تبليغاتX
باغچه

باغچه

دیوان ملولی شیرازی

دوشنبه یکم شهریور 1389
امروز خیلی اتفاقی با یکی از شعرای قرن ۱۳ آشنا شدم. جالبه که بدانید این شاعر یک خانم هست و عاشق شخصی به نام حسام. در این دیوان ۱۹۸ صفحه‌ای بارها عشقش را به او ابراز می‌دارد. غزل‌های شورانگیزی دارد. از نکات جالب توجه این شاعر این است که متاسفانه هیچ اسمی از او در تاریخ ثبت نشده است جز همین تخلص ملول یا ملولی!

کلا زندگی ایشان در غبار ابهام فرو رفته است؛ ولی شعرها نشان از یک شاعر خیلی فوق العاده و قوی و شوریده می‌دهد.

بااینکه شعرها خیلی عاشقانه است؛ ولی حیای زنانه‌ای در شعرها موج می‌زند. مثل این شعر:

ز بس که در غم هجران تو دلم تنگ است        ز دوری تو مرا با جهانیان جنگ است!

این دیوان به همت انتشارات مجمع ذخائر اسلامی به زودی چاپ خواهد شد.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 2:13 توسط مجید محبوبی

نامهٔ ملک‌الشعرای بهار به همسر آینده‌اش لو رفت

دوشنبه دهم اسفند 1388

سودابه صفدری!

دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیده ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده ام. ولی نمی دانم احساسات شما ازچه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می نمایم.
یک جوان ثابت العقیده ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دوبرادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده،و می خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بود و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که می بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می شوم و از خداوند درخواست می کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زود تر هم را می دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی .
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است . حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل وتمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خود تان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه ی صرفه و غیره را ننمائید . در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م.بهار

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:51 توسط مجید محبوبی

ایها العزیز!

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

 

یکی از خوشبختی‌های بنده که همیشه نسبت به آن از خدای خودم ممنون و متشکرم این است، که دوستان و همکاران خوبی دارم. دوستان نازنینی که سرشار از مهر و محبتند و همکاران محترمی که همیشه سایه لطفشان بر سر ما جاری است. در این برخوردهای دوستانه و کاری، هر از گاهی دستان سخاوت این عزیزان، مدتی ما را از بازار پر رونق کتاب بی‌نیاز می‌کند. مدتی قبل که دلم هوای شعر خوب کرده بود، از نمایشگاه کتاب تهران مجموعه‌ای از کتاب‌های شعر و غیر شعر مرحوم قیصر را خریدم و روزهایی را با آنها سپری کردم. واقعا دنیای جدیدی به رویم باز شد. تازه دریافتم که شعر یعنی نظم نه، شعر یعنی سخن. سخن پخته و حرف حسابی با بیانی زیبا و هنرمندانه. و تازه پی بردم که چرا بعضی از شعرها ابدی می‌شوند و برای همیشه در سینه‌ها و حافظه‌ها لانه می‌کنند. گذشته از اینها تازه فهمیدم که قیصر کسی است که باید شناخت، و گرنه ادعا نمی‌کنم که شناختم ... قرن‌ها باید از او و شعرش سخن گفت تا حق مطلب راجع به او ادا شود.

و امّا بعد یکی از آن همکاران و دوستان خوبی که می‌گفتم سرکار خانم «مریم سقلاطونی» است که نسخه‌ای از آخرین کتاب منتشر شده خودش یعنی مرثیه خوانی برای باران را به ما هدیه کرد. این را هم بگویم که من از نادر دوستانی هستم که کتابهای هدیه گرفته را می‌خوانم.(قابل توجه دوستانی که کتاب هدیه می‌گیرند و هیچ وقت نمی‌خوانند!) القصه ما این مجموعه را به محض بردن به خانه نشستیم و خواندیم و خواندیم...واقعا جالب و  خواندنی بود!

اسم کتاب: مرثیه خوانی برای باران

ناشر : آرام دل (تهران)

تیراژ: 2هزار جلد

موضوع: اشعار آئینی

خانم سقلاطونی این کتاب را به به «بانوی آبها» تقدیم کرده‌اند. چهل غزل شورانگیز و خواندنی حول حوادث غم‌انگیزی چون عاشورا، و نجواهای عاشقانه با امام زمان(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) و غزل‌هایی در مورد زهرا سلام‌الله علیها. بنده همه شعرها را خواندم و پسندیدم، ولی به قدر فهم و سلیقه خودم دو غزل را بیشتر پسندیدم و خواستم اینجا به ماسبت فرا رسیدن نیمه شعبان سالروز ولادت منجی عالم انسان‌ها، لذت یکی از آن دو غزل بسیار زیبا را با مخاطبان صمیمی وبلاگ تقسیم کنم.

 

 

ایها العزیز!

یا ایها العزیز! مسّنا و اهلنا الضر...فاوف لنا الکیل

سوره یوسف، آیه 88

پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز

دست من و نگاه شما ایها العزیز!

 

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سمت شما ایها العزیز!

 

جان را گرفته‌ام به سر دست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز!

 

وادی به وادی آمده‌ام از درت مران

واکن دری به روی گدا ایها العزیز!

 

چیزی از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را...فاوف لنا ایها العزیز!

 

ما جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز!

خالی‌تر از دو دست من این چشم خالی است

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز!

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 2:37 توسط مجید محبوبی

معرفی یک چهره خوب(علي باباجاني)

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

علي باباجاني!

از روزي كه با آقاي علي باباجاني  آشنا شدم فكر مي كنم شش هفت سالي گذشته است. روزهاي اول آشنايي تنها او را جوان قد بلندي مي ديدم كه به مجله سلام بچه ها آمد و شد داشت. همه چيز به اين قيافه درشت و استخواني او مي‌آمد الا اين شاعري! خدا قلبهاي مهربان و پر احساس را ببين در چه هياكلي قرار داده است! اصلا تا با ايشان كلمه اي به جز سلام رد و بدل نكرده بودم فكر مي كردم ايشان از نوادگان چنگيز مغول است، ولي وقتي براي اولين بار با او گرم گرفتم ديدم چقدر لطيف و مهربان حرف مي زنند. اصلا لبخندهاشان خيلي قشنگ بود. آشنايي ما ادامه پيدا كرد. البته ايشان در عين صميميت بيشتر محجوب و مودب بودند و احترام بزرگتر از خود را نگه مي داشتند. اين خصوصيات متعالي و انساني هنوز هم به قوت خود خود باقي است الا اينكه بعد از تأسيس وبلاگ ما غباري از غرور را در چهره ايشان مشاهده مي كنيم و اميدواريم اين مشكل با لينك دادن وبلاگ ما حل بشود. در اينجا شما را  به شعري از ايشان مهمان مي كنيم:

 

آبرو دادی زمین را دست آب آورترین

آسمان را شستی از شب ماه جاری در زمین

پر کشید ان دست و لبریز از گل خورشید شد

تا بچیند سایه ها را سایه های در کمین

قصۀ دنباله دار مشک تو ای ماه سبز

ریشه ریشه می شود جاری به نامت بر زمین 

آن تبسم های مسمومی که بر تو زخم کاشت

نیزه نیزه می شود خونگریه در فصل یقین

باورم کن دستهای تشنه ام پر می کشند

سوی دستان شما از این قفس از آستین

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:8 توسط مجید محبوبی

شاعران(1) حسین اسرافیلی

چهارشنبه دهم آبان 1385

حسین اسرافیلی

زندگینامه: در سال 1330 در تبریز متولد و تا حدود 9 سالگی در آنجا ساكن بود، پس از آن به تهران نقل مكان كرد. برای اولین بار دو اثر از او در مجله نوجوانان (سال 48) چاپ شد. اولین اثر مستقل او كتاب تولد در میدان است كه در سال 64 به‌وسیله حوزه هنری چاپ و منتشر شد.
او تحصیلاتش را تا سطح دیپلم ادبیات ادامه داده و با حوزه هنری از ابتدای تشكیل تا كنون همكاری داشته است. فعالیتهای دیگر او شامل: مسئول فرهنگی نشریه پیام انقلاب (60 تا 69)، مسئول فرهنگی نشریه كار و كارگر، عضو شورای شعر بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس، عضو شورای شعر وزارت ارشاد و عضو شورای شعر سازمان صدا و سیما می‌باشد.
او در سال 66 جزو شاعران برگزیده وزارت ارشاد و در سال 78 یكی از شاعران برگزیده 20 سال انقلاب بوده است.
از میان آثار او «تولد در میدان» اثر برگزیده دفاع مقدس در یك دوره 10 ساله بوده است، همچنین گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (انتشارات نیستان) به زبان عربی ترجمه و چاپ شده است.

آثار:

تولد در میدان، آتش در خیمه‌ها (مجموعه شعر عاشورایی)، در سایه ذوالفقار (مجموعه شعر دفاع مقدس)، عبور از صاعقه، مردان آتش‌نهاد، گزیده ادبیات معاصر شماره 5 (نیستان)، آتش در گلو، آیینه و سنگ (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری) مریمها و شقایقها (نگاهی به شعر خواهران در موضوع جنگ، با همكاری)، حدود 20 جلد كتاب گزیده با همكاری چند نفر.

آثار در دست چاپ:

مثل آتش كه در دل سنگ، شرحه‌شرحه آتش.

 


آثار این پدیدآورنده:

کتاب ها:

آتش در گلو

مطالب:

از پنجره تعهد

 

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:59 توسط مجید محبوبی


بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم
منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم

همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم
حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم

مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه
جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه
من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد
زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد


كد آهنگ

كد موسيقی


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل