تبليغاتX
باغچه - خاطرات

 دقیقا تیر و مرداد سال ۱۳۷۰ بود. و این دو عکس‌ اول یکی از داغ‌ترین روزهای مشهد سال ۱۳۷۰ را ثبت کرده است. طلاب سراسر کشور آن سال دومین سالی بود که در یک دورة نظامی آموزشی شرکت می‌کردند. سال قبلش یک شهید داده بودند. به خاطر همین بچه‌ها حال و هوای جبهه و شهادت در سر داشتند.

توی این عکس تقریبا از همه جای ایران هست که دور فرمانده خوبمان جناب محمدی جمع شده‌ایم. محضوری(دفترچه به دست) بعد ایستاده بغل او جناب یعقوبی از بچه‌های کرمان و من نشسته پای ایشان و جناب قلیزاده ایستاده دقیقا در قرینه یعقوبی. او هم از بچه‌های کرمان. بقیه را کم و بیش می‌شناسم. مخصوصا دلم به سرور عزیزم سروری(طلبة مشهد) که ۱۷ سالی می‌شود خبری ازش ندارم، تنگ شده است. ولی تو این عکس به قول ما طلبه‌ها محل شاهد آقای یعقوبی و قلیزاده هستند که من شش سال پیش بعد از گذشت ۱۴ سال دیدارشان کردم و چقدر اتفاقی شد! و چقدر لذت‌بخش بود!

 این عکس چهره سیاه سوخته و اندام لاغر مرا در ۱۸ سالگی، در مشهد کنار آقای یعقوبی نشان می‌دهد.

 اما این عکس‌های آخری روزهای نه چندان سرد قناغستان کرمان را در آبان ماه سال ۱۳۸۴ نشان می‌دهد. عکس بالا مال آقای قلیزاده و من  است.

 و اینجا آقای یعقوبی هم به جمع ما اضافه شده است.

 آقای یعقوبی که الان هیچ خبری ازشان ندارم، آن موقع روحانی منطقه و استاد حوزه علمیه قناغستان بودند.

 و این هم پسر گلشان که حتمن الان برای خودشان آقایی شده‌اند!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 22:10 |
امروز متاسفانه خبردار شدم که یکی از اساتید خوبم در تبریز به رحمت خدا رفته است. استاد آقای ثروتی الانقی که بین همه طلاب تبریز محبوب و دوست‌داشتنی بود.

از وقتی با این استاد آشنا شدم او را انسان بزرگوار و شریفی دیدم. روحانی ساده‌زیست و مخلصی بود که از روستای الانق بستان‌آباد به تبریز می‌آمد و به طلبه‌ها درس می‌داد. البته مثل طلبه‌ها در مدرسه ولیعصر(عج) تبریز حجره گرفته بود و شب‌ها نیز در مدرسه می‌ماند. کاری به کار کسی نداشت. حدود یک سالی در سال اول حوزه، بالای حجره ایشان حجره داشتم. یعنی حدود ۲۱ سال پیش. ما نوجوان‌های شری بودیم و آن پیرمرد باحوصله که همه شیطنت‌ها و شلوغی‌های ما را تحمل می‌کرد. آن بزرگوار حتی یک بار هم لب به شکایت نگشود و همیشه با روی خندان با ما برخورد می‌کرد.

در کلاس درس هم خیلی خوب می‌درخشید. تسلط او به صرف و نحو زبانزد همه بود.

یک بار وقتی حاج حسن فرهانی(خادم و تلفنچی مدرسه) به اصرار خودش پشت تریبون رفت و شروع به سخنرانی کرد، استاد الانقی نیز برای اولین بار در جمع طلاب ظاهر شد و پای سخنان حاج حسن فرهانی نشست. حاج حسن شاید نزدیک نود سال سن داشت و معلومات زیادی از تاریخ داشت. خودش یک بار هم به ما می‌گفت که در زمان حمله روس به ایران سرباز بوده و اسیر روس‌ها شده بود.

ایشان یک سخنرانی مبسوطی کرد خیلی حرفه‌ای! واقعا هیچ کس باور نمی‌کرد این پیرمرد این قدر خوب بتواند سخنرانی بکند. همه با جان و دل گوش کردند و او بیش از یک ساعت سخنرانی کرد. وقتی از منبر پایین آمد فقط از مرحوم آقای الانقی عذرخواهی کرد. آقای الانقی هم رو کرد به طلبه‌ها و گفت: "آخه خداوکیلی یکی از اینها می تونه مثل شما سخنرانی بکنه؟ همشون هم مثلا آخوندن!"

همه خندیدیم و از نمازخانه خارج شدیم. در حالی که در مورد حاج حسن فرهانی حرف می زدیم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 22:0 |

خاطرات را خیلی دوست دارم.

شنیده‌ام که آدم‌‌ها با خاطرات خودشان زنده‌اند و شاید زندگی می‌کنند.

نمی‌دانم؛ ولی برای من خاطرات خوب و خوش جزئی از تکیه‌گاه‌های زندگی حساب می‌شوند. گاهی با یادآوری یک خاطره خوب و خوش چنان تحت تاثیر قرار می‌گیرم که اشک در چشمانم حلقه می‌زند و حسرت آن روزهای گذشته را می‌خورم.

القصه این چهره دوست‌داشتنی که این روزها در شبکه یک تلویزیون نزدیکی‌های افطار می‌بینم برایم یک خاطره است.

یک خاطره خوب و عزیز!

دوستم شهریار طلبه فیضیه مازندران بود. من خودم او را به آنجا برده بودم و او را با بچه‌های فیضیه آشنا کرده بودم. سال‌ها مرتب به آنجا رفت‌ و آمد داشتم.

در یکی از سفرها وقتی به حجره شهریار رسیدم دیدم هم‌حجره‌ی کم سن و سالی دارد که خیلی بانمک و دوست‌داشتنی است. آنجا برای اولین اسم نائیجی را شنیدم.

- آقای محمدهادی نائیجی هم حجره منه آقای محبوبی!

این را شهریار گفت و سفره صبحانه را پهن کرد. بعد سه تایی نشستیم و یک صبحانه مفصلی خوردیم. نائیجی بی‌محل بود و خیلی هم پر رو. معروف بود که خیلی راحت می‌تواند حال همه را بگیرد. حتی حال بزرگ‌تر از خودش را. البته گمان می‌کنم من که با شهریار خیلی صمیمی بودم و الان هم هستم با ایشان هماهنگ کرده بود که با من شوخی بکند و به قول معروف حال مرا بگیرد.

القصه چند روزی که در بابل بودیم خیلی خوش گذشت و ما آشنایی‌مان با آقای نائیجی شکل گرفت.

مدت‌ها از آن آشنایی می‌گذشت و من همیشه از شهریار جویای احوالشان بودم.

بعدها از شهریار شنیدم که به صورت جدی مباحث نظری فلسفی رو پیگیری می‌کند.

شنیدم که در کار فیلم و مسائل رسانه‌ای فعال شده است.

شنیدم به دیدار شهید آوینی رفته است.

شنیدم در دانشگاه تهران فلسفه تدریس می‌کند.

شنیدم دستیار بهروز افخمی شده است در کار فیلم فرزند صبح.

یک بار هم با شهریار به خانه‌اش رفتیم. آن زمان دیگر از آن شور و شر دوران کودکی و نوجوانی‌اش خبری نبود.

زن گرفته بود و زن‌ذلیلی از چهره‌اش معلوم بود. یک دختر هم داشت.

باز هم از طریق شهریار و دوستان بابلی جویای احوالش هستم که خدا را شکر فرد مفیدی در عرصه فرهنگ شده است.

حالا هم هر روز پای تلویزیون می‌نشینیم و به بچه‌ها نشان می‌دهم و با افتخار می‌گویم که این مجری دوست‌داشتنی دوست دوران نوجوانی من بوده است.

خدا کند این دوست گذرش به وبلاگ من نیفتد که خدا می داند چه متلک‌هایی بارم می‌کند.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 20:7 |

آقای رحیمیان با نقل یک خاطره از مکاشفه یک پدر شهید در 18 تیر 78گفت: در این مکاشفه ائمه از مرحوم آیت الله فاضل درخواست کرده بودند که به کمک رهبر انقلاب برود.

به گزارش شبکه ایران "حجت‌الاسلام رحیمیان" نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید در پنجمین نشست ماهیانه سازمان بسیج جامعه پزشکی که در تالار ابن سینا دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی برگزار شد به بیان خاطره ای از یک پدر شهید در مورد رهبر انقلاب پرداخت و گفت: خاطره ای از یک پدر شهید شنیده بودم که از نزدیکان بیت مرحوم فاضل لنکرانی بود. همیشه دوست داشتم این خاطره را از زبان خود ایشان بشنوم. فاطمیه اول امسال به همین منظور راهی قم شدم .منزل مرحوم فاضل جلسه روضه بود. رفتم آنجا و از حاج آقا جواد فاضل فرزند مرحوم فاضل سراغ آن پدر شهید را گرفتم.

بنابر گزارش خبر رحیمیان ادامه داد: مشخص شد که این پدر شهید خادم بازنشسته حرم حضرت معصومه (س) است. بنابراین حرم رفتم و بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء آدرس دقیق تری از یکی از خدام گرفتم و راهی منزل این پدر شهید شدم. هنگامی که در را زدیم سریعا باز کردند؛گویا منتظر ما بودند. من از پشت پرده گفتم من فلان کس هستم. گفتند بفرمایید منتظر شما بودیم. ابتدا فکر کردم شاید منتظر فرد دیگری بودند و اشتباها در را به این سرعت به روی ما باز کردند ولی معلوم شد که خیر این طور نبود. بالاخره خدمت این پدر شهید رسیدیم که تازه از بیمارستان و عمل جراحی فارغ شده بودند و فکر کرده بودند که ما برای عیادت ایشان آمده ایم.

رحیمیان افزود: بعد از احوالپرسی خواستار این شدیم که داستان را از زبان این پدر شهید بشنویم ولی به دلایلی امتناع کردند. خلاصه از ما اصرار و از وی انکار. ولی بالاخره تصمیم بر این شد که برای یک بار دیگر قضیه را بازگو کند.(حدود چهل سال بود که اعتکاف این پدر شهید ترک نشده بود. یعنی قبل از اینکه اعتکاف در ایران مرسوم شود و از قدیم در مسجد امام و مسجد اعظم معتکف می شد.) گفت از اعتکاف به منزل باز می گشتم و بی خوابی و خسته بودیم و به منزل گفتم که می خواهیم بخوابیم. (حتی جایی که خوابیده بود به ما نشان داد).

نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید با بیان اینکه این پدر شهید یک یا دو روز بعد از حادثه 18 تیر 78 این خواب را دیده بود،‌ خاطرنشان کرد: این پدر شهید ادامه داد: نمی دانم که چقدر از خوابم گذشته بود که دیدم گویی چراغ ها روشن شدند. آمدم که اعتراض کنم که چرا چراغ ها روشن شده اند احساس کردم که نور چراغ نیست بلکه نور دیگری است. دقت کردم دیدم بانویی دست به کمر گرفته کنار اتاق ما ایستاده. تا کمی به ایشان توجه کردم کنار من روی زمین نشست. خطاب کرد: «آقای احمدی! علی من غریب است، علی من مظلوم است، علی من تنهاست». من همان وقت ناگهان احساس کردم این بانو حضرت زهرا(س) و منظور ایشان از علی من، حضرت علی(ع) است. تا چنین چیزی به ذهن من خطور کرد ایشان تکرار کردند: «فرزندم علی غریب است،‌فرزندم علی مظلوم است، فرزندم علی تنهاست». دیگر من منقلب شده و در همان حال متوجه شدم آقایی قائم کنار ما ایستاده است.(مشخصات آن آقا را نیز توصیف کرد. خواست خدا بود که امکانی فراهم شد و ما فیلمی از این بیانات پدر شهید نیز تهیه کردیم).

وی همچنین گفت: این پدر شهید در ادامه گفت این آقا که کنار ما ظاهر شده بود به من خطاب کرد: «آقای احمدی! برو نزد آقای فاضل لنکرانی و به ایشان بگو قیام کند. این میمون ها را از قم بیرون بریزند.(چون همان روزها یعنی 18 تیر در قم نیز امتداد فتنه وجود داشت) از تهران بیرون بریزند». بعد با دست چپش اشاره کرد و گفت: «این ها خیال می کنند با توهین کردن به من،‌دست از حمایت از نایب ام بر می دارم. من از نایب ام حمایت می کنم». هنگامی که دست این آقا حرکت کرد دیدم جایش کابینه فلان جلوی صورت من شکل گرفت. چهره ها مبهم بود ولی سه چهره روشن بود. یکی در راس شان بود و دو نفر دیگرشان مهاجرانی و عبدالله نوری بود. چهره های بقیه مبهم بود و تنها چهره های این سه نفر روشن بود. گفتم: «آقا! آقای فاضل مریض است. مدتی است قدرت حرکت ندارد و باید چند نفر کمکش کنند». ایشان فرمود: «آقای فاضل به فعالیت اش ادامه می دهد».

رحیمیان افزود: این پدر شهید صبح فردا خدمت آقای فاضل رفته و ماجرا را بازگو می کند. آقای فاضل نیز اشک ریخته و می گوید این خواب نبوده بلکه مکاشفه بوده.

نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید همچنین گفت: این پدر شهید به آقایی که دیده بود اشاره کرد و گفت: آن آقایی که کنارم ایستاده بود خیلی به چشم من آشنا بود. گویی جایی دیده بودمش. خیلی فکر کردم تا یادم افتاد. سالی قرار بود حج مشرف شویم. ولی قبل از اینکه مشرف شویم به علت تصادف نصف بدن خانم ام فلج شد. ولی با هر زحمتی وی را نیز همراهم بردم. در سعی بین صفا و مروه بودیم که حاج خانم افتاد و مرد. چون من مرده زیاد دیده بودم عرق مرگ را روی پیشانی وی تشخیص دادم. رو به کعبه کردم و گفتم: «آقا امام زمان(عج) من اینجا غریبم و این ها با ما بد هستند. دیگر جنازه این را به من نمی دهند. به داد من برس و ...» بعد از چند جمله دیدم آقایی کنار من ایستاده و به من اشاره کرد.  بالای سر همسر من نشست و گفت ایشان حالش خوب است. بعد دیدم همسرم بلند شد و حرکت کرد. آثار فلجی وی نیز بر طرف شد. دیدم این همان آقا است.

وی گفت: دست خدا بر سر رهبر ما است و دست ایشان بر سر ما است. ایشان بنده مخلص خدا است. من از سیزده سالگی نزد امام بودم. به جز مدتی که زندان یا در تبعید بودند. ویژگی هایی که ما در امام مشاهده کردیم در رهبری وجود دارد. خدا آنکه شایسته بود و شایسته است جایگزین امام کرد.

رحیمیان پیش از اینکه وارد این بحث شود اشاره کرد این پدر شهید که مکاشفه برای وی رخ داد چهار روز قبل از سفر مقام معظم رهبری به قم فوت کرد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 18:38 |

دوستانی که از قدیم‌الایام با وبلاگ من مرتبط هستند، حتما مطلعند که از سه چهار سال پیش بنده دچار عارضهٔ دردی نامشخص از ناحیة کف پا بودم. البته نه کف کف! بلکه یه ذره بالاتر یعنی بین مچ و کف. زیر آن گرهی که اسمشو نمی‌دونم چیه! حالا خیلی به اسمش گیر ندهیم؛ ولی انصافا درد کشنده‌ای بود. در اوایل یعنی حدود سه چهار سال پیش با شروع اولین درد رفتم پیش ارتوپد. آقای ارتوپد در کمال خونسردی نگاهی کرد و گفت: "چیزیش نیست!" بعد هم نوشت عکس. رفتم عکس گرفتم و آوردم باز هم مؤکداً گفت: "دیدی گفتم چیزیش نیست، برو استراحت کن خوب می‌شی!"

رفتم و بعد از چند روزی آن درد وحشتناک خوب شد. دوباره یکی دو ماه دیگر شروع شد. این دفعه شب از شدت درد گریه کردم. خانمم خمیر روغنی درست کرد و فی‌الفور دردش تسکین یافت، ولی باز سه چهار روزی نتوانستم پایم را زمین بگذارم.

مدتی بعد دوباره خوب شد. دوباره نزدیکی‌های عید شروع شد. طوری که برای رسیدن به قطار تهران- مراغه ماشین دربست گرفتیم تا از دید و بازدید عید عقب نمانیم.

بالاخره خیلی سرتان را درد نیاورم. از هر چه دکتر و شکسته‌بند و غیره بود رفتیم. حتی در این وبلاگ هم چیزهایی نوشتم و بعضی از فیزیوتراپ‌های عزیز پیشنهاداتی دادند. ولی کارساز نشد. آخرش مجبور شدم بروم دوباره پیش یک ارتوپد. این ارتوپد خیلی مشهور و معروف بود. در قم. وقتی با هزار مصیبت توانستم ازش نوبت بگیرم خیلی خوشحال و مطمئن بودم که حتما چاره‌ای خواهد کرد. بالاخره رفتم پیش آقای دکتر. دیدم بله واقعا دکتریه که سرش خیلی شلوغه. تازه آدم سیاسی هم بود. با هر مریضی که خوش و بش می‌کرد تکه‌ای به احمدی‌نژاد می‌پراند! مثلا در جواب دفترچه‌های دهاتی‌ها می‌گفت: "این دفترچه‌ها به درد احمدی‌نژاد می‌خورد!" و از این قبیل متلک‌ها!

به هر حال این آقای دکتر خوب تا نگاهی به پای ما انداخت، گفت: "برو عکس بگیر بیار". فوری رفتم عکس گرفتم و روز بعدش رفتم خدمتشون. تا به عکس نگاه کرد، گفت: "آقاجان شما پاتون اضافه استخوان درآورده! برو این آمپول را بگیر و بیار تا بزنم خوب شه."

با ناراحتی گفتم: "راست می‌گی آقای دکتر؟"

گفت: "بله، اگر نجنبی شاید عمل هم بخواد"!

فوری با عصا پا شدم و رفتم از داروخانه یک آمپولی خریدم که سال ۱۳۸۷ قیمتش ۱۲ هزار تومان بود. بردم دکتر این آمپول را به کف پایم کوبید و داد گچش گرفتند. گفت: "ده روز باید تو گچ باشد". گفتم: "باشه".

تو این ده روز خوب شد. گچ را هم خودم شکوندم. دقیقا ۱۰/۱۰/۱۳۸۷ بود. دقیقا تا ۱۰/۱۰/۱۳۸۸ هیچ دردی نکرد. ولی نمی‌دانم علتش چه بود دقیقا از همین روز شروع کرد به درد کردن. دوباره همان آش بود و همان کاسه. یعین دو سه روزی خوب می‌شد و شش هفت روزی درد می‌کرد. تا اینکه در فروردین امسال تنهایی رفتم خدمت امام رضا (روحی فداه) و از آن امام رئوف چند چیز خواستم که یکی هم رفع این کسالت بود. بعدها در خواب دیدم از طرف امام یک مرقومه‌ای آمده که هر چه خواتستم بخوانم نتوانستم. ناچار به یک اقای روحانی که نمی‌شناختمش نشان دادم و ایشان هم وقتی نگاه کرد گفت: من هم نمی‌توانم بخوانم؛ ولی فکر کنم آقا فرموده‌اند که آن چیزهای دنیوی که از ما خواسته‌اید به زودی بهشان خواهید رسید. وقتی از خواب بیدار شدم خیلی خوشحال بودم. ولی ناراحت بودم از اینکه چرا فقط مسائل دنیوی را پیش آقا بردم. شاید در مورد مسائل اخروی چیزی نخواستم. نمی‌دانم. به هر حال هنوز هم با اینکه، این خواب برایم گنگ و نامفهوم است؛ ولی برایم الهام شد که خیلی از مشکلاتم امسال حل خواهد شد. و من بزرگترین مشکل را درد این پایم می‌دانسم.

تابستان گذشته یعنی تابستان امسال وقتی رفتم میاندوآب، باز از شدت درد واقعا زمین و زمان از دستم به تنگ آمده بود. برادر بزرگم مرا به بیمارستان میاندوآب برد. آنجا دکتر نوشت به عکس. او هم گفت که استراحت کنم. ولی من گوشم بدهکار نبود. برادرم عکس را گرفت و گفت برویم ینگ‌آباد شاهین‌دژ. از قدیم اسم اوستا عبدالله به گوشم خورده بود. شکسته‌بند معروف و ماهری است. حتم کردم اگر برویم پیش ایشان یک چاره‌ای خواهد کرد؛ ولی ایشان وقتی پایم را دید گفت: چیزیش نیست! باد رفته توش!! یه چیز مسخره‌ای گفت که خنده‌ام گرفت. گفتم‌: اوستا جان حالا شما یه دارویی ندارید این باد رو بخواباند؟ گفت نه نداریم. تو باید بروی پیش دکتر!! اوستا عبدالله پاک ناامیدم کرد.

بعد از اتمام مسافرت دوباره به قم برگشتم. مرداد ماه بود. دقیقا ۲۵ مرداد دوباره درد به جان پایم افتاد و پدرم را آورد جلوی چشمم. قبلا از یکی دوستان شنیده بودم که زالو انداخته بود و دیسک کمرش خوب شده بود. گفتم توکل بر خدا برویم این را هم آزمایش کنیم. رفتم مطب حکیم آل اسحاق!

این حکیم آقای عجیبیه! از علمای بزرگوار و انقلابیه که پسر و برادرز‌اده‌اش شهیده و یکی از پسرانش هم وزیر بازرگانی دولت آقای هاشمی رفسنجانی بود. مهندس یحیی آل اسحاق!

برادرش مرحوم آقا شیخ علی آل اسحاق هم که استاد اخلاق ما بود در تبریز. در قم هم که خدمتشان می‌رسیدیم و فیض می‌بردیم. شاگردان حکیم زالو نوشتند. رفتیم پایین ۴ تا زالو انداختند جان پای ما و حالا نمک کی بمک!! جالب بود. برای اولین بار این قضیه را تجربه می‌کردم. البته مکیدنشان درد نداشت. فقط خون زیادی شتک می‌زد و آدم یه جورایی می‌ترسید. فکر می‌کردم الان دریای خون جاری خواهد شد.

خلاصه کنم که از آن زمان تاکنون درد از پای ما رخت بر بسته. دیگر هیچ دردی نیست. هر روز هم یکی دو ساعت پیاوده‌روی دارم.

امیدوارم دیگر هیچ وقت این درد سراغم نیاد. توصیه می‌کنم دوستان برای رفع دردهای ناعلاج حتما زالو را هم امتحان کنند!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 1:13 |

شب هوای تبریز بارانی بود. بارانی ریز و لذت‌بخش! بعد از اینکه شام خوردیم با بچه‌ها چند بار به حیاط آمدیم و صحن مسجد‌های قدیمی و عجیب و غریبی که کنار هم بودند را گشتیم. برای کسی که جز میاندوآب و مراغه و ملکان جایی ندیده بود،‌مساجد قدیمی تبریز خیلی تعجب‌و حس برانگیز بود. وقتی سردمان شد به مسجد برگشتیم. دیدیم یک سر و صدایی است که بیا و تماشا کن. مسؤولین اعزام همه را برای زدن واکس و دریافت کارت اجبار می‌کردند. به خاطر همین صف‌های طویلی داخل مسجد تشکیل شد. مخصوصا وقتی همه منظم شدند که مسؤولین تاکید کردند که فردا اگر کسی کارت واکسن نداشته باشد از اعزام خبری نیست. من با اینکه از آمپول می‌ترسیدیم؛ ولی به خاطر این تهدید رفتم مثل بچة‌آدم ایستادم توی صف. خوبی این صف به این بود که آمپول را زود زود می‌زدند و صف پیشرفت خوبی داشت. با این حال دلشورة همه وجود مرا گرفته بود. تا آن موقع هم شاید دو سه آمپول بیشتر نزده بودم و هر دفعه هم که زده بودم بدجوری دردم گرفته بود. به خاطر همین خیلی می‌ترسیدم. بالاخره جلویی‌ها رفتند و نوبت من شد. جایی که برای زدن آمپول درست کرده بودند، فقط تزریقات‌چی بودی و خودت. من آنجا خیلی مقاومت کردم. هم ترس داشتم هم خجالت می‌کشیدم که تزریقاتی توپید بهم که: تو از این قدر آمپول کوچک می‌ترسی آن وقت می‌خوای بری جلوی گلولة تفنگ؟ بالاخره راضی شدم و دیدم اصلا آمپول کزاز دردی هم ندارد. بعدها هم فهمیدم که درد بیشتر مال آمپولهای آنتی‌بیوتیک است.

آمپول را زدم و کمی آن طرف‌تر کارت را گرفتم و خوشحال خندان به دوستان نشان دادم. بعد از این مراسم، بچه‌ها یواش یواش در گوشه و کنارها دراز می‌کشیدند و می‌خوابیدند. ما هم در بالاترین نقطة مسجد یعنی نزدیکی‌های محراب، سر را کنار هم گذاشتیم و خوابیدیم. بعد از کمی که خواب چشمانما را گرفته بود، پتو آوردند و تا صبح خوابیدیم.

صبح با صدای چند نفر برای نماز بیدار شدیم. رفتیم وضو گرفتیم و برگشتیم داخل مسجد. بیرون هوا سرد بود. به خاطر همین از بودن در داخل مسجد لذت می‌بردیم. بعد از نماز جماعت صبح خیلی زود صبحانه آوردند. البته تا سفره را بیندازند و بچه‌ها سر سفره جمع بشوند خیلی طول کشید. طوری که دیدیم آفتاب در آمد و چراغ‌ها خاموش شد. صبحانه نان روغنی و پنیر خالص بود. سیر سیر صبحانه خوردیم و رفتیم حیاط. حیاط داشت یواش یواش شلوغ می‌شد. صدای بلندگوها داشت آرام و آرام گرم می‌شد. قرآن، آهنگران، روضه‌های ترکی و همه از گوشه و کنار مسجد به گوش می‌رسید که یک دفعه‌ای آژیر یکی از آمبولانس‌ها همة صداها را در خود خفه کرد. انگار اشتباهی انگشت کسی روی دکمه رفته بود و صدای آن را درآورده بود. کسی دوید طرف آمبولانس و خیلی زود خاموشش کرد.

اعزامی‌ها همه از داخل مسجد بیرون آمده بودند. مسوولین داشتند همه را به خط می‌کردند که برویم. آن همه نیرو به دو ستون صف ایستادند و از حیاط مسجد جمعه با سلام و صلوات بیرون رفتند. پرچم‌های سرخ و سبز در اهتزاز بودند. بچه‌ها شعار می‌دادند. از راسته کوچه یعنی کوچة کوچک و جلویی مسجد خارج شدیم و رفتیم خیابان. تو خیابان تویوتاها آماده بودند. اینجا دیگر همه از هم جدا شدیم. هر 10-15 نفر سوار یک تویوتایی شدیم و ماشین‌ها راه افتادند. توی آن جمع من از همه کوچک بودم. همه به من گیر داده بودند که چرا شعار نمی‌دهم. البته سر به سرم می‌گذاشتند انگار. چون بدجوری کز کرده بودم و احساس تنهایی و غریبی می‌کردم. در میان بدرقة مردم از خیابان‌های بزرگ و پر جمعیت تبریز گذشتیم و شعار دادیم و رفتیم جلو خانة آیت‌الله ملکوتی. امام جمعة وقت تبریز. برای اولین بار بود که ایشان را از این نزدیکی می‌دیدیم. برای من خیلی تعجب داشت. حاج‌آقا بالای ایوانی ایستاد و برای ما صحبت کرد. گفت شما کار خوبی می‌کنید می‌روید جبهه. رزمنده‌ها چشم انتظار شما هستند تا به کمکشان بشتابید. شما بروید من هم خواهم آمد!

جلو در خانة حاج‌آقا فیلم‌بردارها مرتب فیلم می‌گرفتند. عکس می‌گرفتند. جمعیت زیادی بود. بعد از صحبت ایشان دوباره سوار ماشین‌ها شدیم. البته این دفعه اتوبوس‌های قدیمی واحد بودند. کهنه و خیلی قدیمی. اینجا باز از دوستان کسی کنارم نبود. هول هولکی سوار یکی از اتوبوس‌ها شدم و کنار یکی از بچه‌ها نشستم. جلوی ما گروهی که با هم بودند و خوش و بش می‌کردند با خودشان یک جعبه قنادی هم آورده بودند. نامردها بین خودشان تقسیم کردند و خوردند. اصلا تعارفی هم به ما نکردند. آنجا لحظه‌ای جای همة دوستان را کنار خود خالی احساس کردم. ولی چنان عشق رفتن داشتم که مطمئن بودم همه اینها تمام می‌شود و می‌رسیم به جایی که باید برسیم و دیگر آنجا خبری از غربت نخواهد بود.

اتوبوس‌ها پشت سر هم راه افتادند و حدود یک ساعتی راه رفتند. بعضی‌ها که وارد بودند می‌گفتند مسیرمان خیلی طولانی نیست. همین نزدیکی‌ها توی یکی از پادگان‌های تبریز مهمان هستیم. ولی من خدا خدا می‌کردم از تبریز برویم بیرون و برسیم به جبهه. چون آنجا دست کسی به من نمی‌رسید. به هر حال بعد از مدتی رسیدیم به جایی. از پشت شیشه نگاه کردم دیدم بله اتوبوس‌ها صف به صف ایستاده‌اند و بچه‌ها می‌روند پایین. جلوترها تابلوی بزرگی توجهم را به خود جلب کرد: پادگان 7 تیر تبریز. بغل این پادگان نیز، پادگان شهید شفیع‌زاده بود که مال توپخانة لشکر بود. با دستور مسوولین اعزام از ماشین‌ها پایین رفتیم و جلو پادگان به صف ایستادیم. در 7-8 ردیف صفهای بلندی تشکیل شد. از کوچک به بزرگ. یکی از پاسدارها که لباس پلنگی به تن داشت خبردار داد و سر و صدایی راه انداخت که همه گوش به فرمان شدند. ساکت و بی‌حرکت. پاسدار دوری زد و با قیافه جدی که داشت گفت: اینجا پادگان نظامی است. هیچ کس حق ندارد با خودش چاقو و از این قبیل چیزها با خود به همراه بیاورد. الان با زبان خوش می‌گوییم که اگر کسی احیانا چاقویی پنجه بوکسی دارد بیاورد تحویل بدهد و گرنه بعدا اگر پیدا شود وای به حالش می‌شود.

با این هشدار، عده‌ای که تعدادشان هم کم نبود خیلی محترمانه وسایل ممنوعه را آوردند و جلوی فرمانده به زمین گذاشتند. چاقوهای رنگ وارنگ، پنجه‌بوکس‌های مسی، زنجیرهای مخصوص و ... تلی درست شد. همه با دیدن چهره بچه‌هایی که صاحب این چیزمیزها بودند می‌خندیدند. فرمانده هم متلکی می‌گفت و بیشتر به خندة بچه‌ها دامن می‌زد. بالاخره این قسمت از برنامه هم تمام شد و ما دقیقا سر ظهر که نزدیک اذان ظهر بود با سلام و صلواتی دوباره داخل پادگان رفتیم...

ادامه دارد

  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نوزدهم شهریور 1389 و ساعت 18:33 |

کلاس سوم راهنمایی بودیم. روزهای آغازین سال 1367 شمسی بود. از مدت‌ها پیش رفتن همکلاس‌ها و بچه‌های دیگر کلاس‌ها ما را هم وسوسه می‌کرد که برویم جبهه. من 14 سالم بود. هر وقت می‌خواستم تصمیمی برای رفتن به جبهه بگیرم، نارضایتی خانواده جلو چشمم می‌آمد و منصرف می‌شدم. تا اینکه آن روزها نمی‌دانم چطور شد که جرأتی پیدا کردم و دل به دریا زدم. با چند نفر از دوستان یعنی حدودا نصف کلاس 9 نفری رفتیم ثبت نام کردیم و اعلام آمادگی کردیم.

آقای موسوی مدیر مدرسه، از اینکه تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه‌اش می‌خواستند اعزام بشوند خوش‌حال بود. مخصوصا روزی که می‌خواستیم برویم هیچ کدام پول تو جیبی نداشتیم. چشم‌های مهربان آقای موسوی یه جور دیگری نگاهمون می‌کرد. مثل یک برادر بزرگ از ما پرسید: بچه‌ها پولی چیزی دارید؟ همه با خجالت گفتیم: نه!

و او محتویات جیبش را بیرون ریخت و هر چه داشت بین ما چند نفر تقسیم کرد. برای هر کدام سه اسکناس 20 تومانی سبز! البته وقتی گفت قرض می‌دهم یک جوری شدیم و سعی کردیم روی آن پول‌ها حساب نکنیم. ولی بودنش در جیبمان بهتر از نبودش بود.

بعد از اجرای مراسم صبحگاه، ‌ماشین تویوتای سپاه آمد و ما سوار شدیم. چقدر حسرت این لحظه را خورده بودم من. قبل‌ها که ماشین می‌امد و رزمنده‌ها را می‌برد من آرزو می‌کردم که روزی برسد و من هم مثل آنها سوار پشت تویوتا بشوم و راهی جبهه‌ها بشوم. آن موقع‌ها شور و حال خاصی بود؛ ولی روز اعزام ما هیچ خبری از شور و مور نبود. نه بلندگویی، نه صدای آهنگرانی! هیچ چیز! حتی وقتی رسیدیم میدان روستا، پدر یکی از بچه‌ها حالمان را گرفت. به پسرش گفت: «اگر بروی جبهه پسر من نیستی!»

البته پیرمرد حق داشت. دو سه تا از پسرهاش توی جبهه بودند. و او هم جای  پدر مادر همة ما بود. او وقتی ناراضی بود یعنی به خوبی این حس به ما منتقل می‌شد که خانوادة ما هم راضی نیستند!

دوست ما اعتنایی نکرد و سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. ماشین از میدان روستا هم رد شد و به طرف روستای باروق حرکت کرد. سومین روز اردیبهشت بود. هوا نیمه بارانی بود و دشت و سرسبز! گندمزارهای اطراف جادة خاکی باروق در باد موج می‌زدند. چقدر خوشحال و خندان بودیم خدای من!

بالاخره رسیدیم به باروق. باروق روستای سرسبز و خرمی بود. الان شهر شده است. آن موقع هم نسبت به روستاهای دیگر واقعا شهر بود. تا رسیدیم ماشین مستقیم رفت داخل حیاط ستاد. ستاد ناحیه. توی یکی از اتاق‌های نه چندان بزرگ ستاد که پر از پتوهای سربازی بود، چای تازه دم حاضر بود. با بوی و بخاری که از آبدارخانه می‌آمد! تا نشستیم یک سری دیگر از بچه‌های روستای دیگر آمدند. روستایی به نام حمید. آنها هم مثل ما خوشحال و خندان بودند با این تفاوت که کمی از ما درشت‌تر بودند و داد می زدند که هر سال دو بار مردود شده‌اند!

چایی خوردیم و بلند شدیم. این بار مینی‌بوسی آمد و ما چیدیم توی اتوبوس. بچه‌ها زود با هم اخت شدند و با شوخی و خنده از باروق خارج شدیم و راهی ملکان شدیم.

نزدیکی‌های بازار گل که بازار هفتگی بود، دلشوره وجود مرا گرفت. با خود گفتم نکند برارد بزرگم اینجا راه را بر ماشین ببندد و با پس گردنی از ماشین پیاده‌ام کند و با خود ببرد. این بود که پشت صندلی قایم شدم تا کسی مرا از بیرون نبیند. خوشبختانه بخیر گذشت. اگرچه ماشین نمی‌دانم برای چه نگه داشت؛ ولی زود حرکت خودش را از سر گرفت و دور شد. با حرکت ماشین نفس راحتی کشیدم و آرزو کردم که هیچ‌وقت کسی به سراغم نیاید. نمی‌دانم چرا یک جورهایی هم از خانه و اعضای خانواده خسته شده بودم. تازه، از وقتی که جنگ شروع شده بود آرزوی چنین اعزامی را داشتم. فکر می‌کردم می‌روم برای همیشه. می‌روم برای اولین و آخرین بار.

ماشین از جادة خاکی و پرخطر شاهین‌دژ گذشت و به میاندوآب رسید. در میاندوآب همه نگاه‌ها به بیرون بود. به جاهایی که هواپیمها بمباران کرده بودند. مخصوصا به یکی از مخازن ترکیدة کارخانة قند که یادآور یک سال پیش بود!

در میاندوآب خیلی معطل نشدیم. به دست راست پیچیدیم و راهی ملکان شدیم. نزدیکی‌های ظهر بود که رسیدیم سپاه ملکان. جایی که برادر بزرگم سه سالی در آنجا مشغول خدمت بود.

سپاه حیاط بزرگی داشت. با ساختمان‌های مجزا و بزرگ که با سنگ کار شده بود. با نمایی زیبا و منحصربفرد. مینی‌بوس داخل حیاط رفت و ما را جلوی یکی از ساختمان‌ها پیاده کرد. آنجا برادر یکی از همکلاسی‌ها ما را دید و کلی برادرش را سرزنش کرد که تو اینجا چیکار می‌کنی و چرا نمی‌شینی درست را بخوانی!

با سرزنش او فهمیدم که زمین و زمان از کار ما ناراضی است؛ ولی یک حسی می‌گفت که فقط رضایت یک نفر مهم است و آن هم رضایت امام بود. با اینکه بچه بودیم ولی شنیده بودیم که امام به همه اجازه داده‌اند که اگر کسی می‌تواند اسلحه بردارد و بجنگد، می‌تواند به جبهه برود. ما هم همه می‌توانستیم اسلحه به دست بگیریم و بجنگیم، به خاطر همین خوش‌حال بودیم و سرزنش دیگران اثری نداشت.

ناهار نان و پنیر دادند. بعد هم هندوانه. با اینکه اولین روز ماه رمضان بود؛ ولی ما به خاطر مسافر بودن داشتیم ناهار می‌خوردیم. ناهار را خوردیم و بلند شدیم. بلندگوهای شیپوری صدای حاج‌صادق آهنگران را پخش می کردند. شور و حال مخصوص سال‌های گذشته برپا شده بود. از بیشتر روستاهای ملکان بچه‌های مدارس آمده بودند. 7-8 مینی‌بوسی می‌شدیم. ماشین‌ها پر شد و در میان بدرقه‌کنندگانی که معمولا جیغ و داد می‌کشیدند و شیرشان را حلال نمی‌کردند، راهی مراغه شدیم.

در مراغه هم رفتیم سپاه و بعد پیاده‌روی در خیابان‌های شهر و سخنرانی امام جمعه و موزیک خاص ارتش و سرانجام با سرود «مادر،‌ مادر!» از مراغه بدرقه شدیم و راهی تبریز. برای اولین بار بود که بناب و عجب‌شیر را می‌دیدیم. البته من در 5-6 سالگی یک بار برای ملاقات برادر سربازم آمده بودم و خوابگونه خاطره‌ای از پادگان عجب‌شیر داشتم.

از عجب‌شیر گذشتیم و مدتی در میان دره‌ها و تپه‌ها و کوه‌های بلند راه رفتیم و دمدمه‌های غروب بود که رسیدیم به ایلخچی. در ایلخچی که فکر کنم نماز مغرب شده بود ماشین‌ها نگهداشتند. ما برای هر کدام یک بستنی خریدیم و خوردیم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف تبریز راه افتادیم.

وقتی تبریز رسیدیم بزرگی و شکوه خاص تبریز را حس می کردیم. خیابان‌ها خیلی خیلی بزرگ بود. چراغ‌هایی که خیابان‌ها داشت کلی با دیگر شهرهایی که دیده بودیم فرق داشت. همه از زیبایی تبریز می‌گفتند. رفتیم و رفتیم و بعد از مدتی رسیدیم به مسجد جامع تبریز! جمعه مسجدی می‌گفتند. جلو مسجد پیاده شدیم و عده‌ای ما را داخل حیاط مسجد تحویل گرفتند و به مسجدی قدیمی بزرگی که طاق مانند بود و هیچ ستونی هم نداشت هدایت کردند. سفره‌ها باز بود و بوی پلو از همه جا به مشام می‌رسید. با خنده و بگو و مگو دویدیم و رسیدیم داخل مسجد. اینجا دیگر غلغله بود. از همه جای استان آمده بودند. مسجد پر پر بود. اکثراً هم لباس بسیجی بر تن داشتند. من چقد آرزو داشتم که زود لباس بسیجی ما را هم بدهند و ما هم بشویم بسیجی؛‌ولی آن شب خبری از لباس نشد...

ادامه دارد  

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 و ساعت 17:2 |
باز هم بیا پیرمرد. تو چقدر گشتی تا ما را پیدا کنی! تو روزگاری گم شدی، همه را گم کردی و سال‌ها بعد خود پیدا شدی و همه را هم پیدا کردی!

باز هم بیا که اکنون هر ساز و نیی مرا یاد تو می‌اندازد!

بیا باز هم برای ما بخوان ترانهٔ عاشقی را! بیا باز بگو از پیاده رفتن‌هایت. روزی که از سولدوز تا مازندارن پیاده راه رفتی تا بمانی؛ امّا نماندی و برگشتی تا ما را پیدا کنی! ما دوباره تو را در زیر خاک‌ها گم کردیم. خود نیز روی زمین پراکنده شدیم و گم شدیم. بیا پیدا کن مارا پیرمرد. بیا که دلتنگ ترانه‌های تو هستیم:

دختر شب پرده به لب دارد

بزم فلک تازه طرب دارد

مه به روی شب می‌خندد

ره به سوی غم می‌بندد

بزم عاشقان شیدا

روشنت چراغ دل ها

دختر صحرایی

بی‌خبر از مایی!

....

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 16:31 |

آن سال (1369) ماه مبارک رمضان مصادف شده بود با آخرین روزهای اسفند. هوا خیلی سرد بود. آن هم هوای زمستانی تبریز.  روزهای اول رمضان خیلی از طلبه‌ها گذاشتند رفتند. عده‌ای برای تبلیغ و عده‌ای هم که مثل من طلبه سال اول بودند به خانه خودشان در ولایت خودشان. ولی راستش من پای رفتن نداشتم. خیلی دوست داشتم ماه رمضان را در مدرسه باشم. مدرسه ولیعصر(عج) یک حال و هوای خاصی داشت. می‌دانستم اگر بروم به ده و پیش خانواده، حتما دلتنگ مدرسه خواهم شد. با این حال نتوانستم بمانم. من هم علی‌رغم میلم گذاشتم رفتم ده. مادرم از آمدنم به خانه خیلی خوشحال شد. یک هفته‌ای ماندم؛ ولی از آنجا که هیچ هم‌صحبت و دل‌مشغولی خاصی در خانه نداشتم، نتوانستم دوام بیاورم. این بود که ...

تبریز/1370/پشت بام مدرسه ولیعصر(عج)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 2:7 |

به یاد روزهای شیرین تقلبی پارسال

دوست من که در دوران مدرسه هم اهل تقلب بود، دستش را به تکه نانی در سفره کوفت و گفت: "به این قرآن قسم تقلب شده است!"

گفتم: "قسم بی‌خودی نخور! دیگه بحث انتخابات تمام شد!"

دست بردار نبود. دختر کوچکش را صدا زد و دست به کتف او کوبید و گفت: "به جون این بچه‌ام تقلب شده است! من خودم شاهد بودم!"

گفتم: "خوب حالا که چی، شده که شده، به جهنم که تقلب شده!"

گفت: "نه من می‌خوام تو باور کنی که تقلب شده است!"

گفتم: "تقلب نشده است!"

دوباره قسم‌ خوردن‌هایش شروع شد. به قبر پدرش هم قسم خورد. به جان زن عموش هم قسم خورد. به زمین و زمان قسم خورد که تقلب شده است. گفتم: "این قسم های تو هیچ دردی را دوا نمی‌کند. باید دلیل محکمه پسند بیاری!"

گفت: "به خدا من خودم سر صندوق بودم. من با این دو تا چشمم دیدم!"

نگاهی به چشم‌های قورباغه‌ای او انداختم و گفتم: "چی بگم والله! لابد شده دیگه!"

گفت: " به جون خودت قسم که من خودم فقط به تنهایی هزار رأی از رأی‌های دکتر شما را به نفع مهندس خودمان خواندم، چرا باور نمی‌کنی بی‌مروت؟"

گفتم:"حالا باور کردم تقلب شده است!"

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 و ساعت 18:22 |

انگار همین دیروز بود که آخرهای سال 1387 با آقای استاد مدیر کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، سر استعفای من از این اداره دعوا بود. از آخرین روز مرداد 1387 در قسمت صدور مجوز اداره مشغول کار شده بودم. با دعوت دوست بسیار عزیزم جناب آقای جوانبخت و با موافقت آقای شرفخانی معاونت وقت اداره کل.

از کار اجرایی در اداره خسته شده بودم. آخرهای سال جهت استعفا و یا تغییر نوع کار و تبدیل آن به کارشناسی کتاب بزرگسال پیش اقای استاد رفتم. ایشان اگرچه در مرحله اول قبول نفرمودند؛ ولی بعدها به واسطة دوست عزیز و سرور گرانقدرم جناب سید موسوی‌نژاد بالاخره موافقت شد که من در قسمت کارشناسی کتاب با ارشاد همکاری داشته باشم. بگذریم از اینکه آن سال عیدی ما را هم به بهانه استعفا پرداخت نکردند؛ ولی از اینکه از آن کار سخت و شاقه منفصل شده و در قسمت مورد علاقه‌ام مشغول کار شده بودم، خوشحال بودم.

باری حقوق آخر ماه را هم زمانی به حسابم ریختند که من در نزدیکی‌های زنجان عازم سفر عید بودم. روزهای عید خوش گذشت. اولین اتفاق بسیار خوب دیدار با دوست عزیز دوران کودکی‌ام جناب صمد عبداللهی بود که به واسطة ایشان هم شماره اقای احمدی معلم پنجم ابتدایی را به دست آورده و در روزهای عید به خدمتشان مشرف شدم. اتفاق بسیار خوشایند بعدی دیدار با یکی از اقوام بود. که شاید نزدیک به بیست سال بود او را ندیده بودم. او کسی نبود جز همسر برادر مرحومم که حق مادری بر گردن ما داشت.

و بعد دیدارهای معمول هر سال که با اکثریت قوم و خویش داشتم.

روزها و ماه‌ها گذشت و تیرماه رسید. آخرهای تیرماه طبق هر سال دوباره به سفر تابستانی رفتیم. قبل از شروع سفر شبی که با حنانه در یک شب مهتابی قدم می‌زدیم آقای شرفخانی با همراهم تماس گرفت. خیلی تعجب کردم. چون حاج‌آقا شنیده بودم که از قم تشریف برده و در معاونت فرهنگی اوقاف مشغول شده‌اند. بعد از احوالپرسی فرمودند که خودت را برای کارهای مجله باران  آماده کن. لازم به یادآوری است که در هفت ماه تمام همکاری با ایشان در ارشاد قم شناخت تقریبا خوبی بین ما حاصل شده بود و ایشان می‌دانستند بنده سال‌هاست نویسنده دست به قلم مجلات کودک و نوجوان هستم. حتی با فرض ادامه همکاری در ارشاد برنامه‌هایی برای فعالیت‌های فرهنگی در ارشاد قم داشتیم که من طرح اولین جشنواره کتاب سال قم را نوشتم و تحویل ایشان دادم.

به هر حال فرمودند که طرح خودم را برای اداره باران بنویسم و برایشان ایمیل کنم. طرح را نوشتم و ایمیل کردم و با خیال راحت عازم سفر شدم. هنوز سه چهار روزی نبود که رسیده بودیم به مراغه ومیاندوآب و داشتیم برای روزهای باقیمانده سفر برنامه‌ریزی می‌کردیم که حاج‌اقا دوباره تماس گرفت و فرمود که 7 صفحه‌ای از باران مرداد باقیمانده که باید تمامش کرد. هفت صفحه باقیمانده مرداد را در مراغه تهیه کردم و فرستادم. به هر حال باید سفر را نیمه تمام گذاشته و به قم برمی‌گشتم تا رسما کار باران را شروع کنم. وقتی به دوستان عزیز نویسنده و شاعرم اطلاع دادم همه خوشحال شدند و قول همکاری دادند. با همه اذیت‌هایی که ناخواسته از اداره اوقاف بر ما تحمیل شد، اذیت‌ها را تحمل و مصمم به تهیه مطالب باران شدم و تا به حال خدا را شکر ادامه دارد.

بعد از باران دوست و سرور بسیار ارجمندم جناب آقای قدیمی سردبیر مجلات بسیج دانش‌آموزی (بار باران کم بود) بار دو ماهنامة پویندگان را هم بر دوش این حقیر نهاد. و از اول آذر آذر که دبیری پویندگان هم شروع شد من مدتی بر اثر فشار کار به بیماری‌های مختلفی دچار شدم. در این میان چند قراردادی هم با صدا و سیمای مرکز قم و جاهای دیگر داشتم که واقعا خیلی خسته شدم.

در بهمن ماه سال 88 با برگزیده شدن کتاب ملاقات در شب مهتابی، انرژی مضاعفی برای کارهای نویسندگی پیدا کردم.

همچنین اسفندماه هم کتاب تربت و دریا در اولین جشنواره کتاب سال قم شایسته تقدیر شناخته شد.

از اینکه توانستم در این سال تمام توانم را در کمک به فرهنگ کشورمان به کار گیرم، خدای بزرگ و مهربان را سپاسگذارم. امیدوارم سال 1389 نیز سال پر برکتی برای همه ماها باشد. این آخرین پست سال 1388 است. چند روز بعدع طبق معمول هر سال برای دیدار اقوام وخویشان و دوستان به مراغه و میاندوآب عازم هستیم. از همه دوستان حلایت می‌طلبم و برایشان آرزوی سالی سرشار از خوبی‌ها می‌کنم. التماس دعا     

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 0:5 |
 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 17:37 |

باد پاییزی می‌وزد. باور نمی‌کنم یک سال دیگر از سال تحصیلی تمام شده و سال تحصیلی دیگری آغاز شده است. با ناباوری قدم می‌گذارم دوباره روی جاده‌های سنگی "شیرینکند". شیرینکند برای من کابوسی بیش نیست. پر از دلهره. دلتنگی. غربت و جدایی...

***

سال چهارم ابتدایی در دبستان ده خودمان تنها بودم. این هم از سر لطف آقای اصغری بود. و گرنه قبلش رفتم شیرینکند ثبت نام کردم. بعد لطف‌آباد و در نهایت آقای اصغری مدیر مدرسه و معلم اول ابتدایی روستای خودمان گفت که می‌توانی در خود روستا درس بخوانی. تنها شاگرد کلاس چهارم ابتدایی. همین جا بود که با آقای احمدی نیز آشنا شدم. معلم کلاس دوم و سوم ابتدایی روستای ما بود...

من در پنجم ابتداییچند روز پیش از ثبت نام و شروع کلاس‌ها، به طور اتفاقی آقای احمدی را در روستا دیدم. سال گذشته با اینکه معلم ما نبود؛ ولی به خاطر خوش‌برخوردی و هم‌بازی بودن در فوتبال و والیبال بعد از ظهرهای مدرسه با او دوست شده بودیم. محبت ایشان با همه بچه‌ها زبان‌زد بود. در عین حالی که از اقتدار معلمی بهرة کافی و وافی داشت، از صحبت، محبت و گفت‌وگو با بچه های روستا دریغ نمی‌کرد. این در حالی بود که سابقاً من معلم‌هایی دیده بودم که آیینه تمام‌نمای شمر بن ذی‌الجوشن بودند. خشن، بی‌محل و مدعی؛ امّا آقای احمدی انگار با معلم‌های دیگر فرق داشت...آن روز تا او را دیدم خیلی گرم مرا تحویل گرفت و از حال و روزگارم پرسید و اینکه آیا قبول شده‌ام یا نه. خبر موفقیتم در کلاس چهارم، او را خوش‌حال کرد. ولی من به خاطر اینکه دوباره یکه و تنها مجبور بودم یک سال دیگر جاده‌های سنگی شیرینکند را طی کنم، ناراحت بودم و این را به ایشان گفتم. آقای احمدی با مهربانی و محبتی که در لحن و صدایش موج می‌زد، لبخندی زد و گفت: «امسال قرار است مدیر و معلم دبستان لطف‌آباد باشم؛ کلاس پنجم ابتدایی هم داریم، مایل باشی می‌توانی بیایی لطف آباد!»

آقای احمدی

با اینکه لطف‌آباد نیز ده دیگری بود و به نظر من آن‌روزها هیچ جای دیگر ده خودمان نمی‌شد؛ با این حال هم به خاطر اینکه شیرینکند نبود و هم به خاطر آقای احمدی خیلی خوش‌حال شدم. انگار احساس کردم دلهره بزرگم تبدیل به امید و آرزویی شیرین شد. من تصمیمم را گرفتم و رفتم ثبت نام کردم؛ ولی هم دهاتی‌هایم صمد و داود هنوز مُردّد بودند. آن دو مردودی سال پنجم بودند که در شیرینکند درس می‌خواندند. خانواده آنها قبول نمی‌کردند. می‌گفتند شیرینکند بهتر از لطف‌آباد است؛ ولی خانواده من کاری به کارم در این زمینه نداشتند. به هر حال آنها نیز موافقت خانواده‌هایشان را جلب کردند و حرکت روزانه ما به لطف‌آباد شروع شد. روزها و هفته‌های اول، آقای احمدی نیز همراه ما می‌آمدند که بعدها در لطف‌آباد خانه گرفتند.

بعد از کلاس اول ابتدایی، بهترین سال تحصیلی من پنجم ابتدایی بود(1363شمسی). هم معلم خوبی داشتم و هم همکلاسی‌های خوب. از آن همکلاسی‌ها خوب که نه نفر بودیم دو نفرشان مثل خود من طلبه شدند و الان هم هر از گاهی در قم همدیگر را می‌بینیم، ولی از بقیه تقریبا بی‌خبرم.

امّا اکنون بعد از 25 سال که به آن دوران بازگشته‌ام، می‌بینم هم روزهای اولی که با آقای احمدی همراه می‌شدیم و تا لطف‌آباد می‌رفتیم، تقریباّ همه‌ آن حال و هوای صمیمی در ذهنم به یادگار مانده است و هم روزهای پایانی سال که باز با ایشان همراه می‌شدیم و با هم طی مسیر می‌کردیم. حال و هوای کلاس هم هیچ وقت فراموشم نمی‌شود. حواس ما بیش از درس، به خود آقا معلم بود. خصوصیات خوبی که ایشان داشت و ما از بس باایشان صمیمی بودیم که آقا غلام صدایش می‌کردیم. البته الان می‌فهمم که چقدر ما اشتباه می‌کردیم و ابتدایی‌ترین ادب راه هم در مورد معلم خود نمی‌فهمیدیم رعایت کنیم و البته این هم از لطف و محبت بیش از حد آقای احمدی نسبت به ما بود که به این چیزها توجهی نداشت و ما شاید این خطاب را از زبان معلم‌های دیگر گرفته بودیم، که با اسم کوچک او را صدا می‌زدند. باری، من هیچ وقت گذر لحظه‌ها را حس نمی‌کردم. درس خود به خود خوانده می‌شد. هیچ احساس سختی و دلشورگی نکشیدم. مشق‌ها و تمرین‌ها را انجام می‌دادم. با آمادگی کامل امتحانات را می‌نوشتم و هیچ وقت از بی‌انضباطی و شلوغی و اذیت دیگران رنج و لذت نمی‌بردم. آن سال بر خلاف سال‌های قبل، دانش‌آموز خوبی شده بودم. وقتی کارنامه ثلث اول و دوم را گرفتم، باور نمی‌کردم دومین نفر کلاس باشم. یکی از این کارنامه‌ها را هنوز دارم که با افتخار دادم برادر بزرگم امضا کرد.

آن سال تمام شد. در یکی از روزهای بهاری با آقای احمدی عکس یادگاری گرفتیم. من آن روز سرم را از ته تراشیده بودم و چون از عکس خوشم نیامد پاره‌اش کردم.

آن سال تمام شد. ما برای همیشه چند نفر را از  دست دادیم. از همه گران‌‌تر و سخت‌تر، از دست دادن آقا غلام بود. بعد صمد که با اینکه چند سالی از من بزرگ‌تر بود، ولی یک سال تمام با هم در راه‌ لطف‌آباد هم‌قدم بودیم. بعد هم، خانم مرضیه اسکندریان که یکی از همکلاسی‌های ما بود. صمد برای ادامه تحصیل به میاندوآب رفت. مرضیه ظاهراً به روستای خودشان باروق برگشت و آقا غلام هم به جای نامعلومی که افسانه‌وار در موردش چیزهایی می‌شنیدیم.

آقا غلام در باروق درس می‌دهد

آقا غلام در آق‌کند درس می‌دهد

او به شهر خودشان عجب‌شیر برگشته است

آقا غلام شهید شده است

آقا غلام دوباره برمی‌گردد این طرف‌ها...

موقع امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی؛ وقتی بادوچرخه‌ام در کوچه‌ پس کوچه‌های باروق پرسه می‌زدم و به طور اتفاقی از یکی از مدارس ابتدایی باروق سر درآوردم، صدای آشنایی مرا از بالای دوچرخه پایین انداخت. آن چنان ذوق‌زده شدم که نتوانستم مثل یک آدم حسابی از در مدرسه و کلاس وارد بشوم و با آقای احمدی دیدار و دیده‌بوسی بکنم. دوچرخه را زمین انداختم و دویدم جلو پنجره کلاس و سلام کردم. همه بچه‌های کلاس برگشتند و به من نگاه کردند و خیلی خجالت کشیدم. بعد آقا غلام از کلاس بیرون آمد و با من دست داد و احوالپرسی کرد...

بعد از این دیدار، دوباره جدایی حاکم شد. من به دبیرستان رفتم. بعدها به حوزه رفتم. بعدها به قم آمدم؛ امّا هیچ‌وقت این معلم عزیز را فراموش نکردم. همیشه به یادش بودم و گاهی اوقات به یاد او چیزهایی می‌نوشتم. حتّی سال 1377 یک بار سراغش را از آموزش و پرورش عجب‌شیر گرفتم. گفتند آقایی داریم اینجا به نام منصوز احمدی، احتمالا  فامیل ایشان باشد. آدرس مدرسه آقای منصور احمدی را دادند و من رفتم انگار ایشان هم آن روز تشریف نداشتند.

گذشت تا اینکه در آخرین روز سال گذشته(1387)که سر مزار درگذشتگان روستای خودمان حاضر بودیم، مرد پا به سن گذاشته‌ای را دیدم در نهایت وقار و متانت که از لابلای قبرها می‌آمد و مرا با تعجب نگاه می‌کرد. حدس زدم شاید او مرا می‌شناسد؛ ولی من نتوانستم ایشان را بشناسم. خدایا این کیست؟ این مرد چشم آبی چه کسی است؟ هر چه به حافظه‌ام فشار آوردم نتوانستم چیزی کشف کنم تا اینکه وقتی دیده‌بوسی کردیم و او مرا با اسم خودم صدا کرد و من عاجز ماندم از شناخت او؛ او خودش، خویشتن را معرفی کرد: «مجید، منم صمد. صمد عبداللهی!»

شاید بیست سالی می‌شد صمد را ندیده بودم.  صمد پسر خوبی بود(است). صدای خوبی داشت(دارد) و من خاطرات خوبی از او به ذهن دارم. لحظاتی با صمد به گذشته‌های دور برگشتیم. از خاطرات گذشته سخن به میان آوردیم و ناگهان رسیدیم به آقا غلام. در کمال ناباوری صمد گوشی اش را درآورد و گفت: «مدتی پیش آقای احمدی را دیدم و شماره موبایلش را گرفتم.» وقتی شماره را از صمد گرفتم انگار دنیا را به من دادند.

در اولین فرصت، پیامکی به شماره همراه آقای احمدی فرستادم که گویای احساسات و علاقه شدید من به معلم دوران ابتدایی‌ام بود.«سلام ای سلطان خاطرات  و رویاهای من!» و بعد پیامک دوم و پیام آشنایی و نهایتاً صحبت و قول قرار برای دیدار.

***

روزهای اول امسال، در کنار دید و بازدیدها، همه‌اش به آقا غلام فکر می‌کردم که الان چه شکلی شده است؟ هیچ باورم نمی‌شد آن جوان رعنا و قد بلند، که ریش سیاه و یک‌دستی داشت، آن معلم عزیز، آن دوست دوست‌داشتنی خاطرات کودکی من، شاید تغییر چهره داده باشد. خدایا چقدر پیر شده است؟ آیا گرد سفید پیری بر آن محاسن سیاه نشسته است؟ وقتی به خودم نگاه کردم که چقدر پیر شده‌ام و موهای سرم همه از دم سفید شده‌اند،  با خود گفتم: «وقتی تو خود این چنین شده‌ای، چه می‌گویی در مورد مردی که 25 سال دیگر بر او گذشته است؟»

آقای احمدی

به هر حال روز موعود فرا رسید و ماجرای دیدار اتفاق افتاد. و شرح این اتفاق، باشکوه‌تر از آن است که به توصیف آید. مسلماً ایشان نیز به همان اندازه که ما خوشحال شدیم، خوش‌حال شده بودند که با اشتیاق و تواضع تمام به استقبال بنده آمدند و مرا مثل دوران کودکی‌هایم غرق محبت خویش نمودند.

 خدا را شکر ما به هر حال بعد از 25 سال، دوباره آقای احمدی را دیدیم و چهره به چهره هم نشستیم ومدتی به صحبت و دیدار گذارندیم. همسر محترمه، پسران استاد، -آقا شفیع که دانشجو بودند و آقا شهاب که در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می‌کردند - نیز مثل پدر بزرگوارشان، ما را شرمنده محبت‌های خود کردند.

الان به این فکر می‌کنم که هر کس به نوبه خود، در ذهن و اندرون خویش چهره‌های ماندگاری دارد که هر وقت خواست، می‌تواند برای آنها مراسم نکوداشت بگیرد و از آنها به یک سلام و احوال‌پرسی تقدیر نماید. مسلماً غیر از آقای احمدی عزیز، چهره‌های ماندگار دیگری نیز در ذهن من حضور دارند که به شرط توفیق خدمتشان خواهم رسید.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 2:6 |
۱. ۲۲تير ماه در مراغه

۲. ۲۴ تيرماه در مياندوآب

۳. ۲۵ تيرماه در اسكو و تبريز

۴. ۲۷ تيرماه در اهر و ورگهان

"ورگهان نام يکي از دهستانهاي پنجگانه بخش هوراند شهرستان اهر، که در قسمت جنوب خاوري بخش قرار گرفته و آب و هواي نسبتاً گرمسيري دارد. آب آن و قراءتابعه از قره سو و رودخانه کجرود و چشمه تامين مي شود. مرکز دهستان آبادي ورگهان است . اين دهستان از هيجده آبادي بزرگ و کوچک تشکيل شده و بالغ بر 2080 تن جمعيت دارد. رجوع به فرهنگ جغرافيايي ايران ج 4 شود."

برداشت ميوه‌هاي اورجينال تابستاني در ورگهان اهر

نمايي از روستاي زيباي ورگهان

از نمايي ديگر

۵. چند روز ديگر در اردبيل

 .....

 براي ديدن تصاوير ديگر اينجا كليك كنيد

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 0:13 |

 

حرم حضرت امامامسال (یعنی همان پارسال جدید) یک روز مانده به عید صبح علی‌الطلوع با اسب نقره‌ای تاختیم. در تهران فقط به حضرت امام قدس‌سره عرض ادب کردیم. بعد مسیر بدی برایمان رقم خورد. از اتوبانهای شلوغ شهر تهران تا قزوین. یکسره همه ترافیک. و ترافیک هر چقدر سنگینتر، لرزه جان من بیشتر. الغرض تا زنجان به همین منوال گذشت. نزدیکیهای زنجان فقط یک مورد تصادف

من و برادرم در نزدیکی کندوان/ غار جالبی است اینجا

 

ادامه در سایت

  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 20:31 |
در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی من 4 ، 5 سالم بود. برادرم ابتدایی می‌خواند. در اول کتابهایش عکس شاه بود. آن موقع ما فقط زورمان به این عکسها رسید و پاره شون کردیم. بعد یک روسری هم در خانه بود که عکس ولیعهد روش بود. برادرم چشمهایش را با خودکار سیاه کرد...
21بهمن
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 19:17 |
قلبیمیزده وار شوق کربلا     آلتی گوشه‌لی، قبره عاشیقوخ  

 یاحسین دیوب ایلروخ نوا     ای عزیز زهرا، افتخار دنیا

در باز می‌شود. صدای عزاداران و نوحه‌خوانان جلوتر از خودشان وارد حیاط می‌شود. صدای گریه ما بلند می‌شود. محرم امسال حال و هوای دیگری دارد. تا سال گذشته که پدر زنده بود، دسته حسینی ده، شبها در خانه ما جمع می‌شد. امسال امّا؛ خانه دیگری می‌رفتند. آمدن هیئت به احترام پدر است. یاد او دوباره در محرم زنده می‌شود...

محرم آمده است. همه سیاه پوشیده‌اند. دستها بالا می‌رود و سنگین  بر سینه‌ها پایین می‌آید. مادرم آرام گریه سر می‌دهد. همه از در و دیوار به حیاط خانه ما ریخته‌اند تا شور محرم را تماشا کنند. 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 20:16 |

شبهای پاییز و زمستان برای من خاطره انگیز است. در روستا که بودیم شبهای زیبایی داشتیم. من مشقهایم را روی کرسی و در زیر نور چراغ گردسوز(لامپا) می‌نوشتم، تا شام حاضر می‌شد. مادر یا زنداداش سفره را پهن می‌کرد. نان خشک بود و آبگوشت داغ و بخاری که از روی قابلمه به هوا لوله می‌شد. همه جمع می‌شدند.

 قاشقها توی کاسه‌های فلزی(چوبین می‌گفتیم در حالی که فلزی بودند!) صدا می‌کردند و زنداداش ما را به صبر دعوت می‌کرد. آبگوشت را که تیلیت می‌کردیم و می‌خوردیم معمولا سر سهم گوشت(البته بیشترش سیب زمینی و سبزی خشک و گوجه خشک بود تا گوشت) بچه‌ها دعواشون می‌شد. یکی قهر می‌کرد، یکی به دیگری چشم غره می‌رفت و...

بعد، نه تلویزیون بود و نه رایانه و نه هیچ چیز دیگر! همه‌اش چشمانمان به در بود تا کسی برای شب‌نشینی بیاید و یا ما از بزرگترها می‌خواستیم تا اجازه بدهند برای شب نشینی خانه همسایه‌ها و فامیلها برویم. راه رفت و آمد ما به همسایه‌ها از پشت بام بود. تا صدای پایی از پشت بام می‌آمد چقدر خوشحال می‌شدیم! ...

 به قول شهریار: آلله نه خوش غمسیز غمسیز یاشاردیق(خدایا! چقدر خوش بودیم و بی‌غم زندگی می‌کردیم!)

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 22:7 |

 

امروز روز خوبي بود. روز قشنگ و زيبا. ولادت کريمه اهل بيت حضرت معصومه سلام‌الله عليه. و اين اتفاق جالبي که براي وبلاگ من افتاد. يعني منتخب شدنش...

باري،از نوشتن من در پارسي‌بلاگ زمان زيادي نمي‌گذرد. ماه رمضان همين امسال يعني يک ماه پيش بود که يکي از خواهران خوبم از افطاري مديريت محترم پارسي‌بلاگ در يکي از رستورانهاي شهر قم خبر داد. اين خبر برايم از چند جهت جالب بود. البته از حق نگذريم جهت اصليش همان افطاري بود که کار بسيار خداپسندانه‌اي بود که مديريت محترم و زحمتکش زحمتش را کشيده بودند. اما چيزي که خيلي برايم جالب‌تر از اين حرفها بود بها دادن به بلاگرها و جوانان و نوجواناني بود که با شور و شوق پاي رايانه خود مي‌نشينند و حرفها و ايده‌هاي خود را منتشر مي‌کنند. شايد اين فشر از يک جهت مظلومند و آن اينکه هيچ سازمان يا نهادي آنها را حمايت نمي‌کند و راهکارهايي برايشان نشان نمي‌دهد. من خودم بارها ديده‌ام که بعضي از اينها واقعا بالقوه و حتي بالفعل نويسنده هستند ولي کسي سراغشان نمي‌آيد تا کشفشان کند.

وقتي ديدم مديريت محترم پارسي‌بلاگ حالا به هر دليلي( به دليل تبليغات سايت يا دلايل ديگر که به نظر من دليل اصلي همان نيات خيرشان بوده) اينچنين(ولو با يک دعوت و دادن يک افطاري) از جوانان و نوجوانان اين مملکت حمايت مي‌کنند سر شوق آمدم که من نيز عضو اين خانواده بزرگ بشوم. اي‌کاش برنامه‌هاي ديگري نيز داشته باشند و تنها به يک افطار بسنده نکنند. من خودم زماني بود که خيالهايي در سر داشتم و با خود مي‌گفتم اگر هر کدام از اين کاربران اينترنت که حال و هواي مسلماني دارند و دلشان نمي‌خواهد جوانان وطنشان در پيچ و خم‌هاي شبکه جهاني نت سرگردان بشوند، اگر هر کدام از اينها با دو سه نفر از آنها دست دوستي بدهند و...چه بسا عرصه بر اهريمنها تنگ شود. نمي‌دانم چه کارهاي ديگر مي‌شود کرد؛ ولي مي‌دانم که ابزار خوبيست براي کارهايي بس بزرگ.

و اما بعد لازم مي‌دانم بر حسب وظيفه (البته شايد اينطور معمول نيست و من به احتمال قوي جوّزده شده‌ام و دارم خود شيريني مي‌کنم! ببخشيد) در وحله(وهله) اول از آن خواهر خوبم و در وهله(وحله) دوم از مديريت و دست‌اندرکاران سايت وزين پارسي بلاگ و در وحله سوم از همه اعضاي اين خانواده بزرگ و صميمي تشکر کنم که با ارسال پيامهاي تبريک شرمنده‌ام مي‌کنند.

باور کنيد وقتي قدم به اين جمع گذاشتم به تنها چيزي که فکر نمي‌کردم همين منتخب بودنم بود. در حالي که همان روزهاي اول دو سه تا از نوشته‌هاي من برگزيده شد. من نمي‌دانم چه جوري از شرمندگي اين خوبان دربيايم؛ ولي اين را بلدم بگويم که دستتان درد نکند. من به عنوان نويسنده‌اي که شايد در بيرون از نت بيشتر از اينجا شناخته شده باشم، مي‌گويم که اين انتخاب با اينکه هنوز چيزي نداده‌اند و يا داده‌اند به دستمان نرسيده با اين حال از جايزه نوبل برايم ارزشمندتر بود. اميدورام روز به روز توفيقات عزيزان زحمت‌کش افزون گردد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 1:4 |

اصلا به فکر نامه دادن به رئیس‌جمهور نبودم؛ ولی آنقدر ازدحام بود، آنقدر مردم برای نامه دادن به رئیس‌جمهور از خود شور و شوق نشان می‌دادند که ما را هم سر شوق آوردند. صندوق‌های پستی خود دنبال مشتری می‌گشتند. حتی قلم و کاغذ هم به صورت صلواتی گیر می‌آمد. گفتیم حالا که هم گنجشک مفت است و هم سنگ، یک سنگی هم ما بیندازیم. نامه را نوشتیم و به صندوق پستی انداختیم. سه ماه نگذشت که جواب نامه توسط پستچی رسید. دوباره بعد از یک هفته به خانه زنگ زدند. دو سه هفته دیگر وقتی سراغ ایمیلم رفتم دیدم از دفتر آقای رئیس جمهور دارند توسط ایمیل هم نتیجه نامه را پیگیری می‌کنند. صادقانه بگویم اگرچه نامه من با توجه به شرایطی که داشتم به نتیجه نرسید؛ ولی این قضیه برای من یک اتمام حجت و یک شاهد عینی شد که قبول کنم واقعاً در این دولت یک تصمیم جدی برای رسیدگی به مشکلات مردم وجود دارد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 22:25 |

 

چندی پیش دوست عزیزم جناب آقای حسین شجاعیان یکی از دبیران متعهد و دوست داشتنی خشکرود، به وبلاگم سری زده و محبت فرموده و درخواست کرده بودند چیزی هم در مورد روستای خشکرود بنویسم. ما امتثال امر می‌کنیم و ذکر خیری از روستای خشکرود هم به میان می‌آوریم( اگرچه مطالب زیاد است):

روستای خشکرود یکی از روستاهای زیبا و آباد شهرستان زرندیه است. شهرستان زرندیه متشکل از چند شهر و تعدادی روستا است. زاویه، مأمونیه و آسیابک. در میان روستاها هم روستای خشکرود قطب اقتصادی منطقه است. تا چند سال پیش این شهرستان به عنوان مجموعه‌ای کوچک تابع شهرستان ساوه بود که بعدا مستقل شد.

روستای خشکرود از لحاظ جمعیت یکی از پرجمعیت‌ترین روستاهای کشور است. شاید بیش از 6 هزار نفر. بنده از اوایل سال 1381 تا خرداد ماه سال 1382 به عنوان روحانی مبلغ در خدمت مردم خوب خشکرود بودم. از اولین روز مسافرت من به این منطقه تا آخرین روزش خاطره شد. خاطرات خیلی زیبا و به ندرت هم تلخ.

وقتی برای تبلیغ عازم سازمان تبلیغات ساوه شده بودم آقای خادمی مسوؤل سازمان به محض اینکه دریافتند بنده آذری زبان هستم، حکم مأموریت مرا به این روستا نوشتند. در حالی که من هیچ شناخت قبلی نسبت به آن نداشتم. توکل بر خدا کردم و راهی خشکرود شدم. موقع اذان ظهر بود رسیدم. جمعی از مردم خوب و خونگرم در مسجد جمع بودند. اذان گفته شده بود و من مستقیما با هدایت و اصرار آنها برای اقامه نماز جلو رفتم. در بین دو نماز بلند شدم تا خودم را معرفی کنم. هنوز صحبتم شروع نشده بود که چند نفر با صدای بلند و عصبانی گفتند: «حاج‌آقا ما از شما یک عالم ترک زبان می‌خواهیم که زبان ما را بفهمد، چرا متوجه نیستید؟»

این پیرمردها فرصت نمی‌دادند تا من حرف بزنم. بالاخره با هر مصیبتی بود آرام شدند و من حرفهایم را شروع کردم:«بسم الله الرحمن الرحیم والصلاة و السلام علی ...خطبه که تمام شد گفتم: سلام عرض ائلیئرم سیز عزیزلره و امیدوارم بنده‌ی حقیرئ به عنوان بیر کئچیک قارداش و بیر ناخوانده مهمان قبول ائلیه سیز!...»

همهمه پیچید. همه با تعجب و حیرت به صورت همدیگر نگاه کردند و با خود چیزهایی گفتند که متوجه نشدم. ولی فهمیدم که صرف آمدن یک روحانی ترک زبان چقدر مهم  و خوشحال کننده بوده برای این عزیزان. البته چند مدتی طول کشید که به لهجه هم عادت کنیم. تفاوتهای جزئی بین آذری ما و آذری ساوه‌ای‌یها وجود دارد. با این حال آنها ادعا می‌کردند که در لهجه من چیز نامفهومی وجود ندارد. ولی من کلمات زیادی از آن بزرگواران شنیدم که در طرفهای ما مصطلح نبود.

خاطرات زیادی دارم که فعلا به همین اندازه اکتفا می‌کنم. ولی شایدها بعدها به صورت داستان و خاطره باز چیزهایی نقل بکنم.  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 22:35 |

حقیقتاً امروز یکی از روزهای غم‌انگیز من بود. دختر خانم دوست خوب و با صفای من جناب آقای سید مجتبی مجتهد حائری خیلی غم‌انگیزانه از دنیا رفت و همه ما را غرق ماتم نمود. خبرش را صبح به من دادند. ظاهراً دیروز جمعه، بر اثر چپ شدن ماشینشان در جاده قم-دلیجان، خدابیامرز سیده زینب سادات از ماشین به بیرون پرت شده و بر اثر خونریزی مغزی فوت می‌کند. خوشبختانه در این حادثه ناگوار به خود سید و همسر و پسر خردسالش آقا سید رضا، آسیبی نمی‌رسد.

 من از سالها پیش که با خانواده این دوست عزیزم در ارتباط هستم، امسال برای اولین بار زینب ساداتشان را در اواخر خرداد ماه زیارت کردم. اگرچه تازه به سن بلوغ پا گذاشته بود، ولی حالات و ملکات اخلاقی بزرگمنشانه ایشان زبانزد همه بود. دختر خانمی بود مؤمنه، محجبه، مؤدب و بسیار دوست داشتنی و به قول معروف یک خانم حسابی.

تشییع از حرم حضرت معصومه شروع شد. پیکر پاکش را دور ضریح طواف دادند. بعد برای اقامه نماز میت راهی مسجد آقای بهجت شدیم. معظم له با اینکه سالها از قبول نماز میت خودداری می‌کردند، ولی به خاطر سیادت سیده زینب و نسبت او با مرحوم میرحبیب آقا مجتهد حائری مراغه‌ای که در زمان آیت‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت داشته قبول فرموده بودند واین سعادتی بود برای آن مرحومه.

آقای علامه پدربزرگ مادری سیده زینب که خود از علمای بسیار خوب قم و از نوادگان مرحوم میرزا محمد تنکابنی صاحب کتاب گرانقدر قصص العلماست، با چشمهای گریان می‌گفت که مطمئنم در قیامت این نوه عفیفه من شفیعه من خواهد بود. سپس از قول آقای بهجت نقل ‌کردند که آقا فرموده بود: امشب شب عروسی زینب است...

خدا روحش را شاد و  او را قرین رحمت خویش قرار دهد.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 22:10 |

1.    ظهر، نه بعد از ظهر، در یک هوای دم کرده. زیر کولر آبی. ساعت حوالی ساعت 6 است. کامپیوتر  عهد بوقی دوستم حوصله ام را سر برده است. بعد از پارتیشن بندی و فرمت و هر بازی دیگر، باز وقتی می‌آید بالا قفل می‌کند. مانده‌ام چیکار کنم. هوای دم کرده اتاق خفه‌ام کرده است. ریستارت!! و... دوباره فحش و بد و بیراه به مایکروسافت! به خود دوستمون که دست بردار نیست از این ابر رایانه!...فیضی(دوستم) با کف دست به پهلوی کیس می‌کوبد. صدا می‌پیچید. عینکم را بر می‌دارم. آه می‌کشم. خدایا خودت راهی پیش پای ما بگذار! زمین موج بر می‌دارد. صدای مهیبی در و دیورا را می‌لرزاند. و این هم تجربه جدید! یوم یکون الناس کالفراش المبثوث! مثل قرقی از در و دیوار می‌زنم بیرون. در و دیوار همچنان می‌لرزد. نگران بچه های خود هستم. تن 95+5 کیلویی‌ام را در کوچه ‌های شهرک می‌دوانم. مثل یک دونده سیاه آفریقایی! همه بیرون ریخته‌اند. این بار زلزله را ول کرده اند و به من نگاه می‌کنند. فکر می‌کنند هشت نفر از عزیزانم را از دست داده‌ام. هر کی هر چیزی می‌پرسد بدون جواب می‌گذارم و رد می‌شوم. چه هیجانی دارد و داشته‌ است این زلزله!

2.    اذا زلزلت الارض زلزالها...حنانه و مادرش با اولین لرزش مخوف زمین خود را به زیر میز بدبخت من رسانده‌اند. در را با هر مصیبتی است باز می‌کنم. سر و صدایی که من ایجاد کرده ام کمتر از زلزله نیست. حنانه تا صدایم را می‌شنود به بغلم می‌پرد و بغض می کند. مادرش بسیجی‌وار لباس‌های بیرون را پوشیده و منتظر است تا آن ور دنیا بدود. از محمدجواد خبری نیست...نکند زیر آوار مانده است!!...کو آوار؟ همگام با پس‌لرزه‌ها دوباره پله‌های دراز طبقه دوم را به زمین می‌رسانم و این بار دنبال محمدجواد. با دوچرخه روبرویم سبز می‌شود.«بابا زلزله را دیدی؟» جواب می‌دهم:«آری زلزله را حس کردم!» نفس نفس می‌زنم... و قال الانسان ما لها؟...

3.    چه شوری دارد این بلایای طبیعی! همه زن و مرد و کوچک و بزرگ بیرون آمده‌اند. یاد بم می‌افتم! چرا آنها هشدارهای قبلی غیبی را جدی نگرفتند؟... ساعت 10 شب است. مردم آرام آرام به زیارت حرم و جمکران می‌روند. اینها همان آدمهایی هستند که دوست ندارند کسی بهشان بگوید ترسیده اند. به بهانه زیارت امکان مقدسه جان خود را بر می‌دارند و فرار می‌کنند. عده‌ای به بهانه تفریح راهی بوستان علوی هستند. برای اینها هم فال است و هم تماشا! واقعا بوستان علوی هم در چنین روزهایی به درد می‌خورد. جاهای خوبی دارد برای خوابیدن! سکوهای تمیزی درست کرده‌اند!...ما هیج جا نمی‌رویم. کجا را داریم؟ در خانه من دنبال رتق و فتق کارهام هستم و خانم به تقلید از آموزشها تلویزیون دارد مسائل ایمنی را بررسی می‌کند. یک ساک پر از خورد خوراکی و سیخی برای لحظه‌ای که آوار همه جا را فرا گرفت و یک بطری آب و چراغ قوه و خدا پدر صدا و سیما را بیامرزد.

4.    شب خسته‌ام. باید بخوابم. خانم می‌گوید. کشیک بده. می‌گویم چشم تا جایی که تاب مقاومت دارم. خوابم برده است. ساعت سه چهار صبح است که از خواب می‌پرم. خانم برای نماز صبح بلندم می‌کند. خدا را شکر بالاخره جان سالم بدر برده‌ایم!

5.    روز بعد از زلزله. در اتوبوس همه وقایع دیشب را به هم تعریف می‌کنند. یکی می‌گوید: خدا حتی با قمی‌ها هم شوخی ندارد. دیگری می‌گوید. گوشمالیی بود فقط. و الا ما که با خدا این حرفها را  نداریم. آن یکی از جربوزه خود حماسه‌ها می‌سراید و می‌گوید که امشب را راحت تر از شبهای دیگر خوابیدم. و کمپزهایی که در راه است. و من صادقانه می‌گویم: زلزله دلهره آور است. ترس آور است. مثل مار بؤایی که حتی زهرآگین هم نیست. کمش هم زیاد است و باید ازش ترسید و احتیاط کرد...و اخرجت الارض اثقالها: سنگین‌ترین سنگینی زمین گنهکارانی مثل من هستند. در زلزله آدم احساس می‌کند باری از گناهان از روی دوشش برداشته شده است. با خود می‌گویم:«اگر رفته بودیم اینهمه گناه را چه جوابی بود؟»

6.    شب همه در کوچه ها جمعند. با خانواده مثل اسرای کربلا در کوچه‌های شهرک سرگردانیم. خیلی‌های دیگر مثل ما هستند. استاد عربی من سید سیساوی از الجزایر با خانواده‌اش از روبر می‌آید:

-         کیف الحال الاخ مجید؟

-         اهلا و سهلاً مولای! الی این تذهب؟

-            لم ادری یا مجید الی این نذهب...نذهب

می‌گوید: نمی‌دانم کجا؟ فقط داریم می‌رویم...با آنها خداحافظی می‌کنیم و به راه خود ادامه می دهیم. در جایی که ساختمانهای شهرک به انتها می‌رسند. مجلس زنانه‌ای برپاست. چه کار خوبی! همه دور هم جمع و واژ های عربی مانند: الیوم یومین!... امروز دومین روز است... دختری به دختر دیگر تعریف می کند... و ما از کنارشان رد می‌شویم و راهی پارک بازی. حنانه کشته مرده تاب بازی است. فکر می‌کنم الان از خدا تشکر می‌کند که زلزله شده است و الا باباش هیچ وقت او را برای بازی به اینجا نمی‌آورد... و شب با دلهره و دلشوره به خانه برمی‌گردیم. تنها میز چهار پایه و بلند مطالعه مرا به عنوان سپر بلا در هال می‌گذاریم تا بچه ها با خیال راحت بخوابند و من نمی‌خوابم و هر لحظه منتظر آن صدای وحشتناک و مهیبم. خانم اصرار می‌کند که فردا صبح زود بلند شویم و بریم مراغه...می‌خندم. و لایمکن الفرار من حکومته! از سیطره حاکمین خداوندی مگر می‌شود فرار کرد؟ مراغه زلزله آمد چی؟ نترس. خیلی از مردم هستند که با وجود زلزله‌ها و سونامی‌های فراوان سنشان به 90 رسیده است. مرگ و زندگی ما دست خداست. هر کجا بخواهد باید لبیک گفت و گذر کرد...و زلزله هم برای خودش زیبایی هایی دارد و داشت.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 16:24 |
۱

این روزها مرگ های باورنکردنی زیاد شده است. چند روز پیش شنیدم دکتر عزیز ما که سالیان سال بود خدمتش می رسیدیم و برای معالجه خود و خانواده ازش کمک می گرفتیم به رحمت خدا رفته است. آدم عجیبی بود.صبور و پرحوصله. خوشرو و گرم و صمیمی و همیشه در حال خوش و بش با بچه ها. چه هیکل زیبایی هم داشت. وقتی رفتنش را شنیدم هیچ باورم نشد.شماره همراهش را داده بود به ما و گفته بود در هر لحظه از این ۲۴ ساعتی که خدا برای نفس کشیدن داده است در خدمت مریضام هستم. دنبال شماره اش گشتم پیدا نشد. شماره مطب را کسی ورنمی داشت. آخرش مجبور شدیم همگی به مطب برویم. وقتی رسیدیم مطب از شیشه های خالی پنجره مطب همه چی معلوم بود.گویا تر از آن اعلامیه فوتش بود که در شیشه های در و پنجره مغازه های همسایه هاش خودنمایی می کرد.دوماه قبل بود که رسیده بودیم خدمتش مثل همیشه خانوادگی. و او با جمع زیادی از بیماران که در سالن انتظار مطبش منتظر بودند و او آرام و آسوده در حال گپ زدن با بچه های من بود و...کتابی که برایمان هدیه داد...چه می شود گفت؟دکتر اسماعیل لطفی پناهگاه بیشتر مریضانی بود که با تمام وجودشان به او اطمینان کرده بودند...خدايش بيامرزد!

۲

همين امروز وقتي سوار اتوبوس واحد شدم اعلاميه رنگي يكي از رانندگان آشنا و صميمي مسير ما باز حالمان را گرفت. يادم هست همين راننده روزي از شوخي‌هاي كيومرث صابري فومني مي‌گفت و با خنده و شوخي اشاره مي كرد به پاره پوره شدن صندلي‌هاي اتوبوس كه قبل از خوردن يا بعد از خوردن صندلي‌ها مسواك بزنيد. به نظر من ايشان هم واقعا از نيكان روزگار بود. من در طول اين يكي دوسالي كه آشنا شده بوديم يكبار هم نديدم با مسافران بداخلاقي كند. خدا رحمتشان كند!  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:36 |

یادی از عزاداری‌های تبریز

من هر وقت عزداری‌های آذری‌ها را می‌شنوم به آذری بودن خودم می‌بالم. امشب قبل از ساعت 9 که مداحی خیلی قشنگی از شبکه یک سیما پخش شد مرا خیلی هوایی کرد. به قول معروف روحم به اهتزاز در آمد. رفتم به حال و هوای تبریز. به هیئت‌های با حال حسینی. به راسته بازار. ساعات قاباغی. به کوچه باغ. به میدان قطب. تپلی باغ. چهارراه آبرسان. محله عباسی.ششگلان. مارالان و ...به یاد مداحان عزیزی افتادم که واقعا برکت تبریز هستند. افتخار تبریز هستند. مثل حاج‌علی‌اکبر صابری(باطریساز) حاج‌حسن‌آقا فرهادی، حاج مهدی خادم‌، حاج‌ابراهیم رهبر و ... که روزگاری با نوای آسمانیشان پرواز ملکوتی داشتیم. یاد هیئت شهدای گمنام تبریز بخیر! چقدر خوش می‌گذشت در وادی رحمت(مزار شهدا!) شبهای تابستان و بهار 1369 الی 1374 ...واقعاً هیچ جا مثل تبریز نمی‌شود. من مدتی قم هستم. مراغه بوده‌ام دو سالی. شهرهای دیگر کم و بیش. هیچ جا تبریز نمی‌شود...محرم تبریز شکوه دیگری دارد...چه می‌توان گفت و چه می‌شود نوشت...

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 22:55 |

نمی‌دانم، شاید یکی از داستان‌نویسان بزرگ ایرانی(به احتمال زیاد جلال آل احمد) چنین گفته است که من هیچ وقت خودم را در قالب داستان محصور نمی‌کنم. حالا این را چه ایشان گفته باشد یا نگفته باشد، به نظرم حرف درستی است. آدم نباید همیشه خودش را ملزم به داستان‌نویسی بکند، بلکه چه بسا حرف‌هایی است که در قالب داستان درنمی‌آید. من خودم امشب(26 اردیبهشت) بعد از یکی دو ساعت  فکر و کلنجار با خودم، چیزی که بشود اسمش را گذاشت داستان، سراغم نیامد. لاجرم باز یاد دوران نوجوانی افتادم که هی می‌نوشتم و ملاحظه‌ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم و به قصد چاپ شدن، مطلبی را روی کاغذ نمی‌آوردم. بلکه می‌نوشتم تا لذت ببرم. با خودم گفتم امشب نیز چنان کنم. بنویسم نه به قصد مجلاتی که با آن‌ها در ارتباطم و نه به خاطر این که مثلاً در وبلاگ بگذارم.(البته بعد دیدم برای وبلاگم بد نیست) بالاخره نوشتم و چنین از آب درآمد:

میاندوآب و چند حُسن تصادف

الان که به آن روزها فکر می‌کنم می‌بینم چند حسن تصادفی آن روزها اتفاق افتاده است که شاید در انگیزه من نسبت به نویسندگی تأثیر خوبی گذاشته است. آن روزها که سال‌ 1369 بود و ما اولین بار با مجله‌ی «سوره‌ی نوجوانان» آشنا شدیم، با اسم آقای رضا رهگذر(سرشار) نیز که آن موقع سردبیر همان مجله بودند آشنا شدیم. یکی از دوستانم چند تا از کتاب‌های ایشان را برایم آورد و من خواندم و خیلی خوشم آمد. اولین حسن تصادف، کتاب«اگر بابا بمیرد» ایشان بود. این داستان، در یکی از روستاهای شهر ما اتفاق افتاده بود. روستایی به نام «شکور کندی». روستای خود ما اگر چه از این روستا خیلی دور است. آن روستا در غرب میاندوآب و روستای ما دقیقاً در شرق میاندوآب است؛ ولی وقتی در شهر میاندوآب درس می خواندیم بعضی از بچه‌ها را می‌شناختیم که مال آن روستا هستند. بالاخره خواندن داستان«اگر بابا بمیرد» مرا -آن روزها که در تبریز بودم و شدیداً دلتنگ میاندوآب- به حال و هوای شهر خودم برد. من از خواندن آن داستان خیلی لذت بردم و بیشتر به داستان و داستان‌نویسی علاقه‌مند شدم. بعد از خواندن این داستان بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد نویسنده‌ی داستان و صد در صد به یقین رسیدم که ایشان یکی از هم‌ولایتی‌های ماست. گفتم چقدر خوب شد! اگر بروم آقای رهگذر را پیدا کنم نصف راه را رفته‌ام. از او داستان‌نویسی را یاد می‌گیرم. فردای آن روز آن دوستم آمد و قضیه را برایش گفتم. خندید و گفت:« آقای رهگذر مال طرف های شیراز است. متولد کازرون!» خواه نخواه خیلی ناراحت شدم. احساس کردم همه ی تخیلات من در مورد آقای رهگذر به هم ریخت. من که ایشان را نزدیک‌ترین فرد به خودم احساس کرده بودم حالا آرام آرام به این نتیجه می‌رسیدم که که دیگر با همدیگر غریبه شده‌ایم. بعد از کمی ناراحتی و فکرهای عجیب و غریب، از آن دوستم پرسیدم که پس چطور شده ایشان به میاندوآب آمده و روستای شکورکندی را دیده و...؟ جواب داد که آن موقع در آن‌جا معلم بوده است. بالاخره آن حس همشهری‌دوستی که از خواندن قصه به ما دست داده بود شاید کلاً از بین رفت؛ ولی ما دیگر با داستان آشنا شده بودیم و حداقل هر ماه یکبار و بعدها هر ماه دوبار قصه‌های سوره نوجوانان را می‌خواندیم و داستان‌نویسی را تمرین و تجربه می‌کردیم.

بعد از مدتی، دومین حسن تصادف هم اتفاق افتاد. من اسم آقای «ی. میاندوآبی» را روی بعضی از کتاب‌هایشان دیده بودم؛ ولی خیلی مطمئن نبودم که نویسنده‌اش مال میاندوآب باشد. فکر می‌کردم شاید مال شهرهای دیگر است. چون در حوزه استادی داشتیم به نام آقای خراسانی که جد اندر جد مال آذربایجان بوده‌اند. به هر حال از آقای «ی. میاندوآبی» هم قصه‌ای خواندم که در اطراف رودخانه‌ی «جغاتو» اتفاق افتاده بود. این جغاتو اسمی آشنا برای همه‌ی بر و بچه‌های جنوب آذربایجان است. از مراغه و بناب گرفته تا تکاب و شاهین دژ و بوکان و مهاباد. رودخانه‌ی پر آب و قشنگی است که هم آب شیرین دارد و هم جان می‌دهد برای شنا کردن و ماهی گرفتن. همان «زرینه‌رود» که اسمش در کتاب‌های جغرافی به تفصیل آمده است. دیگر با این وجود یقین کردم که آقای میاندوآبی مال میاندوآب است. تا بیایم کشف کنم اسم واقعی ایشان را یکی دو ماه گذشت و بالاخره فهمیدم که ایشان هم جناب آقای دکتر «یعقوب آژند» هستند و اهل میاندوآب. دکترای تاریخ دارند. نقاش و داستان‌نویس و مترجم و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران.

دیدار با دکتر یعقوب آژند

زمستان سال 1378 بود. سال‌ها از آن دوران گذشته بود. شاید نه و ده سالی. از آن دورانی که از آقایانی مثل آژند و رهگذر یک تصویر خیالی در ذهن داشتم. یک روز با خودم گفتم من باید بروم این عزیزان را از نزدیک ببینم. عزمم را جزم کردم. تلفن را برداشتم و به مجله‌ی ادبیات داستانی زنگ زدم. آن روزها دکتر سردبیر این مجله بود. با تپش قلب و لرزش صدا  آقای آژند را خواستم. تلفن وصل شد. به زبان فارسی با هم سلام علیک و حال و احوال کردیم؛ چون هنوز در شک و تردید بودم و خیلی مطمئن نبودم که ایشان زبان ترکی(آذری) را به خوبی در یاد داشته باشند. موقع صحبت از خودشون پرسیدم که زبان ترکی بلندند یانه و پیشنهاد دادم که آذری حرف بزنیم. ایشان با بزرگواری و صمیمیت تمام پذیرفتند و ما شروع کردیم به صحبت به زبان مادری‌مان. جالب بود که ایشان هنوز بعد از شاید بیست سی سال دوری از میاندوآب با همان لهجه‌ی خاص میاندوآبی‌ها صحبت می‌کرد. خلاصه باب آشنایی باز شد و من اجازه گرفتم که روزی در مجله خدمتشان برسم و البته رسیدم و به برکت ایشان، با سرکار خانم راضیه تجار هم آشنا شدم.

و دیدار با آقای رهگذر

از آن روزها 15 سالی گذشته بود. آن موقع‌ها وقتی با ناامیدی نامه‌ای به دفتر مجله‌ی « سوره نوجوانان» ارسال کردم، روزی دیدم جوابش آمد. نامه را خود آقای رهگذر نوشته بود و چه خط زیبایی داشت! نامه را تا به امروز نگه‌ داشته‌ام.آن نامه اگر چه در چند سطر نوشته شده بود؛ ولی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس می‌کردم من هم کسی شده‌ام که سردبیر مجله‌ای جواب نامه‌ی مرا می‌دهد و با خوش‌حالی نامه را به دوستان و آشنایان نشان می‌دادم. بعد از آن نامه من قصد داشتم قصه‌هایم را برای آقای رهگذر بفرستم و البته بعضی‌هاش را هم فرستادم؛ ولی بعد از مدتی وقتی خودم دوباره قصه‌ها را خواندم آرزو کردم چاپ نشود. چون خیلی ضایع بود. الحمدلله چاپ هم نشد. بعد من از تبریز به قم آمدم. با سلام بچه‌ها آشنا شدم. سوره نوجوانان تعطیل شد و آقای رهگذر هم دیگر...از دل برفت هر آن‌که از دیده برفت.

زمستان سال 1384 توفیقی دست داد که در جشنواره‌ی انتخاب کتاب سال مجلات «سلام بچه‌ها و پوپک» که آقای رهگذر یکی از برندگان بودند از نزدیک دیدار داشته باشم. مطمئن بودم گفتن این خاطراتی که این‌جا نقل کردم فایده‌ای برای ایشان ندارد، ولی اشاره‌ی کوتاهی کردم و قصه‌ی« اولین برفی که زمین نشست» را برایشان دادم و ایشان هم با تواضع تمام آن را در اردیبهشت امسال «سروش نوجوان» چاپ کرد.    

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 21:22 |