شنبه بیست و ششم تیر 1389
دلم تنگ کسی نیست
اینجا،
دورترین نقطه زمین است
فاصلهها را نه تاریکیها،
نه،
فاصلهها را کمبود تو پر کرده است!
من در این جزیرهٔ تنهایی
من در این اوضاع بیکسی
دلم تنگ کسی نیست
حتی تو،
آه این محال لعنتی،
این توهم ممکن!
...بگذریم.
و چاره چیست؟
وقتی هیچ رؤیایی به تعبیر نمیرسد!
هیچ آرزویی در رسیدن به تو تحقق پیدا نمیکند!
آه اینجا چقدر دور است،
اینجا دورترین نقطهٔ تنهایی است.
پنجشنبه سوم تیر 1389
شکست
این تعبیر یک رؤیا نیست
این که میگویم
توهم نیست
من تلخی این حقیقت را هر روز
در تپش تند قلبم تجربه میکنم
*
من از کنار هر عشقی
هر حقیقتی
حتی از کنار تو
با گریه میگذرم
باور میکنی
من پیر شدهام؟
من در رویارویی با عشق
که ناخودآگاه خودم را باختهام
پیر شدهام!
*
حالا دیگر
از معرکه میگذرم
حالا میگذارم و میگذرم
من به شکست اعتراف میکنم
«اعتراف میکنم که دلم شکست!»
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389
در شب آرزوها
... نه، دیگر هیچ آرزویی دلم را برنمیانگیزد،
دیگر هیچ آرزویی،
خواب را از کلهٔ من دور نمیکند!
و من شبها وقتی میخوابم،
وقتی از پنجرهٔ شب به چهرهٔ ماه تو چشمم میافتد،
اما؛
باز آرزویی در دلم ریشه میدواند،
آه!
چقدر آرزو میکنم برسم به همه آرزوهایم،
به آروزهایی که به هیچ کدامشان نرسیدهام!
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389
عشق
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بیعدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر کس که نه عاشق است رد خواهد بود!
مولوی
پنجشنبه بیستم خرداد 1389
من همه حرفها را گفتم
من گفتم که...
آری، هر چیزی به ذهنم آمد،
از دلم گذشت،
برایت گفتم!
امّا تو نگفتی،
دوستت دارم که سهل است،
هیچ چیزی نگفتی...!
هیچ چیزی نگفتی.....
هیچ چیز!
چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389
شعر جدید استاد قزوه با عنوان دزدان كشتي آزادي
آقای عليرضا قزوه نويسنده وبلاگ "عشق عليه السلام "، شعري را با عنوان "دزدان كشتي آزادي " در وبلاگ شخصي خود منتشر كرده است.
دوشنبه سوم خرداد 1389
ایفای نقش
عشق خلق میشود
روزی هزار بار عشق خلق میشود.
اما من داستان یک عشق را
دوباره شروع میکنم.
من در گسترش یک مضمون،
در بسط یک صحنه عجیب،
در میمانم.
من نگرانم،
از این نگرانم که در هنگام وصال،
چگونه عنصر حقیقتمانندی را نشان دهم
که نقش یک دانای کل
را به بهترین وجه بازی کرده باشم؟
یکشنبه دوم خرداد 1389
آپ دیت
بگذریم.
من دیگر آپدیت نمیشوم!
چون وبلاگ وجودم فیلتر شده است!
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389
گاهی حواست نیست
گاهی میآیی
و آنگاه که قصد رفتن میکنی
من خیره نگاهت میکنم.
نگاههایت را برای من جا میگذاری!
وقتی میروی
تازه میفهمم که چیزی با خودت بردهای!
اصلاً حواست نیست.
داری چیزی با خودت میبری!
چیزی که نه خواستنش برای من ممکن است
و نه پس دادنش برای تو!
گاهی حواست نیست
مراقب باش!
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389
معنای ناامیدی
و نه چیزی برای نوشتن
و نه بهانهای برای زیستن
و این به معنای ناامیدی نیست.
بلکه همه اینها امیدی است برای رسیدن!
برای رسیدن به نقطهای که چیزی نیست.
هست، ولی در حقیقت چیزی نیست:
نه شعری،
نه حرفی!
هیچ بهانهای نیست.
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389
انتظار
شب میگذرد
شب پا به پای ماه،
شب از لای ابرها میگذرد
انگار همه در آغوش شب میگذرند.
حتی قطار، صدای قطار در شب میگذرد.
و آن دوردستها،
سایههای آویزان تپهها نیز میگذرند.
امّا من سرپا ایستادهام،
من چشم به راه ایستادهام،
ایستادهام تا کسی از راه برسد و ...
سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389
ماندن و درماندن!
برای چندمین سال تولد او

وقتی من میمانم،
وقتی من از گفتن،
از نوشتن میمانم،
وقتی غم مرا میبرد،
وقتی من غرق میشوم،
وقتی هیچ شوقی، هیچ عشقی،
حتی هیچ حسی،
در من نمیآشوبد!
به او فکر میکنم.
*
البته این را میدانم،
این را خیلی بهتر میدانم
که هیچ حسی، هیچ اندیشهای،
پشت این نوشتههای احساسی مرا گرم نمیکند.
من خود بهتر از شما میدانم که:
از هیچ پنجرهای،
از لای هیچ شاخ و برگی،
به این دل بیاصل و نصب من
نور احساس نتابیده است!
و این است که من میمانم،
آری گاهی در میمانم
که چه بنویسم؟
شعر یا داستان؟
و میمانم در یک بغضی که گلوی مرا میگیرد!
در یک احساسی که گلوگیر است!
در یک اندیشهای که مزة ناگواراترین آبها را میدهد!
آری من میمانم،
اگر او به داد من نرسد، من ماندهام و مرا غم عالم برده است!
*

اینکه او کیست،
او چیست،
او دختر است یا پسر؟
زن است یا مرد؟
او یک هیولای فلسفی است،
از نوع قدیم و جدید،
از نوع ماهیت و وجود،
یا او یک معشوق خیالی است؟
من نمیدانم.
راستش در همین هم ماندهام!
آری من میمانم
وقتی این قلب کوچک من از عشق لبالب میشود،
من میمانم وقتی مرغ دلم به سوی ناپیداها پر میکشد،
من میمانم وقتی هزاران آه آتشین یکباره از دلم برمیخیزد!
من میمانم!
*
و در این ماندن،
در این حیرانی به او میرسم.
وقتی لبخندهای او را به خاطر میآورم،
وقتی در درشتنویسیهای مشقهای کودکیام او را پیدا میکنم.
وقتی در بدخطیهای دوران دبستان به مهربانی او بر میخورم،
وقتی در خاطرات دور،
در کوچههای خیس احساس،
ردپایی از او میبینم،
دنیا برای من زنده میشود.
احساس نوشتن در من میجوشد!
و هالهای از نور و موسیقی
اندیشههای مرا دربرمیگیرد.
*
آه! گاهی چقدر با خودم در میافتم،
چقدر با خودم کلنجار میروم،
چقدر با خودم درگیر میشوم،
چقدر به زیباترین شعرها،
به زیباترین متنهای ادبی،
به دلانگیزترین موسیقیها افسوس میخورم،
که از طبع من برای او نتراویده است!
*
همین امروز که صبح میدمید،
همین امروز،
بعد اذان که آوازی به گوش میرسید،
همین صبحی که دل مرا برای پیادهرویهای عاشقانه میشوراند،
همین صبحی که حتی شیرینترین خواب مزمن صبحگاهی هم نتوانست روح مرا در بند کشد،
من بلند شدم،
وضو گرفتم،
و تنها به او اندیشیدم!
آری،
وقتی میمانم،
وقتی غم عالم مرا میبرد،
وقتی دلم پر از شور و غوغا میشود،
وقتی درمیمانم،
وقتی هوایی میشوم،
وقتی دست دلم به توتهای شیرین روی درختان توت نمیرسد،
وقتی حس رسیدن به معشوق،
حس یک بوسه آبدار،
برای آغوش و لبهای من عقده میشود،
من به او میاندیشم!
پنجشنبه پنجم آذر 1388
خانه ما
اینجا خانه ما بود.
خانهای که پدرم با خون و دل ساخت.
و مادرم آن را با خون و دل اداره میکرد.
روزها پی شستن بود، پی رُفتن!
شبها هم پی زغال میگشت.
تا شکم بخاری هیزمسوز را سیر کند!
وای چه روزهایی گذراندیم ما!
و چها کشید مادرم!
آن منم،
آن خواهرم
و آن یکی بچه همسایه!
ما همبازی مرغها بودیم.
خاکبازی میکردیم.
و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،
با خودش حرف میزد. و به همه فحش میداد.

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
همسایهٔ پروانهها
مادرم خبر داد که ملاقدرت به رحمت خدا رفت.

در گذشتههای دور
شاید، اولین روزهای زندگی من بود
که او در هالهای از غربت
از پیش پای ما گذشت
و در میان باغچه،
به گلها سلام داد.
بعد سر یک سفرة سبز
زیر آفتاب بهار
به ما نان و ریحان تعارف کرد.
2
من در باغچه او
به گل سرخ رسیدم.
چه شکوهی داشت سپیدارها!
من شنیدم
عطر اقاقیها شیرین بود
و دیدم
لذت شکوفهها را
و فهمیدم که مُلاّ
در همسایگی پروانهها
چه نسبتی دارد با گل سرخ!
3
پای تبریزیها
سجادة سبزش باز بود.
نسیم میآمد
و او با خدا حرف میزد.
آهسته، آرام
و من حس میکردم
انگار خدا لای شاخ و برگ درختان بود!
برگها به صدا در میآمد
پروانهای روی هوا
خطی از رنگ میکشید.
و زنبور عسل پیدا میشد
و صدای مکش،
از لبهای با سخاوت گلها فراتر میرفت!
4
خانة او سر به آسمان میسایید!
پنجرهای رو به مهتاب داشت،
و شب که میشد
هر دم به گوش میرسید
صدای زندگی!
و کوچه ما را پر میکرد
بوی نماز او!
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
یاد قشنگ تو
ته میکشد
حرفهای من!
فکر من به جایی قد نمیدهد!
شعر نمیشود
هیچ یک از ایدههای من
در فراق تو!
اما آنچه هنوز مرا،
در خود فرو میبرد
یاد قشنگ تو است!
چهارشنبه دهم مهر 1387
کابوس خاکستری
دیشب آمدند
و مرا به شهر میمونها بردند.
شهری در صحرایی دورتر،
صحرایی غریب،
و عجیب آنکه تیرهای برق در آن به اهتزاز در آمده بود.
و از هر کدام جفتی سر آویزان!
و از هر کدام میمونی بالا میرفت.
و در پایین دست،
سر هر کوچهای تنوری روشن!
سر هر تنور حلقهای از میمونهای گرسنه!
کسی دست به تنور میبرد
و وقتی دست خالیاش را از تنور بیرون میآورد،
آه از نهاد همه بالا میرفت.
و من در هیجان یک کابوس خاکستری،
نمیدانم میهمان کدام میمون بودم.
گرسنهام بود.
آفتاب هم که آتش میریخت.
تشنگی بیامان،
بلاتکلیفی در کوچه پس کوچههای شهر!
انگار میزبان یادش رفته بود
و من بیکس و کار،
در کنار سفرهای که در حاشیه شهر گسترده بود،
نشستم.
چند زن، چند مرد قوزکرده، چند بچه افلیج
و همه لبخند بر چهره،
راضی از حضور من!
و من به کراهت بلند شده بودم،
برای وضو، برای نماز،
منتظر آب بودم.
شهر میمونها!
و تو چه میدانی از آن شهری که در نزدیکی جهنم بود؟
شهر میمونها،
شهر موجودات ساکت،
پر از سکون بیآرامش،
شهر بیآرمانی هزار موجود مسخ شده،
...
و عاقبت صدای ماشینی به گوش رسید.
چهار چرخی که در زمین کشیده میشد.
جلو میآمد و غار غار میکرد.
ماشین در کنار دکه زنگ زدهٔ داغان نگه داشت.
سه میمون از ماشین پایین پریدند.
بعد دبههای پر را از پشت ماشین برداشتند.
اهل خانهٔ میزبان به استقبال رفتند.
سه زن بیچادر، سه مرد عصا به دست،
و بچهها مثل خزندههایی چابک به استقبال رفتند.
هنوز نگاه من به آسمان بود.
امّا خورشید بیحرکت،
بیآنکه میل به حرکت وضعی و انتقالی داشته باشد،
بیانکه میل به چرخشی داشته باشد.
هیچ جاذبهای آن را نمیکشید.
زمین کجا بود؟
عطارد؟
مشتری؟
...خورشید هنوز حرارت میریخت.
شهر میمونها در قهر ابدی آتش میسوخت.
و من در اضطراب یک نمازی که میرفت قضا شود.
کدام نماز؟ صبح، ظهر، عصر، عشاء؟
زمان از حرکت ایستاده بود.
انگار نیمروز ابدی بود که دیگر طی نمیشد.
میزبانها دبهها را نزدیک آوردند.
و ناگهان کاسهای که در دست پیرمردی میلرزید.
زنی کاسه را پر کرد.
آب غلیظ،
لایههایی از چرب و چرک!
...
حرمت میهمان چه میشود؟
پیرمرد فقط تعارفی کرد؛
امّا خودش با ولع آن را سر کشید.
زقوم؟
هوم!
رعشهای از یک حالت زمستانی در وجود من پیدا شد.
استفراغ.
همه وجودم از دهانم بیرون آمد.
کاسه را نزدیک آوردند.
داغ بود.
صورتم را گداخت.
صدایم را در گلو برید.
بوی بد آب،
بوی جهنم از نزدیک به مشام رسید.
گوشتهای صورتم به کاسه ریخت!
و حالا دندانهای بیروکش من
نمایی از یک خندهٔ بیانتها،
بیپایان!
جمجمهای زشت،
و چشمهای من خون گریه میکرد...
*
شهر میمونها و تو چه میدانی از شهر میمونها؟
از آن دشت هموار بیدرخت،
بیکوه.
بیماهور.
...
شهر میمونها در و دیوار نداشت.
خانهها بیدر.
بیپیکر.
چارچوبی از حصیرهای آتشین.
و یخ، آروزیی محال،
اسکیمو شدن محال،
رهیدن از این میهمانی محال.
گریختن از این شهر بینام و نشان محال.
عذاب فوق عذاب!
اینجا شهرت را به پشیزی نمیخرند،
اینجا ژست مسلمانی به درد کسی نمیخورد،
اینجا هیچ داستانی بازخوانی نمیشود،
اینجا هیچ شعری حال نمیدهد.
اینجا هیچ نوشتهای به چاپ نمیرسد.
اینجا هیچ کس را، کسی نمیشناسد.
اینجا همه غریب
همه غربتزدهاند.
همه میمون،
همه مسخ،
همه مست،
لایعقل!
اینجا پول نیست
پول خود آتش است.
شهرت نیست
شهرت عین غربت است.
هنر= هیچ!!
اینجا پز هیچ چیزی را نمیتوان داد.
اینجا دوست خود طلبکار،
اینجا از معشوقه خبری نیست.
عاشق یعنی کشک!
عشق یعنی گوجهٔ پلاسیده
از لرزیدن دل هم خبری نیست.
قلب یعنی قلوه سنگ!
اینجا سنگ خود هیزم است.
انسان خود هیزم است.
وقودها الناس و الحجاره!
اینجا شهر میمونهاست.
خالی از احساس بنیبشر
اینجا
شهر فراموش شدههاست!
شهری که در هیچ یک از اطلسهای گیتاشناسی
نام و نشانی از آن نیست.
اینجا شهر میمونهاست
و تو از شهر میمونها چه میدانی؟
من غریب بودم،
در آن شهر
رانده شده بودم.
آری هبوط.
هبوطی مخوف.
در آن شبی که
هم کسوف بود
و هم خسوف.
نه از آفتاب خبری بود و نه از مهتاب
و تو چه میدانی از یک کابوس خاکستری؟
کابوسی که وقوع آن قریب و محتمل است!
چهارشنبه سوم مهر 1387
بگذار با تو بیایم
دلم به دوستان خوش بود...،
بگذار بعد از این
تنها
به تو دل خوش کنم.
بعد از این
بگذار با تو بیایم
شبها
در سکوت واحههای دور دست،
در کویر، مهتاب،
در کتاب کودکیها،
در قدیمیترین خاطرات تابستان.
بگذار با تو بیایم.
...
بعد از این
تنها
به تو دل خوش میکنم*
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
دستهای نامرئی

دستهایی در کار است!
این دستها بریده باد،
این دستها باید بریده شود،
این دستها نه به شوخی،
نه، برای کشتن!
دارند احساسات مردم را قلقلک میدهند!
دارند لحاف آرامش مردم را از رویشان به زور میکشند!
این دستها باید بریده شود،
این دستها بریده باد!
این دستها در چرتکه اقتصاد،
با قیمت برنج بازی میکنند،
تا انتقام برکناری یک وزیر گرفته شود،
این دستها دستکش سفید پوشیدهاند،
تا به هزار بهانه،
خون مردم را در شیشه کنند،
این دستها پودر رختشویی را از سبد مصرفی خانوارها دزدیدهاند!
تا فلسفه النظافة من الایمان زیر سؤال برود.
این دستها به کار افتادهاند تا دهانها را برای فحش به نظام به کار بیندازند!
این دستها مال چه کسی است؟
مال کدام فراکسیون است؟
مال کدام اپوزیسیون؟
مال کدام اندیشه؟
چه کسی این دستها را به گرمی میفشارد؟
چه کسی به این دستهای آلوده بوسه میزند؟
این دستها!
این دستها...
این دستهای صهیونیستی چرا نباید زیر ساتور برود؟
آهای عدالت!
چرا لبه تیز تو این قدر کند شده است؟
آهای ... مددی!
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
همچنان عشق
همچنان عشق
اگر عشق نبود،
اگر عشق نبود،
-همین مفهوم معنا گریز،
همین واژة هزار معنا،-
سیاهی دفترهای مشق ما چه بود؟
و حالا نور فسفری گوشی تلفن همراهمان،
و صدای خاموش «پیامک» آن -که کسی را نیازارد!-
چه پیامی داشت؟
اگر عشق نبود،
آیا میشد لحظههای جهنمی ترافیک را تحمل کرد؟
میشد در اتوبوس نشست؟
ای عشق!
ما شهریههای کلان دانشگاه آزاد (اسلامی) را به خاطر تو میپردازیم،
در غربت شهرهای دور،
به خاطر تو در خوابگاهها به سر میبریم،
ما به خاطر تو گرد و خاک دوره سازندگی را تحمل کردیم،
به خاطر تو پای افسانههای لیبرالیستی دوران توسعة سیاسی نشستیم،
میدانی در گزار(یا گذر؟) از سنت به مدرنیسم(؟!)
چها بر ما گذشت؟
نفت هم که سر سفرههامان نیامد،
حتی گاز هم داشت از دست میرفت!!
پس ما منتظر ایران یکهزار و چهارصد و بیست هستیم،
منتظریم که بهار بیاید،
کمپزه با خیار بیاید!
...
اگر عشق نبود،
هیچ چیز نبود،
هیچ کس نبود،
هیچ سنگی روی سنگی بند نمیشد.
...
«عشق پیدا شد و آتش بر همة عالم زد»!
شنبه سیزدهم بهمن 1386
بیا که میمیرم
نکن مرا به غریبی رها که میمیرم
توان کشمکشم نیست بیتو با ایاّم
برونم آور از این ماجرا که میمیرم
ادامه مطلب
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
بیتو
مبادا چهرهات یکدم ندیدن
مبادا قلب من بیتو تپیدن
بدون عشق تو هرگز نخواهم
نسیم زندگی بر من وزیدن
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
قول"انتخاباتی"
"هشت کتاب" دیگری خواهم نوشت
با هوای آذری خواهم نوشت
از شعرهای آبکی حالم گرفت
شعرهای بهتری خواهم نوشت
شنبه بیست و دوم دی 1386
مثل گل
مثل گل زیبایی و جای تماشا داری
در دل تنگ من ای مونس جان جا داری
دگران خلق خدای و خوبند ولی
(آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری)
یکشنبه هجدهم آذر 1386
چیزی شبیه هیچ چیز!
چه روزهای قشنگی بود!
«آن مرد، در باران آمد!
آن مرد با اسب آمد...»
و چه لحظههای نابی!
باران میبارید، نم نمک،
و کلمات،
در سقف بام ذهن ما ضرب میگرفت.
آه چه ترنّمی!
خانم معلم "مرد" را،
"اسب" را
و "باران" را!
«صدا» میکرد، «بخش» میکرد!
ب...ا...ر....ا...ن، با...ران!
چند بخش است؟
من به بیرون از پنجره نگاه میکردم:
باران هزار بخش بود، هزار قطره!
از هزار هم زیاد!
...
باران ضرب گرفته بود بر شیشهها!
بر شیروانی خانه مدرسه!
و صدای خانم معلم روی سقف ذهن ما!
«آن مرد در باران آمد!
آن مرد با اسب آمد!...»
چه تصویر قشنگی!
که ناخودآگاه در دیوار ذهن من قاب گرفته شد
تا من همیشه آن را نگاه کنم
و همیشه بمانم از گفتنش!
چیزی که نه به شعر میآید و نه به قصه!
و انگار چیزیست برای حس کردن خودم،
و واماندن در این معمای زیبایی که شبیه هیچ چیز نیست!
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
پاییز خاطرهها
نه جنس تو
و نه فصل تو،
بلکه سرشت تو پاییزیست!

ذات تو را از خاک برگهای پاییزی سرشتهاند
صدای خش خش برگها،
صدای باد آرامی که در لابلای شاخههاست،
صدای کلاغها،
آه صدای آن باغبان تنها،
که از سر تنهایی به گنجشکها بد و بیراه میگوید
صدای توست!
تو در پاییز قد کشیدهای،
در پاییز به هجرت پرندهها رسیدهای،
برای آمدن باران لحظهها را شمردهای!
پاییز دفتر خاطرات توست،
با برگهای بیشمار،
زرد، پوسیده!
خاطراتت را ورق بزن آهسته،
که مبادا پاره شود ورقی،
بیفتد برگی!
پاییز رنگ بیماری مزمن وجود توست.
رنگ دلتنگی تو،
رنگ تنهایی تو!
رنجهای بیپایان تو:
راههای بیپایان مدرسهات،
روزی در «شیرینکند»،
روزگاری در «میاندوآب»
و سالیانی در «تبریز»، در پاییز خاطرهها!
و اکنون در «قم»، در افسون یک پاییز ناتمام،
در تحیر یک فصل بیسرانجام،
در مستی لحظههای نوشتن،
در پاییز رفاقتهای نیمهراهی!
و زمانی خواهد آمد در برزخ،
در وادی بلاتکلیفی
چه خواهی کرد؟
چه کردهای رفیق؟!
جمعه نهم شهریور 1386
هیچ وقت چنین نبوده است!
هیچ وقت چنین نبودهام
خالی از گفتن،
و مشتاق شنیدن،
و پر از اشتیاق دیدن کسی که نیست،
نخواهد بود.
هیچ وقت چنین نبوده است،
دنیا چنین سیاه،
دلتنگیها فراوان،
شادی کمیاب،
و وجود کسی که دوستش داری کیمیا،
کسی که دوستش داری.
کسی که شبحی از او در دلت لانه کرده است.
نه چنین نبوده است.
چنین نبوده است.
هیچ وقت من چنین نبوده ام، خالی،
مرده، پوسیده،
بدون هیچ انگیزهای برای سرپا ایستادن،
و خود را در هوای تنهایی تنفس کردن!
رفتن و آمدن،
آتشگیرة جهنم شدن،
و اتاق خواب خود را پر کردن از دود و اشک!
هیچ وقت چنین نبوده است.
هیچ وقت من چنین نبوده ام
چنین تلخ، خراب،
در خود فرو ریخته،
و گریخته از خویشتن.
هیچ وقت چنین نبوده است!
پنجشنبه یکم شهریور 1386
«آن روز آن مهمانی» به چاپ دوم رسید

«آن روز آن مهمانی»، مجموعه داستانهای کوتاهی است که زندگانی و حیات پاک چند تن از عالمان و دانشوران را با استفاده از فنون مختلف داستاننویسی و به قلم روان و جذاب، به تصویر کشیده است.
دانشآموزان اواخر ابتدایی و نیز دورة راهنمایی، مخاطبان این اثرند که با مطالعه آن با گوشههایی از زندگی برخی دانشمندان فرهیخته و مسلمان آشنا میشوند.
انتشارات : بوستان کتاب قم
قيمت : 6500 ریال
تعداد بازديد از اين کتاب : 71
وصل «ذلک الیوم، تلک الضیافة» الی الطباعة الثانیة
«ذلک الیوم، تلک الضیافة» مجموعة قصصیة قصیرة ترسم سیرة حیاة عدة من العلماء و الدراسین مستثمراً الفنون القصصیة المختلفة و بقلم سلس وشیق والعمل هذا مُوجهٌ إلی تلامذة المرحلة الابتدائیة الاخیرة و کذلک تلامذة المرحلة المتوسطة لیتسنّی لهم التعرف علی جوانب من حیاة عدة من العلماء المسلمین الافذاذ.
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
کوچ خاکستری
کجا به دنیا آمد این عشق،
و من کجا متولد شدم؟
کی،
کدامین لحظه؟
زمانی که همه آمدند و رفتند،
همه متولد شدند و مردند،
آیا من در رستاخیز حیرت و گمگشتی زاده شدم؟
وقتی به دنیا آمدم زمستان بود،
این را بارها گفتهام،
اسفند ماه بود
و دخترک کبریت فروش[1] از آسمان ابری ما داشت میگذشت.
لحظههای خاکستری هجرت بود.
چقدر دلم میخواست با دخترک همسفر شوم،
دخترک راحت شده بود،
اما من تازه داشتم قدم به این دنیا میگذاشتم.
به دنیایی که هیچ رفیقی نداشت،
هیچ دوستی،
و همه ناراضی جمجمههایشان را بر دامن او گذاشته بودند،
و دنبال رفیق خود، به جستجوی معشوقه خود،
به آسمانها رفته بودند.
آهای دخترک کبریت فروش!
میدانی غصه بزرگ من توئی؟
وای چه دردناک است قصه تو!
آن باد یخزده،
برف سنگین کوچهها!
و لحظههای خاکستری کوچ مسافر کوچولو،
...زمستان درد است،
درد!
و کرسی خانه ما سرد!
و مرد خانه ما در ستیز بود
با هر مرد و ناجوانمرد!
پی دارو،
دنبال نان،
به گدایی هیزم،
و آه دنیا چه میکند!
چه کرد با موجودات بیدفاع،
با قلبهای شکستنی،
با گنجشکها،
حتی با سگهای جان سختی که سردی زمستان را تاب نیاوردند!
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
چیست این جنون؟
داد از این تنهایی
داد از این عشق!
آه! باد پاییزی میوزد
و من با شیون ساز شاخههای شکسته میگریم.
آخر چیست این تنهایی،
که به هیچ زبانی نمیتوان گفت،
به هیچ زبانی نمیشود بیانش کرد؟
آخر چیست این عشق،
چیست این دوست داشتنهای بیانتها،
چیست این قلب لبریز از کسی که مدام از تو فرار میکند؟
چیست این دلتنگی،
چیست این جنون،
چیست این گنگی در مصاف عاشقی؟
...
...
...
چیست این سردرگمی،
چیست؟
چیست این غرور که در پای معشوق قربانی میشود؟
چیست این حقارت،
کیست این زلیخا،
این یوسف،
کیست این مجنون،
این لیلی،
آن فرهاد،
این شیرین،
و من خودم که در این جزیره سرگردانی زانو در بغل گرفتهام؟
بغض کرده،
دلشکسته،
و...خراب!!
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
روزهای دلتنگی من
همین چهارشنبه بود
پس از سالهای دراز
یاد تو افتادم.
پس از سالهای دراز
عکسی از نیمرخ تو
در چمدان چرمی قدیمیمان پیدا شد.
های روقی!
چقدر دلتنگتم دختر!
آن روز که شیروانیها صدای باران را شنیدند،
و قطار در میان کوههای مه گرفته گم شد،
دلم پر از تلاطم شد،
پر از تپش.
همین چهارشنبه صدای قطار
دوباره شیشههای خانه را لرزاند.
باران قطرهها را محکم بر پنجرهها کوبید.
و یاد تو دوباره تار و پود مرده مرا لرزاند.
از روزهای همیشگی من و تو
فقط چمدانی کهنه،
بوی نمناک زیرزمین،
و گمان میکنم همین عکس سیاه و سفید برجای مانده است.
روقی!
روزهای دلتنگی مرا
همه فریاد میکشند.
پدر زخمه بر سیمهای تار میکشد،
مادر سر کار جاجیم زمزمه غمانگیزی دارد،
و برادرم در عالم خود ایوان مینشیند
و آهنگ «مرغ سحر» را
بلند بلند میخواند.
زندگی همان چند روز است:
با کسی باشی که دوستش داری،
با کسی باشی که دوستت دارد،
با کسی بازی کنی که تو را بازی دهد.
روقی!
دوباره از خانه بیرون میزنم،
همه جا تنگ است،
هیچ جا دیگر بوی تو را،
بوی زندگی را نمیدهد.
هیچ جا،
هیچ جا دیگر صدای تو را نمیشنوم.
راهی ایستگاه قطار میشوم ،
تا در میان مه و باران،
صدای قطار را بشنوم
و دور شدنش را تماشا کنم.
سه شنبه نهم مرداد 1386
و این منم



و این منم
آن که تو مرا با هزار فخر،
به زیور آدمیت آراستی!
و گفتی:
«فتبارک الله احسن الخالقین!»
و این منم
که کنون به حیرت و پریشانی
نشستهام!
و به وجوب وجود تو میاندیشم،
و میگویم:
«مگر ممکن نبود امکان وجود من؟
و آیا ممکن نبود عدم وجود من؟
پس چرا، آخر چرا از افاضهی وجود مرا بهرمند فرمودی؟
کاش امکان وجود من ممکن نبود،
و از افاضهی وجود بیبهره بودم!
و این منم
ترسناکی در انتهای راه مخوف!
با همسفرانی نادان
و همراهانی که روسوی مقصد عدمند!
ای واجبالوجود!
تکلیف وجود ما را مشخص کن!
وجود ما پر است از دلهره،
خواب وجود ما پر است از کابوس
و بیداری وجود ما را خستگی پر کرده است.
ما چون خواهیم بود ای وجود ازلی؟
ای وجود ابدی؟
زندگی در این کرانههای خوف و رجاء سخت است!
و چشم امید ما به افقهای لطف تو دوخته شده است.
گاه ضررهای محتمل،
بند دل ما را پاره میکند!
گاه ترس از جهنم،
ترس از دوزخ،
ترس از برزخ،
و آن سالهای دوری که در قبر احوال ما را کسی نخواهد پرسید،
جز مارهای زنگی،
مارهای افعی،
عقربها!
و...
ترس از فشار شب اول قبر!
و کنون این منم که گریه میکنم،
به خاطر ترس از تجزیه شدن در خاک،
و استحاله شدن در زمین!
و این منم ممکن الوجود!
شنبه ششم مرداد 1386
انگورها دارند میرسند

به راستی انگور میوه بهشتی است!
صبر میکنیم،
صبر کردیم سالها
تا انگورها برسند،
انگورها وقتی رسیدند پدر مرد.
پیرمرد چه تقلا میکرد!
پیر هم نبود،
نازنینی بود!
مهربان،
ساده،
دوست داشتنی،
همان محبوبی که از حبیب به یادگار بود!
«پدر بزرگم حبیب اسم محبوبی را از مأمورین سجل هدیه گرفته بود!
به خاطر همان حب،
همان مردی و صفا و پاکی!
آه وقت اذان که میشود صدای الله اکبرش در همه جا میپیچد!
چه صدایی داشت پدر، پدر بزرگ، عمو محمد!
خدایشان بیامرزد...»
اما پدر من مظلوم زیست،
مظلوم مرد،
به زحمت رسسیده بود به پنجاه،

باغی ساخته بود:
باغ انگور!
باغ آرزوها!
موها همه سبز!
آرمیده برخاک نرم زمین،
و انگورهای زرد و سرخ و سبزی که چون گوشواره از آنها آویزان بود!

و من و پرندهها،
زنبورها،
خواهرام،
همه بر سر سفره باغ همیشه میهمان بودیم.
...
انگورها دارند میرسند،
صبر کردیم،
تا از غوره حلوا گیریم پدر،
ولی نشد.
تو همراه ما نیامدی،
بعد هم که رفتی،
دیگری از راه رسید!
زنی از طایفه شیاطین!
مادیانی از جنس ابلیس!
و با ادعایی که کرد،
شهودی که آورد،
با همه و همه
باغ آرزوهای ما را ویران کرد!
ما محکوم بیع فضولی یک خدابیامرز شدیم پدر!
فصل رسیدن انگور،
رانده شدیم از باغ!
باغی که از تو به یادگار مانده بود!
میراث شومی شد عجب!
...
دوباره باید باغی ساخت!
ساختیم!
مرگ پایان کبوتر نیست پدر!
باغ دیگری ساختیم
باغ انگور!
ولی آیا باغی که تو ساخته بودی میشد؟
نه هرگز!
اما باغ را از غوره به انگور رساندیم،
ولی به حلوا نرسیده غارت شد:
موها قربانی تبر!
درختان سر به سر ریخته پای کرتها!
انگار برگها در پاییز در خزان ریخته باشند!
ما کجا زندگی میکرده ایم؟
کجا؟
انگورها دارند میرسند،
آیا انسانها هم خواهند رسید؟
انسانهای کال!
آدمهایی که دل گرگینی دارند،
دل چرکینی دارند؟
آه از حکایت تبر و تاک!
افسوس از حکایت باغ انگور ما!
اندوه پدر! اندوه!!
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
يك چراغ، يك خواهر
به خواهرم كه تازه هجرت كرده است
كمي مانده به رودخانه،
خانهاي هست!
از آنجا كه نگاه مي كني،
تپههاي مشرف به آن ديده ميشوند!
صداي رودخانه به گوش ميخورد!
آن، روزهاي بهار بود.
زمين همه سبز است!
بوي گياه به مشام ميخورد،
بوي درختان تازه شكوفه زده!
به رودخانه نميرويم، به اين خانه ميرويم بچه!
مسحور رودخانهام،
اما باجي(نجيبه) دستم را ميكشد و ميگويد:
"اينجاست!"
*

زني با چادر سپيد وارد خانه ميشود،
و زني با روسري كه به دهانش بسته پيشواز ميآيد!
آيا اينها خواهران من هستند؟
چه ميدانم؟
زبانم چنين چرخيده كه بگويم خواهر!
خواهر نجيبه، خواهر لطيفه، خواهر طيبه!
سه خواهر، يكي از يكي بزرگتر!
يكي از يكي كوچكتر!
هاي!روزگار غريبي با شعر دست به دست هم داديم!
هاي! روز بدي است امروز!
خواهر تو بميري و من نتوانم به مجلس عزايت بيايم؟!
صداي گريهام را از اينجا بشنو!
بيتهاي واپسين شعرم را نخواهم گفت،
تا نگويم خاطره آن روز بهاري را،
نخواهم گفت!
آن روز پر از آفتاب را!
...
كوچه، كوچهاي باريك!
به آن دو در كوچك باز ميشود.
يكي آهني و يكي از چوب!
در آهني آبي مال آنهاست،
خواهرم در را باز كرد.
حياط كوچكي بود!
پر از گوسفند و بره!
غروب پر است از صداي بعبع برهها
غروب يعني واپسين لحظات روز!
در اين خانه چراغي روشن خواهد شد!
روشن كننده آن چه كسي است؟
چراغ روشن ميشود،
اتاقها را نور پر ميكند،
در دست او فانوسي است،
كار مگر تمام ميشود؟
لبهايش در حال لبخند پژمرده است،
لپهايش خالي از يك قطره آب!...
(كجايي حاج احد؟ خدا بيامرزدت!
خانهات خراب شد حاجي!
در خانهات بسته ماند حاجي!
روزهاي تنهاييات يادت هست مرد؟
تو هم براي من خاطره بزرگي هستي،...)
عروس هنوز كرسي را بر نچيده است!
بياييد بنشينيد،
بچهها چايي بياوريد!
دم عروب صداي رودخانه،
نسيم هم ميوزيد،
سرما؟ نه بهار بود آن روز!
*
نشستيم كنار كرسي!
حاج احد ريش سفيدي بود
مردي هفتاد ساله،
چپق ميكشيد...
از پسرعمو فرخ هم خبري نبود!
در آن خانه فقط عروسي بود،
چراغي،
فانوسي،
و يك گله گوسفند!
هنوز هم صداي بعبعشان در گوشم است خواهر!
...
باز هم آتش كرسي را روشن مي کنيم،
اما تو را خدا، آن موقع ديگر ما را رها نكني بروي،
يقين آن زمان كسي خواهد بود به برههاي تو شير بدهد،
دلتنگ مباش ما هم خواهيم آمد،
ما هم ميآييم... ما هم ميآييم...
جمعه بیستم بهمن 1385
بیر چیراخ، بیر باجی!
ته زه هیجرت ائدن باجیما!
چایا بیر آز قالمیش،
باخچالار ایچینده بیر ائو وار!
اوردان باخاندا یاراقانلار گؤروشور!
چایئن سسی قولاغا دئییر!
او باهار گونلریدی.
یئر پوتون گؤیدؤر!
اوت علفین ایسی گلیر،
چیچکلنمیش آغاشلارین ایسی،
چایا یوخ، بو ائوه گئدیریخ بالا!
چاییین عظمتینه، حشمتینه اؤیارکن،
الیمنن چکیر باجی،
و دئییر بورادی!
*

بیر آق چادرالی آرواد اوه گیریر،
بیر یاشماقلی خانیم پشوازا گلیر!
بولار منیم باجیمدیلار؟
نه بیلیم؟
دیلیم اؤرگه نیب دئیم باجی!
نجیبه باجی، لطیفه باجی، طیبا باجی!
اوچ باجی، بیری بیرینن بویوک،
بیری بیرینن کئچیک!
های! یامان گونده شعرینن ال اله وئردیک!
های! یامان گوندو بو گون
باجی سن اؤله سن من گلمیهم یاسا؟!
بیردان ائشیت منیم آغلاماق سسیمی!
شعریمین سون بیت لرین دئمه رم،
دئمه رم تا دئمسم او بهارلی خاطرهنی!
او گونشینن دولان گونی!
...
کوچه بیر کئچیک کوچه،
آچلیپ اونا ایکی بالاجا قاپی،
بیری آغاج، بیری دمیر،
دمیر گؤی قاپی اولاریندی،
باجیم آچدی قاپینی،
بالاجا بیر حیط،
دولو گویون قوزو!
ملش ماخ سسی دیر آخشام،
گونون سون نفسی دیر آخشام!
بو ائوده بیر چیراخ یاناجاق،
اونو یاندیران کیمدیر؟
چیراخ یانیر،
اتاقلاری بورور نور،
الینده اونون بیر فانیس وار،
ایش قورتاریر مگر؟
دوداقلاری گوله گوله سولوب،
یاناقلاریندا یوخ بیر دامجیدا سو،...
(رحمتلیک حاج احد! هایانداسان؟
ائوین یئخیلدی حاجی،
قاپین چیرپئلدی حاجی!
یالقیز قالان گونلرین یادیندا کیشی؟
سنده منه بؤیؤک بیر خاطیره سن،...)
گلین هله کورسونی یئغمویوب،
گئچین اوتورون،
آی بالا چای گتیر!
چایین آخشام چنینده سسی،
سازاخدا گلیردی،
سویوخ؟ یوخ باهاریدی اوگون!
*
اوتدوخ کورسو باشیندا!
حاج احد بیر آق ساقال،
یئتمیش یاشیندا،
چپق چکیردی،...
فرخ عمواوغلیدان دا یوخ خبر،
او ائوده بیر گلین واریدی،
بیر چیراخ،
بیر فانیس،
و بیر سوری داوار،
هله ده قولاغیمدا وار
ملش ماخ سسی باجی!
...
داریخما بیزده گللیخ،
گینه ده کورسونو گوروب اوتوروق،
آمما سن آلله دای اوندا بیزی بوراخیب گئتمه گینن،
یقین اوندا بیر کس اولار،
سنین قوزولاریوی امیشدیرسین،
داریخما بیزده گللیخ،
بیزده گلیروخ...بیزده گلیروخ...!
سه شنبه سوم بهمن 1385
حسینه یئرلر آغلار گویلر آغلار
رسول مصطفی پیغمبر آغلار
حسینون نوحه سین دلریش یازاندا
مسلمان سهل دیر کی کافر آغلار
کور اولموش گوزلرین قان دوتدی شمرین
کی گورسن اوز الینده خنجر آغلار

یکشنبه سوم دی 1385
انگیزه
اين روزها ندارم حرفي براي گفتن
انگيزه اي ندارم حتي براي مردن
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
یاد
به یاد آن شبی که
در کنار گردسوز
گذشت!
و به یاد آن صبحی که پر از گنجشک و ترانه بود
و در ختان شاعرانه ترین لحظات را می گریستند.
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
در غربت
اینجا کسی نیست
قاب گیرد
عکس تنهایی مرا
و بخواند
مثنوی پریشانیم را
و بفهمد این آوازهای شبانه را
اینجا
عریانی احساس مرا به چشم برادری نگاه نمی کنند!
اینجا
آرزوهای من
خاطرات من
دود می شوند
آه می شوند
روزهای من گریه می شوند
آه!
من چقدر پر شده ام از غربت
که لحظههای کوچک مرا ابرهای خاکستری پاییز گریه میکنند.
7/اسفند/83
