به مناسبت ۱۸ شهریور سالروز درگذشت شادروان جلال آل احمد
جلال هنوز هم برای ما زنده است. او هیچوقت نمیمیرد. اگر چه ما و او هرگز همدیگر را ندیدهایم؛ ولی احساس عجیبی بین ما حاکم است و این احساس، شاید احساسی باشد که بین دو تا دوست هست و یا از نوع احساسی که یک شاگرد به معلم دوستداشتنی خود دارد. چه میدانم شاید هم از جنس احساس بین پدر و پسر. چون جلال جایی گفته بود که اگرچه هیچ فرزندی ندارم؛ ولی همه بچههای کشورم را فرزندان خودم میدانم. آری جلال چیزهایی دارد که بتواند مخاطبش را دوستدار خودش بکند، حتی بعد از سالها فوتش.
کتابهایش آنچنان شیرین و صمیمی است که اگر یک بار بخوانی خود نویسنده را کاملاً در لابهلای سطرها میبینی. او در «مدیر مدرسه» همان مدیری است تقریباً عصبانی، در عین حال دلسوز. بچههای مدرسه را واقعاً بچههای خودش میداند. مواظب آنهاست. از غیبت و تأخیر غیرموجه و خطای نابخشودنی معلمها نمیگذرد. بچههای سرتغ و بیتربیت را با کتککاری پدرانهاش سر جایشان مینشاند. و سرانجام وقتی نمیتواند حق انجام وظیفه را در حق فرهنگ ادا کند، به عنوان اعتراض به سیستیم غیرعادلانه و طاغوتی رژیم پهلوی، از سمت مدیریت مدرسه استعفا میدهد و برگه استعفایش را روی مدیر فرهنگ میگذارد. او حقیقتاً مبارز سرسخت دوره طاغوت بود که با رهبر نهضت هم، حضرت امام خمینی(ره) همسویی داشت.
جلال اهل سفر بود. شاید یکی از پر سفرترین نویسندگان زمان خودش. او روزگاری به سفر مسکو میرود. بسیاری از جمهوریهای سابق شوروی را از نزدیک مشاهده میکند و با مردمان آن دیار که زمانی مال ایران بودند به گفتگو مینشیند. در اول سفرنامة مسکو او وقتی وارد باکو پایتخت آذربایجان میشود، میگوید احساس میکنم اینها همان کسانی هستند که من آنها را در قزوین، تبریز و ... دیدهام. چهقدر ایرانی هستند! بعد جالب است که گفتگوهای آذری خودش با آذربایجانیها را نیز در کتاب ثبت میکند.
و روزی هم سر از ولایت عزرائیل درمیآورد. همان اسرائیل که در جای خودش کتاب خواندنی است. بعد در اواخر عمرش نیز توفیق زیارت خانه خدا را پیدا میکند. اسم سفرنامه حجّش را خسی در میقات میگذارد. و خودش در همان کتاب ميگويد:« ... ديدم كسي نيستم كه به ميعاد آمده باشد كه خسي به ميقات آمده است...»
و تکنگاریهای جلال! که از روی عشق و علاقه به ایران، به نوشتن آنها همت گماشته است. در هر جایی اگر چیز برای گفتن بوده است و لو در یک روستایی دورافتاده، او آن را با آن قلم شیرینش به تصویر کشیده است.
جلال با همه خطاهایی که در دوران زندگیاش عمداً و سهواً مرتکب شده بود، همیشه به عنوان یک مذهبی اصیل و ایرانی متعصب، از اعتقادات مذهبی و فرهنگی غنی کشورش دفاع میکرد. او سعی میکرد مثل مردم زمان خودش زندگی کند. همیشه بین مردم بود و از نزدیک گرفتاریها و بدبختیهایی را که طاغوت در زندگی مردمش به وجود آورده بود، میدید و اینها را به صراحت در غربزدگی و با کنایات و تشبیهات در کتابهای داستانیاش بیان میکرد.
جلال، هنوز هم در ادبیات ما زنده است. در این اواخر به همت اهالی قلم و شورای عالی انقلاب فرهنگی، طرح اهدای جایزة ادبی جلال، پای گرفت و همه ساله با برگزاری این جشنواره ادبی، برندگان، گرانترین جایزه ادبی جمهوری اسلامی را دریافت میکنند.
چاپ شده در شهریور ماه ۱۳۸۸ماهنامه باران




امشب سخنرانی آقا را تماشا کرده و میشنیدم. تجلیل خوبی از آقای آذر یزدی کردند. من خودم از همان دوران بچگی با بعضی از کتابهای این بزرگوار آشنا بودم، ولی متاسفانه در مجلات ادبیات کودک و نوجوان کشور کمتر از ایشان اسمی به میان میآمد و به همین خاطر اسم ایشان خیلی سر زبانها نبود. البته علت این قضیه هم این است که الان باب شده است که اگر از کسی در انتشارات وابسته به جمعی از نویسندگان بانفوذ و رانتخوار کتابی چاپ نشده باشد او چندان اعتبار نویسندگی ندارد و به نظر من همین عامل در گمنامی استاد آذر یزدی بیتأثیر نبوده است. به هر حال من به عنوان عضو کوچکی از خانواده بزرگ خوانندگان کتاب این مملکت بر خود وظیفه دانستم که بعد از مدتی سکوت و اعتراض به بعضی از بزرگوارن نا عادل و منفعت جو و رانتخوار و ...فعالیتهای وبلاگی خودم را با یاد استاد آذر یزدی از سر گیرم. امیدوارم دیگر هیچ وقت مجبور نباشم برای گفتن حرف حق دست به نوشتن تلخ بزنم.
