سال ۱۳۸۴ بود. آبان ماه. مصادف با ماه مبارک رمضان. دل به دریا زدیم و رفتیم شهر یار. یعنی کرمان!

اعظم متولد کرمان است. در این شهر متولد میشود و بعد از سه سال به مراغه برمیگردد و حالا بعد از ۲۶ سال دوباره در جمع فامیل حضور پیدا میکند. اینجا خانهٔ حاج باقر است. شوهر دختر عمه اعظم. اولین کسی که بهش خبر میدن حاجاصغر پسر عمه بزرگشان است. وقتی او میآید و بعد از مدتها دختردایی خود را میبیند شادیاش توصیفناپذیر است.

فردا حاجباقر ما را به گشت و گذار شهر یار برد. شهر کرمان. به همه جای کرمان سرک کشیدیم. شهری قدیمی و زیبا با دیدنیهای دیدنی!

اولین جایی که رفتیم و عکس گرفتیم گنبد جبلیه بود. گنبد زیبا و تقریبا منحصر به فرد.

بعد به جایی رفتیم که میگفتند مسجد صاحبالزمان. البته در ظاهر مسجدی در کار نیست. تا چشم کار میکند درختان سبزی است و بعد قبرستان و زیارت اهل قبور...

میگفتم تا چشمت کار میکند سبز است و سبز!

بعد از آنجا، دوباره داخل شهر برگشتیم. اینجا هم یک جای باستانی بود. چیزی شبیه ارگ و انگار حاج باقر گفت که محله مشکات. یعنی همان جایی که اعظم به دنیا آمده است.

بعد به حمام گنجعلیخان معروف رفتیم. حمامی که کرمان را به آن میشناسند. جایی است دیدنی و حس برانگیز!

و اینجا مسجد بزرگ جامع کرمان!

و اینجا هم روز عید سعید فطر در مصلای بزرگ کرمان!

روز عید علیآقا ما را به باغ پرندگان برد. پسر بزرگ حاج باقر و البته بچههای ما بیشتر از خرگوشها و غیر پرندهها خوششان آمد.

میبینید که حنانه با دیدن خرگوشها چه ذوقی میکند!

و اینجا هم نمیدانم چرا پاپیچ محمدجواد شده است!

روز عید بود که اعظم برای اولین و آخرین بار عموی بزرگوارش را پیدا کرد و زیارت کرد. مردی که کپی برابر اصل پدرش بود. وقتی او را دید شوکه شد. چون انگار پدرش را دید. پدری که ۷ سال پیش از آن به رحمت خدا رفته بود! حالا حاج محمد نیز به رحمت خدا رفته است.

و این هم زن عمو و عموی اعظم که هر دو از معلمان قدیمی شهر کرمان بودهاند. زنعمو خانم پنج روز بعد از برگشت ما از کرمان، به رحمت خدا رفت.
و این بود قصهٔ شهر یار!
































































در انتخاب آقای احمدینژاد به عنوان گزینه اصلح، بنده فقط و فقط به مبانی فکری خودم تکیه میکنم و امیدوارم بیان دلایل عقلی خودم دوستان را مجاب کند که در این انتخاب به راه خطا نرویم.


















