تبليغاتX
باغچه - عکس

سال ۱۳۸۴ بود. آبان ماه. مصادف با ماه مبارک رمضان. دل به دریا زدیم و رفتیم شهر یار. یعنی کرمان!

 اعظم متولد کرمان است. در این شهر متولد می‌شود و بعد از سه سال به مراغه برمی‌گردد و حالا بعد از ۲۶ سال دوباره در جمع فامیل حضور پیدا می‌کند. اینجا خانهٔ حاج باقر است. شوهر دختر عمه اعظم. اولین کسی که بهش خبر می‌دن حاج‌اصغر پسر عمه بزرگشان است. وقتی او می‌آید و بعد از مدت‌ها دختردایی خود را می‌بیند شادی‌اش توصیف‌ناپذیر است.

 فردا حاج‌باقر ما را به گشت و گذار شهر یار برد. شهر کرمان. به همه جای کرمان سرک کشیدیم. شهری قدیمی و زیبا با دیدنی‌های دیدنی!

 اولین جایی که رفتیم و عکس گرفتیم گنبد جبلیه بود. گنبد زیبا و تقریبا منحصر به فرد.

 بعد به جایی رفتیم که می‌گفتند مسجد صاحب‌الزمان. البته در ظاهر مسجدی در کار نیست. تا چشم کار می‌کند درختان سبزی است و بعد قبرستان و زیارت اهل قبور...

 می‌گفتم تا چشمت کار می‌کند سبز است و سبز!

 بعد از آنجا، دوباره داخل شهر برگشتیم. اینجا هم یک جای باستانی بود. چیزی شبیه ارگ و انگار حاج باقر گفت که محله مشکات. یعنی همان جایی که اعظم به دنیا آمده است.

 بعد به حمام گنجعلی‌خان معروف رفتیم. حمامی که کرمان را به آن می‌شناسند. جایی است دیدنی و حس برانگیز!

 و اینجا مسجد بزرگ جامع کرمان!

 و اینجا هم روز عید سعید فطر در مصلای بزرگ کرمان!

 روز عید علی‌آقا ما را به باغ پرندگان برد. پسر بزرگ حاج باقر و البته بچه‌های ما بیشتر از خرگوش‌ها و غیر پرنده‌ها خوششان آمد.

 می‌بینید که حنانه با دیدن خرگوش‌ها چه ذوقی می‌کند!

 و اینجا هم نمی‌دانم چرا پاپیچ محمدجواد شده است!

 روز عید بود که اعظم برای اولین و آخرین بار عموی بزرگوارش را پیدا کرد و زیارت کرد. مردی که کپی برابر اصل پدرش بود. وقتی او را دید شوکه شد. چون انگار پدرش را دید. پدری که ۷ سال پیش از آن به رحمت خدا رفته بود! حالا حاج محمد نیز به رحمت خدا رفته است.

و این هم زن عمو و عموی اعظم که هر دو از معلمان قدیمی شهر کرمان بوده‌اند. زن‌عمو خانم پنج روز بعد از برگشت ما از کرمان، به رحمت خدا رفت.

و این بود قصهٔ شهر یار!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 و ساعت 23:17 |

هوا فوق‌العاده بود. صاف و آفتابی!

ظهر بود که رسیدیم امامزاده نورعلی در باغات کرمچگان. نمازی و زیارتی. گوشه‌ای از بهشت اینجاست.

آفتاب به برف کوه‌ها می‌تابید و شعف ما را دوچندان می‌کرد.

عریانی شاخ و برگ درختان و حسرت شکوفه‌های بهار در دل‌های ما جوانه زد.

با حاج شیخ اکبر یک روحیم در دو قالب. نگاه ماه به طبیعت و هزاران چیز دیگر شبیه هم است. او را گذشته‌ای است، گذشته‌هایی است با یاران شهید و ما در مکتب او دوستی با شهدا را تجربه کردیم.

و حاج شهریار دوست دیرین ما. باصفا و دوست داشتنی. شوخ و شاد و شنگول. وقتی با او هستم از خنده فراغت پیدا نمی‌کنم.

عجب روزی بود. باصفا و دلچسب!

امروز دوستان مهمان نگاه‌های دوربین ما بودند.

وقتی خودم را از دریچه دوربین نگاه می‌کنم، اولین چیزی که در ذهنم نقش می‌بندد پیری است. این روزها به اندازه سال‌های زیاد پیر شده‌ام.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 20:11 |

با استاد امیرحسین فردی در کیهان بچه‌ها سال ۱۳۸۵ بود. یادش بخیر!

با استاد آقای محمدرضا بایرامی همان روز که از مجله کیهان بچه‌ها به محل کارشان رفتیم.

خودم. بدون شرح. فقط پنج سال پیش!!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 18:14 |

*

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 22:17 |

شهر کوچک آشتیان از شهرهای استان مرکزی، در نزدیکی قم قرار دارد. تقریبا سمت غربی قم. با اب و هوای خنک و جاهای دیدنی. شهر کوچکی که مردان بزرگی از آن برخاسته‌اند. مثل علامه عصر ما، فیلسوف معروف مرحوم آیت‌الله آقا سید جلال‌الدین آشتیانی و ...واقعا بزرگان آشتیان نسبت به خود شهر و منطقه زیاده از حد است. حتی بعضی پروین اعتصامی ما را هم به آنجا نسبت می‌دهند. وااسفا که پروین نادرهٔ دهر نمی‌تواند جز آذربایجان مال جای دیگری باشد. اگرچه من خودم استان مرکزی و قسمت‌هایی از قم را هم مال آذربایجان می‌دانم. چون در این جاها گویش مردم به زبان آذری است. القصه بگذریم از این حس بد ناسیونالیستی که من دارم. همه جای ایران سرای من است... دقیقا اوایل تیرماه بود که برای اولین بار رفتیم آشتیان. واقعا در این هوای داغ و جهنمی قم، آب و هوای خنک آشتیان غنیمت بزرگی است برای ماها. دقیقا آب و هوایش تداعی‌گر آب و هوای آذربایجان بود. البته از لحاظ طبیعی هم جغرافیایی شبیه مناطق آذربایجان دارد. پر از کوه و درخت و ...

چیزی که بیشتر از هر چیز در بدو ورود به آشتیان توجه مسافران جدیدالورود را به خودش جلب می‌کند فطیر مخصوص آشتیان است. موقع برگشت مقداری خریدیم و نوش جان کردیم. واقعا نان به این خوشمزگی تا آن روز نخورده بودم.

حالا این هم چند عکس از این دیار عالم پرور با مردمانی مهمان‌نواز و خوب:

آشتیان از بالای تپه‌ای که بوستان قشنگی در آن قرار دارد. ساعت ۲ بعد از ظهر در اوج گرما، آنجا ما را باد خنک می‌برد. در سایه حتی آدم سردش هم می‌شد.

در بالای شهر تابلویی نگاهمان را به خودش جلب کرد. روستای آهو! رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به روستای زیبای آهو!

این هم عکس دیگری از آهو!

در راه برگشت سری هم به سیاوشان زدیم و حرم منور بی‌بی‌ فاطمه صغری(س) را زیارت کردیم. بی‌بی فاطمه صغری طبق روایات خواهر کوچک حضرت معصومه سلام الله علیهاست.

 

این هم نمای نزدیک حرم بی‌بی که پذیرای میهمان‌ها و زائران است. این مکان مقدس به لحاظ آب و هوای خنک و خدمات خوبی که از طرف تولیت محترم آستانه ارائه می‌شود زائران زیادی دارد. آشپزخانه و جا برای استراحت در اتاق‌های خوبی که دارد از جمله خدمات این آستانه مقدسه است.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه هفدهم تیر 1390 و ساعت 12:11 |
 

با تشکر از محبت و لطف دوستان، تعدادی دیگر از عکس‌های سفر امسال به آذربایجان، به درخواست دوستان عزیز در وبلاگ گذاشته شد.

طبیعت سرسبز منطقه ارسباران و اهر

سه راهی ورگهان کلیبر

محمد پسرخاله احمدرضا و محمدجواد

حسین خاله‌پسر احمدرضا و محمدجواد

خانه بهداشت و درمان ورگهان

آقای محمدی زحمت‌کش‌ و مردمی‌ترین کارمند خانهٔ بهداشت و درمان ورگهان. دوستی که فقط یک مادرزن مشترک داریم!

 

گاوها به چرا می‌روند

قاصدک‌ها نیز خبر شدند!

سیب‌ها در هوای رسیدن!

آلبالوها زینت‌بخش طبیعت زیبای روستا

بهار اینجا ماندنی‌ست!

نگاه و دیگر هیچ!

 

قسمت غربی ورگهان

حیاط خلوت بهداشت و درمان

درخت توتی که با همهٔ وجودش از مهمان‌ها پذیرایی می‌کند!

نمایی از باغات سیب و هلوی ورگهان

راهی به سوی بهشت طبیعت!

سهند و تو چه می‌دانی از سهند؟

به سوی اهر!

 

امپراطور!

امپراطور هم توت می‌خورد!

داداش امپراطور بر فراز درخت توت!

....

باغ‌های زیبای ورگهان و روستاهای اطراف در دل کوه‌های باشکوه!

باغ‌ها انتهایی ندارند! تا نگاه می‌کنی باغ است و داغ!

این هم آقامحمدجواد که زحمت بیشتر عکس‌ها با او بود!

شاه گولی؟ ائل گولی؟

در راه برگشت به قم، مناره‌های این مسجد تو را به نماز می‌خواند. مسجدی که به همت اهالی بافرهنگ شهر هیدج از توابع استان زنجان ساخته شده است. تمیز و مرتب با دستشویی‌های که بابت رفع حاجت پولی ازت نمی‌گیرند!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه هشتم تیر 1390 و ساعت 9:26 |
امسال نیز توفیقی دست داد که دوباره به شهر و دیار خود برویم  و با قوم و خویش و دوستان تجدید دیدار کنیم. به مراغه رفتیم و میاندوآب. به تبریز و اهر  و ورگهان... و هر کدام لذت خاص خودش را داشت. جالب است که هر وقت به آذربایجان می روم به اینکه هیچ جا آذربایجان ما نمی شود ایمانی دوباره پیدا می کنم. آذربایجان مهد تمدن و فرهنگ است. مهد صفا و محبت و مردانگی. ... و حالا این هم چند عکس از این سفر.

 اینجا بین شهر اهر و روستای ورگهان است. منطقه ای که همیشه تداعی کننده بهار است. تابستانهای گرم هم همین نقطه تقریبا حال و هوای بهار را دارد. خیلی خنک و زیباست.

 اینجا روستای محبوب من ورگهان است. روستایی از توابع شهر اهر که در دل کوهستانهای زیبا و سرسبز بسان درَی گم شده است. مردمان زحمت کش این روستا از راه دامداری و باغداری گذران معاش می کنند.

 نمای دیگر از ورگهان. خانه ها در دامنه کوه بنا شده اند و زیبایی خاصی دارند. واقعا نشد که با دوربین همه زیبایی های ورگهان را نشان بدهیم.

 این هم باغ سیب و هلوی فامیل ما با در قشنگ آن که محمدجواد از آن به دوربین سرک کشیده است. در این دو سه روز این باغ زیبا با توتهای شیرین و خوشمزه اش از ما پذیرایی می کرد.

 نمایی دیگر از ورگهان!

 

 و این هم نمایی دیگر از خودم!

 باز نمایی دیگر از ورگهان!

 و این هم آقا احمدرضا که سه چهار ماهی می شود به جمع ما اضافه شده است. و این اولین سفر او بود به ورگهان.

 این هم شهر تبریز و باغ ائل گلی که محمدجواد به آن افتخار می کند. چون ۱۶ سال پیش در همین شهر متولد شده است. البته اولین باری است که اینجا را می بیند!

 و این هم حنانه ی من که بعد از هفده روز دوری حسابی دلش برای من تنگ شده بود!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 8:13 |
یادش بخیر آن سیل، آن طوفان که خس و خاشاک را برای همیشه دفن نمود!

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 9:13 |
این حسین...

 کیست که عالم همه دیوانهٔ اوست؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 18:53 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 22:52 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه شانزدهم مهر 1389 و ساعت 13:23 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نوزدهم شهریور 1389 و ساعت 2:47 |
کودک يهودي : پدر من به من گفته شما شرور، تروریست و حیوان صفت هستید.



کودک فلسطيني: ولی پدر من چیزی بهم نگفته. آخه پدر تو اون رو کشته.

با تشکر از سیده خانم افروز ارزه‌گر

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 و ساعت 21:46 |
یادداشتی بر این دو عکس:

من آدم کم‌اراده‌ای نیستم. هم اهل اراده‌ام و اهل برنامه‌ام؛ اما بستگی دارد به اون کاری که باید انجام بدم. اگر به انجام دادنش می‌ارزد حتمن همان کار را انجام می‌دهم. با همه سختی‌هاش. ولی بدبختی اینجاست که به ندرت پیش می‌آید که کاری را شایستة انجام دادنش بدانم. پس یعنی تا به حال خیلی کار نکرده‌ام. حتی از کنار خیلی از کارهای به ظاهر مفید گذشته‌ام.

در مورد مبارزه با چاقی هم، به سختی به نتیجه رسیدم. یعنی حدود ۱۵ سال طول کشید که به این نتیجه برسم که نباید چاق شد و اگر هم شد، باید زود برگشت به یک وضعیت طبیعی. باید اذعان کنم که زن‌ها از آن جهت که عامل بدبختی‌های مردها هستند، سنگ بنای چاقی مردها هم به دست آنهاست. مخصوصا آنجا که زنی داشته باشی تو را بیشتر دوست بدارد و دست پختش هم خوب باشد. بعد هم مدام بهت حرص بدهد که چرا اله نیستی و بله هستی. بله نیستی و اله هستی. تا اینکه تو را افسرده می‌کند و تو مجبوری غم و غصة دنیا را بخوری. آن وقت هر روز یک کیلو وزن اضافه کنی. آری، چاقی ما ریشه در تاریخ ازدواجمان دارد. خانم وقتی پایش را در زندگی یک آدم اهل ورزش و تفریح و ناآرام می‌گذارد، در روزهای اول دوستان او را از دستش می‌گیرد و الخ...

و البته باید اعتراف کنم که من سال‌ها بر این اعتقاد بودم که چاقی یک مرد را خوش‌تیپ‌تر و متشخص‌تر می‌کند. اما حالا که چاقی را با همه ضررهایش تجربه کرده‌ام، دیگر بر آن اعتقاد نیستم. حالا معتقدم که اولا می‌شود با لاغر شدن، جان‌سخت‌ترین زن‌ها را هم دق داد. وقتی غذاهای خوشمزه‌اش توی قابلمه می‌ماند و او از ته دل آهی می‌کشد و ...یا دیگر وقتی کسی ندارد که به نظافت یخچال برسد، مدام می‌بینی غر می‌زند و غصه می‌خورد و روز به روز لاغرتر و تکیده‌تر می‌شود. این نوید خوبی است. یعنی این تنها راه حذف فیزیکی یک خانم از زندگی برای همیشه است.

از این گذشته، من به وقتی دیدم در این مدت افزون بر میلیون‌ها ریال در زندگی صرفه‌جویی کرده و به اقتصاد خانواده و مملکتم کمک کرده‌ام،‌بر خودم می‌بالم.

تازه، وقتی بعد از گذشت سه ماه می‌بینم که من یکی از با اراده‌ترین‌ها هستم. طوری که در بحبوحه عید توانستم از خیر آن همه شیرینی و آجیل بگذرم، و در ایام عید فقط به سه تا شیرینی کوچک اکتفا کردم. پس می‌توانم کارهای بزرگ‌تری هم انجام بدم. چون واقعا مبارزه با چاقی خیلی سخت است. من سختی این مبارزه را با تمام وجود دارم درک می‌کنم. ولی هر وقت روی ترازو می‌روم و وزنم را با اعداد تازه آشنا می‌کنم نمی‌دانید چقدر کیف می‌کنم. شادی من هنگام رفتن روی ترازو، درست شادی حین افطار یک مؤمن در روزهای ماه مبارک رمضان است. همیشه پیروزی در این مبارزه را جشن میگیرم و از خدا تشکر می‌کنم.

البته مجبورم اینجا یک اعتراف دیگری هم بکنم؛ چرا که از باب من لم یشکرالمخلوق؛ لم یشکر الخالق، اصلا درست نیست من از یاد شخصیت بزرگی مثل آقای دکتر کرمانی‌نژاد عزیز بگذرم. من هم مثل خیلی‌ها در این راه بسیار خطیر، مدیون این عزیز هستم. با افتخار تمام می‌گویم که در این مدت طبق معیارهای پزشکی حدود ۱۲ کیلو وزن کم کرده‌ام و هنوز در میانه راه هستم. باید تا آخر بروم و برگردم به روزهایی که زنی در زندگی‌ام نبود.

تذکر: دوستان توجه کنند که خانم من اهل وبلاگ خواندن نیست، این چنان جسورانه پرده از روی بعضی مسائل برداشتم و گرنه بله منم مثل خیلی‌ها...می‌ترسم. بدجوری هم می‌ترسم....

دیروز

امروز یعنی چند روز قبل!

امروز

نتیجه: من دارم با مشکلی به نام چاقی مبارزه می‌کنم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 0:53 |
سال نو خوبی داشته باشید!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 و ساعت 20:12 |
حجم عکس‌ها بزرگ اگر می‌خواهید با کیفیت عالی ببینید در رایانه حفظ کنید

آخرین خانه‌ای که در روستا داشتیم

 

باباگل اولین کوهی که من دیدم 

و لیلان‌چای، رودی که هنوز در خیال من جاری است

لطف‌آباد، نصف بیشترش فامیل و مابقی دوست

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 و ساعت 22:57 |
 
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 19:31 |
اینجا خانه ماست

اینجا خانه ما بود.

خانه‌ای که پدرم با خون و دل ساخت.

و مادرم آن را با خون و دل اداره می‌کرد.

روزها پی شستن بود، پی رُفتن!

شب‌ها هم پی زغال می‌گشت.

تا شکم بخاری هیزم‌سوز را سیر کند!

وای چه روزهایی گذراندیم ما!

و چها کشید مادرم!

آن منم،

آن خواهرم

و آن یکی بچه همسایه!

ما هم‌بازی مرغ‌ها بودیم.

خاکبازی می‌کردیم.

و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،

با خودش حرف می‌زد. و به همه فحش می‌داد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 22:23 |
به سوی بهشت!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 15:3 |
به بی‌نظیری تو دشمنان کنند اقرار

 در انتخاب آقای احمدی‌نژاد به عنوان گزینه اصلح، بنده فقط و فقط به مبانی فکری خودم تکیه می‌کنم و امیدوارم بیان دلایل عقلی خودم دوستان را مجاب کند که در این انتخاب به راه خطا نرویم.

حتی چهار سال قبل که هنوز چیز قابل توجهی از آقای احمدی‌نژاد ندیده بودیم، بنده با توجه به چند اصل، ایشان را برای احراز این سمت خطیر مناسب دیدم:

1.به اینکه ایشان مردی از جنس مردم است اعتقاد دارم. تمام حرکات و سکنات و موضع‌گیری‌های ایشان مؤید همین امر بود.

2.آقای احمدی‌نژاد با تجربه کار عملی از معلمی گرفته تا بخشداری،فرمانداری، استانداری و شهرداری، راه و روش خدمت را به معنای واقعی کلمه یاد گرفته بود.

3.دکتر برخلاف دیگران که از تئوری‌های متفاوت دم می‌زنند، عملاً نیازهای جامعه را درک کرده بود که مهم‌ترین نیاز کار شبانه‌روزی برای جبران عقب‌ماندگی‌های سال‌های گذشته بود و به همین خاطر ایشان یکی از شعارهای خود را "کار" انتخاب کرد و در حقیقت به این شعار خویش نیز جامهٔ عمل پوشاند. اگر منصفانه بنگریم می‌بینیم دقیقه‌ای از وقت چهار سالهٔ ایشان به بطالت و خوش‌گذرانی و قرتی‌بازی نگذشته است.

4.مردم ما از مدت‌ها پیش، از دعواهای سیاسی بزرگان قوم شدیداً خسته و متنفر شده بودند که متاسفانه بعضی‌ از بزرگان قوم این امر را نفهمیدند و حتی گاهی به عمد این آتش را شعله ور کردند و اظهر من الشمس بود که اگر کسی غیر از آقای احمدی‌نژاد سر کار می‌آمد دوباره همان آش بود و همان کاسه. آمدن آقای احمدی‌نژاد و پیروزی شگفت‌انگیز او آب سردی بود روی این آتش خانمان‌سوز. اگر نیک بنگریم می‌بینیم در طول این مدت بارها او را به سوی منازعه‌ها و مشاجره‌ها تحریک کردند که وقار،متانت، بزرگ‌منشی و عدم اعتنای او به غوغاسالاری غوغاسالاران باعث سرافکندگی جریان‌های مسئله‌ساز و مسئله‌دار شد.

 

5.اینجانب با احترام به همه سلیقه‌ها و با اشمئزاز از مشاجره‌های بیهوده، با توجه به ویژه‌گی‌های انسانی خاص آقای دکتر احمدی‌نژاد، باز حمایت قاطع خود را از ایشان اعلام می‌دارم و از خداوند بزرگ برای ایشان آرزوی سلامتی و توفیق خدمت به کشور و ملت را دارم.

6.در پایان لازم می‌دانم این را هم عرض کنم که حمایت و اعلام نظر ماها،از وظایف انسانی ماست و هیچ وقت در پیشگاه خداوند متعال بی‌اجر نخواهد ماند. کمک برای پیروزی آقای دکتر احمدی‌نژاد، کمک به سازندگی پایه‌های اقتصادی، اصلاحات سیاسی و توسعهٔ فرهنگی کشور است.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:42 |
 

 سلام

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 23:43 |
 

 

حاج اکرام علیف بنیانگذار حزب اسلامی باکو:

 

حاج اکرام مرد عجیبی است. من عصاره غیرت آذربایجانیها را در وجود این مرد شریف و نازنین به وضوح دیدم. بیان فوق‌العاده آتشین و برنده‌ای داشت. با این حال سوز و حال معنوی عجیبی در سخنانش موج می‌زد. یکی دو بار در قم به حضورش شرفیاب شدم و در مورد حزب و فعالیتهایشان با هم صحبت کردیم. می‌گفت من بخاطر این فعالیتها  به مدت 28 سال به زندان محکوم شدم. و مدتهای مدیدی را


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 20:23 |

کودک هم کودکان امروز!

دبه‌های خالی در زمستان سخت هم دست بردار نیستند!

محمدجواد هم یک خانه اسکیمویی درست کرد.

برفی شدیدی در حال باریدن بود!

این برف بی‌سابقه است!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 12:55 |

کبوتر سفید

داستانهایی از زندگی علما

نویسنده: مجید محبوبی

ناشر: بوستان کتاب

نوبت چاپ: اول1386

قیمت: 600 تومان

تیراژ: 3000

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 19:14 |

آقای رهنما، آقای متقی، آقای رحماندوست، آقای میرزایی،بنده حقیر سراپاتقصیر و مهندس سعید علیپور! 

توضیح:سال ۱۳۸۴ بود. بهمن ماه. جشنواره کتاب سال مجله سلام بچه‌ها! داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم. گفتم آقای رحماندوست من اون شعر باغبان شما را در دو ابتدایی خوندم. با تعجب و خنده گفت: یعنی تو می‌گی از من جوانتری؟!

گفتم : بابا من سنی ندارم فقط ۳۲ سالمه!

و آقای رحماندوست آن موقع از ۵۰  چند سالی اونورتر رفته بودند!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 15:40 |
 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 23:31 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 12:22 |
بدون شرح!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 10:31 |
زمستان زیباست
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 10:35 |
محبوب قرن
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:25 |
تقدیم به کسانی که فرصت دیدن وبلاگ ما را ندارند!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 11:56 |