساعت 22:55 |

شعر از: استاد محمد حسین انصاری‌نژاد 

خیابان در خیابان پایکوبِ آهن ودود است

مسافر خسته از موسیقی شهر غم آلود است

به دوشش کوله‌باری از دوبیتی‌های دلتنگی

مزامیر نیستانش پر از اندوه داوود است

به صحرا چشم می‌دوزد سواری خسته پیدا نیست

و بر دریا که از اندوه ماهی‌ها نمک سود است

می‌اندیشد به یک آدینه آن صبح تماشایی

می‌اندیشد ظهورش در کدامین صبح موعود است؟

تمام سارها آن روز شاعر می‌شوند از شوق

و شاعرتر از آنها بید مجنون لب رود است

زمین پلکی به هم تا می‌زند قد می‌کشد ناگاه

که می‌بیند سراسرخالی از بت‌های نمرود است

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و چهارم دی 1389 و ساعت 18:28 |

شعری از حنانه برای من

پدرجان! تویی که درس آموختی به برادرم

تویی که کامپیوتر بلدی پدرجان!

تویی که در اتاقت می‌نویسی داستان

داستان‌های کودکانه

داستان‌های بزرگانه

تویی یک نویسنده‌ی ماهر!

تویی که داستان‌های جالب می‌نویسی

داستان‌نویسی را به من آموختی

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 0:36 |

تقدیم به آستان مقدس سیدالشهدا(ع)

چو غنچه، لخته لخته خون، دلم ز ماجرای توست

تمام اشک‌های من به پای کربلای توست

 

حدیث سبز زندگی! برای من غزل بخوان

صدای دلربای حق، صدای آشنای توست

 

شب است و می‌چکد غم از فضای سینه‌ها برون

و آفتاب کربلا، ‌نشسته در عزای توست

 

اگر چه تشنه رفته‌ای به آستان ایزدی

هزار کوثر صفا روان به زیر پای توست

 

چگونه می‌روی بمان،‌ تو در میان شعر من

تمام شعرهای من غزل به غزل به پای توست 

شعر از سرکار خانم فکریه سلامت روندی

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 22:29 |
 

تبریزلی صررافدان بیر شعر(یک شعر از صراف تبریزی)

 

نئجـه قان آغلاماسـۇن داش بـۇ گـۆن(چطور خون نگرید سنگ امروز؟)

کسیلیب یئتمیـش ایکی باش بۇ گـۆن(بریده شده ۷۲ سر امروز!)

 

تؤکۆلۆب توْپراغا باشسێز شهــداء(به خاک افتاده شهدای بی سر!)

کـربـلا دشتـی اوْلـۇب کوه-ی-مئنا(کربلا دشت منا شده امروز!)

مـوج ایـده‌ر قانیلـه دریـای-ی-بــلا(دریای بلا با خون موج می زند!)

نئجه قان آغلاماسۇن داش بۇ گۆن(چطور خون نگرید سنگ امروز؟)

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 11:23 |
امروز خیلی اتفاقی با یکی از شعرای قرن ۱۳ آشنا شدم. جالبه که بدانید این شاعر یک خانم هست و عاشق شخصی به نام حسام. در این دیوان ۱۹۸ صفحه‌ای بارها عشقش را به او ابراز می‌دارد. غزل‌های شورانگیزی دارد. از نکات جالب توجه این شاعر این است که متاسفانه هیچ اسمی از او در تاریخ ثبت نشده است جز همین تخلص ملول یا ملولی!

کلا زندگی ایشان در غبار ابهام فرو رفته است؛ ولی شعرها نشان از یک شاعر خیلی فوق العاده و قوی و شوریده می‌دهد.

بااینکه شعرها خیلی عاشقانه است؛ ولی حیای زنانه‌ای در شعرها موج می‌زند. مثل این شعر:

ز بس که در غم هجران تو دلم تنگ است        ز دوری تو مرا با جهانیان جنگ است!

این دیوان به همت انتشارات مجمع ذخائر اسلامی به زودی چاپ خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت 2:13 |

سودابه صفدری!

دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیده ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده ام. ولی نمی دانم احساسات شما ازچه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می نمایم.
یک جوان ثابت العقیده ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دوبرادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده،و می خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بود و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که می بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می شوم و از خداوند درخواست می کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زود تر هم را می دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی .
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است . حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل وتمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خود تان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه ی صرفه و غیره را ننمائید . در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م.بهار

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دهم اسفند 1388 و ساعت 10:51 |

 

یکی از خوشبختی‌های بنده که همیشه نسبت به آن از خدای خودم ممنون و متشکرم این است، که دوستان و همکاران خوبی دارم. دوستان نازنینی که سرشار از مهر و محبتند و همکاران محترمی که همیشه سایه لطفشان بر سر ما جاری است. در این برخوردهای دوستانه و کاری، هر از گاهی دستان سخاوت این عزیزان، مدتی ما را از بازار پر رونق کتاب بی‌نیاز می‌کند. مدتی قبل که دلم هوای شعر خوب کرده بود، از نمایشگاه کتاب تهران مجموعه‌ای از کتاب‌های شعر و غیر شعر مرحوم قیصر را خریدم و روزهایی را با آنها سپری کردم. واقعا دنیای جدیدی به رویم باز شد. تازه دریافتم که شعر یعنی نظم نه، شعر یعنی سخن. سخن پخته و حرف حسابی با بیانی زیبا و هنرمندانه. و تازه پی بردم که چرا بعضی از شعرها ابدی می‌شوند و برای همیشه در سینه‌ها و حافظه‌ها لانه می‌کنند. گذشته از اینها تازه فهمیدم که قیصر کسی است که باید شناخت، و گرنه ادعا نمی‌کنم که شناختم ... قرن‌ها باید از او و شعرش سخن گفت تا حق مطلب راجع به او ادا شود.

و امّا بعد یکی از آن همکاران و دوستان خوبی که می‌گفتم سرکار خانم «مریم سقلاطونی» است که نسخه‌ای از آخرین کتاب منتشر شده خودش یعنی مرثیه خوانی برای باران را به ما هدیه کرد. این را هم بگویم که من از نادر دوستانی هستم که کتابهای هدیه گرفته را می‌خوانم.(قابل توجه دوستانی که کتاب هدیه می‌گیرند و هیچ وقت نمی‌خوانند!) القصه ما این مجموعه را به محض بردن به خانه نشستیم و خواندیم و خواندیم...واقعا جالب و  خواندنی بود!

اسم کتاب: مرثیه خوانی برای باران

ناشر : آرام دل (تهران)

تیراژ: 2هزار جلد

موضوع: اشعار آئینی

خانم سقلاطونی این کتاب را به به «بانوی آبها» تقدیم کرده‌اند. چهل غزل شورانگیز و خواندنی حول حوادث غم‌انگیزی چون عاشورا، و نجواهای عاشقانه با امام زمان(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) و غزل‌هایی در مورد زهرا سلام‌الله علیها. بنده همه شعرها را خواندم و پسندیدم، ولی به قدر فهم و سلیقه خودم دو غزل را بیشتر پسندیدم و خواستم اینجا به ماسبت فرا رسیدن نیمه شعبان سالروز ولادت منجی عالم انسان‌ها، لذت یکی از آن دو غزل بسیار زیبا را با مخاطبان صمیمی وبلاگ تقسیم کنم.

 

 

ایها العزیز!

یا ایها العزیز! مسّنا و اهلنا الضر...فاوف لنا الکیل

سوره یوسف، آیه 88

پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز

دست من و نگاه شما ایها العزیز!

 

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سمت شما ایها العزیز!

 

جان را گرفته‌ام به سر دست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز!

 

وادی به وادی آمده‌ام از درت مران

واکن دری به روی گدا ایها العزیز!

 

چیزی از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را...فاوف لنا ایها العزیز!

 

ما جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز!

خالی‌تر از دو دست من این چشم خالی است

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 2:37 |

علي باباجاني!

از روزي كه با آقاي علي باباجاني  آشنا شدم فكر مي كنم شش هفت سالي گذشته است. روزهاي اول آشنايي تنها او را جوان قد بلندي مي ديدم كه به مجله سلام بچه ها آمد و شد داشت. همه چيز به اين قيافه درشت و استخواني او مي‌آمد الا اين شاعري! خدا قلبهاي مهربان و پر احساس را ببين در چه هياكلي قرار داده است! اصلا تا با ايشان كلمه اي به جز سلام رد و بدل نكرده بودم فكر مي كردم ايشان از نوادگان چنگيز مغول است، ولي وقتي براي اولين بار با او گرم گرفتم ديدم چقدر لطيف و مهربان حرف مي زنند. اصلا لبخندهاشان خيلي قشنگ بود. آشنايي ما ادامه پيدا كرد. البته ايشان در عين صميميت بيشتر محجوب و مودب بودند و احترام بزرگتر از خود را نگه مي داشتند. اين خصوصيات متعالي و انساني هنوز هم به قوت خود خود باقي است الا اينكه بعد از تأسيس وبلاگ ما غباري از غرور را در چهره ايشان مشاهده مي كنيم و اميدواريم اين مشكل با لينك دادن وبلاگ ما حل بشود. در اينجا شما را  به شعري از ايشان مهمان مي كنيم:

 

آبرو دادی زمین را دست آب آورترین

آسمان را شستی از شب ماه جاری در زمین

پر کشید ان دست و لبریز از گل خورشید شد

تا بچیند سایه ها را سایه های در کمین

قصۀ دنباله دار مشک تو ای ماه سبز

ریشه ریشه می شود جاری به نامت بر زمین 

آن تبسم های مسمومی که بر تو زخم کاشت

نیزه نیزه می شود خونگریه در فصل یقین

باورم کن دستهای تشنه ام پر می کشند

سوی دستان شما از این قفس از آستین

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:8 |

حسین اسرافیلی

زندگینامه: در سال 1330 در تبریز متولد و تا حدود 9 سالگی در آنجا ساكن بود، پس از آن به تهران نقل مكان كرد. برای اولین بار دو اثر از او در مجله نوجوانان (سال 48) چاپ شد. اولین اثر مستقل او كتاب تولد در میدان است كه در سال 64 به‌وسیله حوزه هنری چاپ و منتشر شد.
او تحصیلاتش را تا سطح دیپلم ادبیات ادامه داده و با حوزه هنری از ابتدای تشكیل تا كنون همكاری داشته است. فعالیتهای دیگر او شامل: مسئول فرهنگی نشریه پیام انقلاب (60 تا 69)، مسئول فرهنگی نشریه كار و كارگر، عضو شورای شعر بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس، عضو شورای شعر وزارت ارشاد و عضو شورای شعر سازمان صدا و سیما می‌باشد.
او در سال 66 جزو شاعران برگزیده وزارت ارشاد و در سال 78 یكی از شاعران برگزیده 20 سال انقلاب بوده است.
از میان آثار او «تولد در میدان» اثر برگزیده دفاع مقدس در یك دوره 10 ساله بوده است، همچنین گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (انتشارات نیستان) به زبان عربی ترجمه و چاپ شده است.

آثار:

تولد در میدان، آتش در خیمه‌ها (مجموعه شعر عاشورایی)، در سایه ذوالفقار (مجموعه شعر دفاع مقدس)، عبور از صاعقه، مردان آتش‌نهاد، گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (نیستان)، آتش در گلو، آیینه و سنگ (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری) مریمها و شقایقها (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری)، حدود 20 جلد كتاب گزیده با همكاری چند نفر.

آثار در دست چاپ:

مثل آتش كه در دل سنگ، شرحه‌شرحه آتش.

 


آثار این پدیدآورنده:

کتاب ها:

آتش در گلو

مطالب:

از پنجره تعهد

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 8:59 |