تبليغاتX
باغچه - حدیث نفس
مصیبت فقدان مادر وضع روحی و زندگیم را به هم ریخت. هم روزهایی که در بیمارستان خوابیده بود و هم این روزها که در جوار حق آرمیده است. دیروز سومین جمعه بود که قرار ما به هم خورد. با مادر هر جمعه شب گفتگوی تلفنی داشتیم. جند بار که نتوانستم زنگ بزنم ایشان زده بود و گفته بود که نگران شدم و ...

می خواهم بگویم که مادر این جمعه نیز یادم بود زنگ بزنم، ولی می دانستم نیستی. حتی با اینکه می دانم نیستی ولی هنوز نگرانم که اتفاقی برایت افتاده باشد. این روزها دلتنگی و نگرانی من تمامی ندارد مادر...

حتی گریه های بلند و اشکهای سرازیر نیز از دلتنگی  و نگرانی های من نمی کاهد...

حتی تسلیت خیل دوستانی که با بزرگواری آمدند و مرا تسلی دادند نیز، برای من آن جمعه شب قرارمان نشد.

حتی داروهایی که این روزها برای من تجویز می شود، نیز هیج افاقه ای نمی کند.

سخت است. سخت است بی مادری...یا من بجه ام هنوز مادر؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 19:20 |

....

نزدیک‌های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود!
آهسته با خدا،‌
راز و نیاز داشت.

...
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده‌ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هر چه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می‌شود خموش؟

با عرض تسلیت فرا رسیدن ایام ماه محرم، ماه عزا و نوحه، به اطلاع دوستان می‌رساند که مادر عزیزم بعد از مدت‌ها تحمل رنج و بیماری، ما را تنها گذاشت و غریبانه به آسمان‌ها رفت.

در این روزها که همه به سوگ فرزند زهرا(س) می‌نشینیم، رفتگان را نیز یاد کنیم و به روحشان دعا و فاتحه نثار کنیم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 13:47 |
عقربه‌های شب به عمق تاریکی می‌روند

و من با آهنگ تیک تاک یک ساعت کهنه

به سر می‌کشم جرعه‌های خواب را

مگر که خوابم ببرد در این برهوت!

 *

در خواب نیز نگرانی‌ من،

 این چهرهٔ نانجیب توست ای رفیق!

دست از سرم بردار

که من دلم را برداشتم و رفتم.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت 1:1 |

به بهانهٔ پخش شایعات مداوم مبنی بر فوت حاج صادق آهنگران

صدای تو دوباره دل مرا از شهر برمی‌دارد و با خودش می‌برد.

صدای تو مرا می‌برد از بالای تپه‌ها و کوه‌ها،

و عبور می‌دهد از روی ابرها

و می‌رساند به دوردست‌ها!

...

و اگر نبود صدای تو، ذائقهٔ ما، طمع خوش آن روزها را فراموش می‌کرد.

"صدای تو خوب است!"

ای خوب!

تو زنده خواهی ماند

و آوای خوش دوست،

همچنان از حنجره‌ات منتشر خواهد شد! 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 1:49 |
در استقبال از شعر استاد قزوه

جناب قزوه! ما می‌دانیم 3هزار میلیارد چقدر است

 و چند صفر دارد؛

فقط کافی است صفری از آن،

 وضع ده بیست نفر شاعر را خوب کند!

وقتی شاعری هوس وام می‌کند و پیدا نمی‌کند؛

وقتی هیچ کس حاضر نیست ضامن وام 300هزار تومانی او شود،

یکی از این صفرها می‌تواند تا مدت‌ها برای او حس شعرهای فی‌البداهه تولید کند!

وای! چه کسی مسوول گذاشتن این صفرها جلوی اعداد است؟

اگر او را یافتی بگو جلوی اعداد یارانه‌ها نیز صفر دیگری بگذارد

تا ما نیز بتوانیم برنج ایرانی بخریم

و پلوی زعفرانی بخوریم. 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 23:37 |

این جاده

به انتها نمی‌رسد

و من در هجوم این برگ‌های ریزان

پر شده‌ام

از احساس بارانی پاییز!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه هفتم مهر 1390 و ساعت 15:29 |

کویر عاشق است

و من عاشق‌تر از کویر ندیدم،

می‌خواهد در آغوش ‌کشد خورشید را!

و خورشید؛ اما 

دست رد می‌زند بر سینهٔ کویر

و خندان می‌گذرد 

آهسته، آرام، سنگین.

و من در هرم این روزهای داغ قم

می‌ترسم از وصال کویر و آفتاب.

می‌گویم: عشق چیست؟

وقتی کنار تنور، دل کباب می‌شود!

می‌ترسم حتی از سایه‌ها

اینجا سایه‌ها نیز شعله می‌شوند

شعله می‌کشند!

 من می‌ترسم از وصال کویر و آفتاب

می‌ترسم از این گوی آتشین

و از این وسعت داغ

که دل سپرده است به عشق!

و ما اینجا قبل از افطار،

 هوای داغ می‌خوریم

بعد از افطار نیز

به چایی داغ، دل خنک می‌کنیم!

آه چه حکایت غریبی است...

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 3:7 |
رهایی از غم نمی‌توانم

تو چاره‌ای کن که می‌توانی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت 13:40 |
وقتی چشم‌های تو نباشد،

وقتی نگاه تو نباشد،

آسمان نیز قفس تنگی است!

"چشم‌هایت را،

برای این همه دیدن"(۱)

دوست دارم.

 لب و خنده‌های تو را نیز دوست دارم

وقتی لبخند‌های تو نباشد

حتی زمین،

آری زمین نیز زندان بزرگی است!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)تعبیر از نرگس رجایی‌ست

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 0:52 |
واژه‌ها به ته کوچهٔ بن‌بست رسیده‌اند

در را باز کن،

هوای بیرون بارانی‌ست!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 14:55 |

چه دردناک است:

شاعر باشی و کلمه‌ها از تو روی‌گردان شوند؛

اهل غم باشی و غم نیز به تو لبخند نزند!

حکایت غریبی است این تنهایی من،

که حتی در شعر نیز نمی‌گنجد!

این روزها وقتی هجوم دلشوره‌ها

از کنار هیجان و اضطراب من می‌گذرند

من به تو فکر می‌کنم: «نکند کسی تو را از من گرفته باشد؟»

این؛ ولی همهٔ حرف‌های من نیست!

همهٔ دردهای من نیست.

این روزها حس می‌کنم

چقدر غصه‌های نخورده دارم؛

چقدر دلم گریه‌های بی‌بهانه می‌خواهد!

آه، حس خوبی نیست

وقتی احساس می‌کنی

دیگر کسی نیست تو عاشقش بشوی،

تو به هوایش شبانه‌ها در مهتاب سیر کنی!

آه، چه حس بدی است!

دردی که نه جسم را تحمل آن است

و نه روح را!

و من این روزها استخوان‌هایم را می‌بینم

که درد بی‌عشقی تا قعرشان رخنه کرده است!

و بیچاره روح من،

که زندانی قفس انزواست!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 و ساعت 8:58 |

تو

گفتی شاعر می‌شوی

و دلِ شکستهٔ شاعرانهٔ مرا به دست می‌آوری!

گفتی عاشق می‌شوی

و نیمه‌های شب برای من شعر می‌خوانی!

گفتی...

و اکنون وقتی دنیا به ‌اندازهٔ دل من تنگ شده است؛

وقتی تنهایی به اندازهٔ مثنوی هفتاد من معنا یافته است؛

این شانه‌های بی‌پناه من است که روی گسل شکستن می‌لرزند؛

و این اشک‌های من است که بر شیار قدیمی احساس می‌لغزند!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 9:45 |
قرارمان این نبود: "تنهایی"

تنهایی فقط مال شماست.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 13:18 |
چه حقیرانه است

غم تو آقا!

چه کوچک است

غصهٔ تو عزیز!

*

من اگر از آن غم بزرگ حرف می‌زنم

دل به کسی سپرده‌ام!

*

و تو اگر عاشق نشده‌ای،

غمت، پشیزی نمی‌ارزد!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم خرداد 1390 و ساعت 1:59 |

تقدیم به همسر خوبم

من هر روز به جای شعر

تو را می‌سرایم

وقتی لبخندهایت

در نگاه من ردیف می‌شوند

و توان حس من از وصف خوبی‌های تو قافیه می‌بازد

من تو را می‌سرایم!

وقتی دوبیتی ابروهایت،

 در خیال من شکل می‌گیرد

طلیعهٔ خوبی است که من غزلی شروع کنم!

ولی غزل که اسم تو نیست

اسم تو اعظم است

یعنی بزرگ‌تر از این حرف‌ها،

حتی بلندتر از مثنوی!

پس چگونه بسرایم تو را،

جز با عشق؟

عشقی که در هیچ چهارپارهٔ کودکانه نمی‌گنجد!

ای بحر طویل عشق!

دل من دیوانی از شعرهای نگفته‌ است؛

دیوانهٔ رباعی‌های ناگفته است!

نگران نباش!

من نیز روزی شاعر خواهم شد، 

و خودم را برای تو خواهم سرود!

برای تو خواهم گفت که اندازهٔ همهٔ عالم دوستت دارم!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 1:5 |
ساده

ساده‌تر

سلیس و روان بگو:

"دلم گرفته برایت!"

*

ساده

ساده‌تر از این هم می‌شود گفت؟

"دلم گرفته برایت!"

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 8:25 |
من آمدنت را

امشب نیز،

تا صبح نشستم

که سکوت برایم

شعرهای عاشقانه بخواند

امشب نیز

تا صبح نشستم

و سقف خیالم

جز شعرهای عاشقانه

چیزی چکه نکرد!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:10 |

و من، 

نه،

 ما امروز باید بمیریم،

نه یک بار،

بلکه هزار بار باید بمیریم

هزار بار...

*

احساس من،

رنگ کینه به خود می‌گیرد!

کلمات من هر کدام مشتی می‌شوند.

و وای از غیرت ما!

شرم می‌کنم...

شرم می‌کنم...

*

و اما تو ای شعر!

ای شعر شرمت باد!

چه سان سرها به باد می‌دهی!

ننگ باد بر کلمه "حه‌ ِمد"!

که چون دمل چرکین،

شعرهای "بانو" را کثیف کرد!

احساس لطیف شاعره را ظالمانه خراشید!

مرگ باد بر "آل خلیفه"، آل شیطان!

*

آهای آدمیان همتی، غیرتی!

آهای...!

شاعره ناموس ما بود

که گرگ‌ها به تاراج بردند!

*

آیات‌القرمزی!

اسمت به زبانم نمی‌رود...

*

یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد

حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟(۱)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. بیت از سرکار خانم سقلاطونی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:53 |
از دورترها،

از عمق گذشته‌های شیرین،

من صدای تو را می‌شنوم

و برای آمدنت

شعر می‌سازم!

شعرهایی که ردیف و قافیه،

همه در آن رنگ باخته است.

و منِ دل‌باخته،

گنگ آن لحظه‌‌های غریبم:

وقتی که می‌آیی

 و من زبانم بند می‌آید؛

 آن‌گاه اشک‌های من

شعرهای من می‌شوند!

....

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 23:18 |
بی‌توام!

و این لحظه‌های غریب من،

بی‌تو آرام نمی‌گیرند

زهی خیال باطل!

تو دوباره باز آیی

و از حضور صمیمی‌ات

 پنجره‌ای بگشایی!

من چقدر ساده‌ام

که دل سپرده‌ام به شب‌های مهتابی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 0:55 |
یک سال نیز چنین گذشت...

و من در دور باطل خود

دوباره به همین‌جا رسیدم.

جایی که نمی‌دانم کجاست.

تو هم نمی‌دانی کجاست.

هیچ‌کس دیگر هم نمی‌داند کجاست...

کجاست؟؟؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 13:54 |
شبی آواره در بیابانی

زیر رگبار سرد بارانی

 

با خودم حرف می‌زدم آرام

در هوای عشق جانانی

 

عشق گویا حقیقتی مبهم

قصهٔ درد و زخم و پریشانی

 

با خودم حرف می‌ز‌دم از عشق

آه تو از عشق چه می‌دانی؟

 

زیر باران چه خوب یادم هست

نشاطم و آن لحظه‌های عرفانی

 

من و آغازی از نهایت عشق

دفتر شعر من و شب بارانی

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیستم اسفند 1389 و ساعت 9:0 |
سلام ای آن که پاک و باصفایی

شبیه آیه‌های ربنایی!

نمی‌دانی که در قلبم نشستی؟

چه دلتنگم نمی‌خواهی بیایی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 0:30 |
سایه‌های بلند "کوهِ" غم در نگاهم دراز می‌شود!

"تیشه‌ٔ" صبر به دستم می‌گیرم

"شیرین" من!

چگونه این "کوه" غم را از جای برکنم؟

مگر من "فرهاد"م؟

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 21:13 |
می‌روم،

می‌روم به فصل تنهایی خود

و آن زمان که فصل تماشا برسد

به دیدار تو برخواهم گشت... 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه دهم اسفند 1389 و ساعت 0:32 |
امشب قلبم را برایت پست می‌کنم

آن را از داخل پاکت بردار،

و بسپار که چنین سر به دیوار قفس نکوبد.

ای دوست! آیا می‌رسد به تو،

که فضای سینه‌ام چنین تنگ شده است؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 23:49 |

به همه برادران شهید عربی که زیر چکمه‌های ستم دیکتاتورها له شدند

برادر!

تفنگت را بردار.

کنون که سنگ می‌زنند به پر و بال مرغکان اسیر

تفنگت را بردار

و باور کن

که من نیز در بند می و افیون و مستی و دیوانگی نخواهم ماند.

ای بردار تفنگت را بردار

تا دوباره برویم سر سطر حماسه‌ها

بیا مرا نیز با خود ببر از این بزم‌ها

که من نیز عزم جنگ کرده‌ام

و دیگر خسته شده‌ام از:

چشمک ستاره‌های آسمان

از عطر و بوی گل‌های باغچه‌ها

از آیینه

از ترانه

برادر... بیا مرا نیز از این خاک بگسل!

از این عشق کامل به زندگی

آخر این چه عقلی است،

عقل ناتمام من؟

چگونه می‌کند چاره مرگ را؟

تا کی خمیده بماند پشتمان زیر این زنجیر؟

ای برادر، ای سوار،

تفنگت را بردار!

من صدای سم‌ضربه‌های اسبت را می‌شنوم

صدای شیهه‌های خونین اسب‌های عربی

صدای طبل‌ها و سنج‌ها

برادر کنون چه جای صبر است؟

و چه جای تردید؟

جاده‌های انتظار تو را می‌خوانند

راه‌های پر غبار تو را می‌خوانند

برادر!

ای شعر من!

ای شعار من!

ای شعور من!

تفنگت را بردار و بیا

برادر

من از پیراهن خونین تو

برای خودم کفنی خواهم ساخت

و با مرگ به کاروان شما خواهم پیوست!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 و ساعت 0:32 |
امروز هوا بهاری شد

و آسمان رنگ فولاد گرفت.

کبوترها اوج گرفتند

و صدای "توسل" از گلدسته‌های امامزاده به گوش رسید.

دوباره کوه‌های بلند

باز خاطرهٔ روزهای بی‌تکرار! 

لحظه‌ای هوس باران کردم

ناگهان بغض  آسمان ترک برداشت

و ابرها دلتنگی مرا سخت گریستند!

 آه چه بارانی!

تپه‌های سبز، باران می‌خورند.

گنجشک‌ها، در باران می‌گریزند.

 رودخانه مرا به خود می‌خواند

رودخانه از روستا فاصله می‌گیرد

آه! چقدر دلم می‌خواهد، وقتی باران می‌بارد

"دُن(۱)"، "دجله و فرات(۲)" و "زرینه‌رود(۳)" را یک جا ببینم.

 


۱. رودخانه‌ای در روسیه

۲. رودخانه‌های دوقلو در عراق

۳. رودخانه‌‌ زیبای شهر ما میاندوآب

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 0:21 |
وقتی قلب کوچک من،

از حس گریه می‌ترکد،

من در آن خاطره‌های شیرین

دنبال شانه‌های تو می‌گردم

آه ای مهربان!

غیر از آغوش گرم تو چه کسی غم مرا می‌فهمد؟

وقتی اشک‌های من

روی دفتر شعرم می‌چکد

وقتی شعرهای من

جز در قالب آه نمی‌گنجد

آه ای عزیزترین!

جز تو، من به حوصلهٔ چه کسی بیندیشم؟

امشب از پنجرهٔ خانهٔ دلم

به خانهٔ شما سرک می‌کشم

تا دوباره شمعدانی‌های خاطراتم

در قاب پنجره پدیدار شود

و شعر من خالی نباشد از یک حس قدیمی !

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 21:34 |

آفتاب ده،

که در زیر پلک غروب،

پنهان می‌شود!

و شب و شام

که هر دو،

 در آغوش کودکان به خواب می‌روند!

و چشم و ابروی مهتاب

که در پس ابرها، عشوه‌گری می‌کند،

آه حیدربابا!

تو آن زمان، از عاشقانه‌های ما،

 برای کودکان ده، قصه‌ای بگو

قصه‌ای بگو که غم در آن موج می‌زند،

 قصه‌ای که از غصه سرشار است،

قصه‌ای که پر از اندوه است!

آهای حیدربابا!

به یاد آن شبی که برف می‌بارید

و کولاک در و پنجره را گرفته بود،

و های و هوی باد در لای درختان می‌پیچید!

مادربزرگ قصه می‌گفت...

به یاد آن شبی که در اضطراب کشندهٔ من،

 گرگ در کمین آغول نشسته بود،

و در هوس خوردن شنگول آب دهانش سرازیر بود!

آه، چه می‌شود حیدربابا،

من دوباره به آن زمستان کودکی‌ام برگردم؟

آیا می‌شود مثل گل دوباره وا شده،

آن گاه زرد و افسرده شوم؟

....

*

"حیدربابا" اسم کوهی در روستای آبا و اجدادی استاد شهریار یعنی خشکناب!

توضیح: دوستان هم‌زبانم، آذری این شعر را حتماً به یاد دارند:

حیدربابا، کندین گونی باتاندا!...

اما برای دوستان همدلم باید بگویم که شعر "حیدربابایه سلام" استاد شهریار یک حس خاصی دارد. خود استاد این را با آن صدای نازنینشان خوانده‌اند و از خود به یادگار گذاشته‌اند. با آن موسیقی باشکوه آذری! که بند بند استخوان‌های آدمی با آن به ساز و نوا درمی‌آید! مرحوم شهریار در این شعر بارها بغض می‌کنند و گریه می‌کنند و شنونده را وادار به اشک ریختن می‌کنند... این "حیدربابایه سلام" واقعا فوق‌العاده است. فوق یک شاهکار ادبی. خوشبختانه به اکثر زبانهای دنیا از جمله فارسی، انگلیسی، کردی و غیره ترجمه شده است.

توصیه‌ام به اهالی اقلیم احساس این است که حتما از خواندن این اثر غافل نشوید. و یا حداقل کاست این شعر را بگیرید و گوش کنید. خیلی از دوستان فارسی زبان را می‌شناسم که با لحن و موسیقی این شعر ارتباط خوبی برقرار کرده‌اند. مرحوم شهریار خودشان تعریف می‌کنند که شخصیت‌هایی مثل محمدتقی بهار، محمدعلی جمالزاده آذری را یاد می‌گرفتند تا "حیدربابایه سلام" را بفهمند!

و اما ترجمهٔ من از این فراز "حیدربابایهسلام" ، یک برگردان کاملا آزاد است، که شاید تنها بویی از آن را به مشام می‌رساند.

اگر قبول کنیم زبان آذری زبان احساس است، ناگزیر باید این را هم قبول کنیم که ترجمهٔ احساس به این راحتی‌ها میسر نیست. بنده خیلی خوشحالم که دوستان به راحتی می‌توانند با دلنوشته‌های من ارتباط برقرار کنند و البته باز تکرار می‌کنم که من به هیچ وجه ادعای شاعری ندارم. حداقل شعر فنی بلد نیستم. جایی که شهریار و حافظ شاعر هستند، جایی که همه این شاعران خوب زمان ما شاعر هستند، واقعا ما باید برویم به قول معروف...

اگر لطف دوستان جلب می‌شود، شما بگذارید به حساب احساس صمیمی آذری ما. البته باید توضیح بدهم که به هیچ وجه آدم ناسیونالیست هم نیستم. به همه زبان‌ها و قومیت‌ها احترام قایل هستم و مخصوصا به زبان فارسی عزیزمان عشق می‌ورزم. زبانی که همه قوم‌های عزیز ایرانی را به هم پیوند داده است. این را هم جهت اطلاع عرض می‌کنم که بچه‌های من با اینکه آذری را بلدند؛ ولی به زبان فارسی حرف می‌زنند. و مادرشان با اینکه فارسی‌زبان است با من آذری حرف می‌زند...

و چه قصه‌ای شد این قصهٔ زبان!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 1:15 |
آری

من هم روزی می‌رسم به فردا

می‌رسم به آن روز باشکوه،

تا برای همیشه

تو را وقف چشم‌هایم کنم.

من هم روزی می‌رهم از این اندوه

از این غروب دلگیر

از سکون این روزهای طولانی

از مرارت این شبهای تنهایی!

...

*

خاتون!

لطفاً از اشک‌‌های من

شعری بساز،

و از چشم‌های خیسِ من قصه‌ای

تا در این رؤیاهای شبانه‌ام

هزار بار عاشقانه بگویم:

"دوستت دارم!"

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 2:9 |
آه خدای من!

این فصل،

این فاصلهٔ بلند!

و این جاده‌هایی که تا مقصد "نرسیدن" ادامه دارند!

آه، من بی‌تو!

و تو بی‌من!

و من اینجا بی‌تو،

 تنهایی خود را قاب گرفته‌ام

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 19:31 |

خوشا شب و خیال‌ها!

خاصه "شبی که می‌گذرد با تو!"

آسمان، ستاره‌ها

و صدای تو

اکنون که غرق می‌کند مرا

در عشق‌های جوانی!

آه،

چه حکایتی بود!

چه قصه‌ای!

دوباره در کدام آینه ببینم

چشم‌های عاشقم را؟

ای چشم‌هایت حکایت یک عشق!

در کدام رؤیا ببینم

مهربانی چشم‌های تو را؟

*

دلم گرفته است

از این همه دوری!

بگو از چشم‌های من چه می‌خواهی؟

از این بغض‌های بی‌پایان

از انبوه خاطرات جوانی من...

بگذار تمام کنم و بگذرم

که من ناگزیر از چشم‌های تو دل کنده‌ام.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 2:22 |

به این برف قسم

به این سپیدی

من به تعداد دانه‌های این برف

به تعداد شب‌های زمستانی که بی‌تو می‌گذرد

دلم برای تو تنگ شده است!

کجایی تو ای شکوه عصرها؟

کجای خیال من ایستاده‌ای؟

*

من هنوز به هوای تو می‌آیم

تا در آن سوی افق‌های سپید و برفی!

- آنجا که شکوفه‌های برف در آغوش هم فرود می‌آیند

آنجا که همه چیز به مدار عشق می‌چرخد-

من نیز آن‌گونه که تو عاشق من بودی

تو را دوست داشته باشم

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 23:54 |
چه مضحک است

تخیلات من!

وقتی تا دورددست‌ها

با تو هم‌سفر می‌شوم. 

آه  این جاده‌های برفی چقدر کوتاهند!

وقتی جاده تمام می‌شود

برف تمام می‌شود

یک روز ناتمام تمام می‌شود

من حتی وقتی آخر دنیا هم می‌رسم،...

...

چه کسی حرف‌های مرا باور می‌کند؟

دیگر چگونه بگویم: "دوستت دارم"؟

وقتی این اشک‌های غلطان گونه‌هایم را نمی‌بینی

وقتی برای دلخوشیم

حتی لبخندی هدیه نمی‌کنی!

*

ببین چگونه آغاز شدم

که این چنین به پایان خود می‌اندیشم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه دوازدهم دی 1389 و ساعت 11:26 |
بگذار به یادم بیاورد

صدای تو،

خودم را،

بگذار پیدا کنم

روزهای گم‌شده‌ام را،

صدا کن "حسین" را،

"صدای تو خوب است!"

و بگذار من گریه کنم

محرم‌های گذشته را!

بخوان تا گریه کنم

بخوان تا آرامم کند

صدای تو مرا!

شاید دوباره نینوایی شده‌ام،

کربلایی شده‌ام مداح!

بخوان!

بخوان تا گریه کنم.

سینه‌ام از داغ "حسین" پر است

چشم‌هایم آبستن دریای اشک است.

دلم گریه می‌خواهد:

سینه‌زن‌ها در نگاهم صف کشیده‌اند!

دلم به کوچه‌های محرم تنگ شده است!

بخوان مداح،

بخوان تا "یک قیامت گریه" کنم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوازدهم آذر 1389 و ساعت 23:46 |
چه کسی

دل مرا می‌آشوبد؟

کدام شوریده‌ای

در جان من حلول می‌کند؟

کیست

در ویرانه‌های دلم

به فکر آبادیست؟

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه هشتم آذر 1389 و ساعت 23:51 |

به پاس غریب‌نوازی رها

دیروز "رها" آمد.

کوله‌بار سبزی داشت.

کوله‌بارش پر بود:

صفا، مهر، محبت،...

دیروز رها آمد.

و  آورد برای من

خاطرات گمشده‌ام را!

رها بوی بهار "خشکرود" بود!

شیرینی میوه‌های تابستان،

خاطرهٔ آن پاییز رنگارنگ!

حکایت آن زمستان سخت!

رها همه را به یاد من انداخت:

اسم‌ها همه غریب،

همه آشنا!

به راستی من کجا بوده‌ام؟

انگار خواب بود!

رؤیای یک روز بهاری

شب بارانی مسجد

و هیاهوی آسمان!

ناگهان سکوت ده را ترنم باران گرفت

و من ماندم و تنهایی یک شب بارانی!

رها خاطرات خاکستری مرا رنگ‌آمیزی کرد:

دبستان احسان:

بچه‌های قد و نیم‌قد، حیاط مدرسه، آقا معلم‌های مهربان!

وای چه خوش بودیم!

رها آمد و مرا با خودش به خاطراتم برد...

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه چهارم آذر 1389 و ساعت 21:55 |
شب بی‌تو

رنگ ظلمت است،

مهتاب من!

و سکوت

معنای روشن مرگ!

شب ...

تلخی شب‌ دلتنگی من

با تو

         شیرین می‌شود.

آه چقدر خو کرده‌ام به تو!

امشب باز هم

بوی چایی تازه‌دم،

در هوای اتاق می‌پیچد!

و مجلس تنهایی من

رنگ بزم به خود می‌گیرد!

مهتاب من،

امشب باز من هستم

و حکایت یک قصهٔ تکراری...

*

مهتاب من،

بی‌تو!

باز به آخر تاریکی می‌رسم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه چهارم آذر 1389 و ساعت 0:53 |
هر وقت دل‌شکسته‌‌ام،

دلشکسته‌ترم،

آه می‌کشم:

                               "توفان غم می‌وزد از وسط کویر دلم!"

و در این عالم غم،

اگر آه‌ها مدام نباشد،

و اگر گریه‌ها ممتد و مکرر نباشد،

چگونه سنگینی غم از دل‌ برداشته ‌شود؟

اکنون نیز وقتی حرف می‌ِنم

این سیزده هزار و سیزدهمین شب تنهایی است

و قصه‌ای که به غم لیلی و مجنون ختم می‌شود

به بیچارگی فرهاد

 و هزار دل عاشقی که سر از عالم جنون درآوردند!

و عالم من؛ امّا عالم تنهایی است،

عالم تنهایی،...

(بگذار بماند!)

این حرف‌ها غم هر روزهٔ من است!  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 و ساعت 19:55 |
عصرهای پاییز

وقتی که آفتاب خاطرات قدیمی را رنگ طلایی می‌زند

من دوباره یاد تو می‌افتم

وقتی از کوهپایه می‌گذشتیم

وقتی به سپیدارها لبخند می‌زدیم

یادش بخیر سنجدها

سیب‌های سرخ

انگورهای پلاسیده!

زندگی حتی در پاییز هم شیرین بود!

امروز نیز دوباره تو را صدا زدم،

انگار دیروز هم

من هر روز تو را صدا می‌زنم

ولی در کوچه‌های خاطره تنها مانده‌ام رفیق!

عمری گذشت

پیر شدم،

اما باز هم وقتی یاد تو شکوفه می‌زند،

دوباره کودک می‌شوم

هنوز روی طاقچه‌ها، دیوارها

روی نیمکت‌ها دنبال یادگارهای تو هستم،

چه می‌گفتی، چه می‌نوشتی!

یادش بخیر خنده‌هایت!

چه شیرین بود!

دوباره صدایت می‌کنم،

کیفت را بردار

و با بهاری که می‌آید بیا! 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه چهارم آبان 1389 و ساعت 20:43 |
روزهای پاییزی من،

می‌گذرد بی‌بهار

می‌گذرد

می‌گذرد بی‌بهار

و من چگونه تاب بیاورم

وقتی  باران خاطرات اردیبهشت

قطره قطره یاد مرا خیس می‌کند؟

تمنا می‌کنم رفیق!

وقتی از روی برگ‌های افتاده،

وقتی با طنازی،

 دست در دست نسیم می‌خندی و می‌گذری

فکر کن که من کجا هستم،

کجا می‌توانم باشم؟

حدس تو درست است: همین اطراف،

در خلوت تپه‌های پاییز زده که با تنهایی من سهیم شده‌اند!

امروز زیر باران دوباره تو را صدا زدم!

چه رؤیایی! انگار خواب بود!

چه بارانی؟ ...

هوا آرام بود

و من تنهایی روزهایی پاییزی‌ام را زمزمه می‌کردم

من آواز می‌خواندم

و شده بودم هم‌ آواز دشت‌هایی که در غروب جز سکوت آوازی نمی‌خوانند

و  بی‌صدا سر در بغل شب می‌گذارند و اشک می‌ریزند!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 20:49 |

امشب نیز غربت خودم را گریه می‌کنم

چگونه وا می‌گذاری مرا و می‌گذری از من؟

مگر من چقدر زندگی کرده‌ام تو را،‌ خودم را؟

من چه دارم؟

چه دارم جز کوهی از غم؟

امشب دوباره پر می‌‌شوم از سردی و غربت این پاییز

...

 وای بر تو،

مگر چه مانده است از من، جز درد،

جز داغ

و چشم‌هایی که هر شب تو را با بی‌قراری گریه می‌کنند!

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت 0:38 |
مختصر بگویم:

"دلم بی‌تو گرفته است!"

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه یازدهم مهر 1389 و ساعت 21:52 |
امشب نیز آمدم،

نگو در خانه‌ات بسته نبود!

نگو بودم و تو نیامدی!

من آمدم، تو نبودی!

تو هیچ وقت نیستی،

هیچ وقت نبوده‌ای

و این هزار و یکمین شبی است که در انتظار هیبت شهرزادی تو می‌مانم.

تو نیستی،

تو را نمی‌بینم.

پس می‌روم.

می‌روم

تا در انتهای غریبی، بی‌کسی،

گریه کنم!

می‌روم تا در آغاز این جنون،

به پایان خود بیندیشم.

می‌روم تا به تنهایی خود ایمان بیاورم.

می‌روم تا در جستجوی دوبارهٔ تو،

به این عشق یک‌طرفه

به این حقارت،

به این درد و رنج بی‌حساب، پوزخند بزنم!

می‌روم،

می‌روم از این قلمرو،

از این اقلیم،

از این خانه،

تا در کویر غربت، آواره شوم.

می‌روم تا در جستجوی دوبارهٔ تو گریه کنم.

می‌روم....   

  ‌  

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 0:36 |
دو قدم مانده به صبح،

بیدار می‌شوم.

نوبت رجعت رسیده است.

خواب و خاطره بود،

حکایت ناتمام عشق،

هر چه بود، تمام شد

و من قدم می‌گذارم به فردا،

تا به اصل رجعت سلامی دوباره کنم.

...

نوبت رجعت فرا رسیده است!  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت 0:1 |

ماه من آمد!

و من در ایوان خانه، به استقبال او ایستادم.

و ستاره‌ها پشت بام‌ آمدند،

حتی درختانی که در باد می‌رقصیدند،

به تماشا ایستادند!

ماه من آمد

و کویر روشنی گرفت.

رمل‌ها در پناه بوته‌ها آرام گرفتند،

و سکوت در شادی من سهیم شد!

سپس نسیم دامن‌کشان گذشت،

و بعد جیرجیرک،

زنجره،

دوباره سکوت!

دوباره من و ماه من!

کویر در سیطره ما بود.

ماه من آمد

و من دوباره به هبوط اندیشیدم،

امّا زیر نور ماه،

من به وسوسهٔ پرواز می‌رسم!

خاصّه آن وقت که دُرناها آسمان را در می‌نوردند،

و می‌روند تا...

و من می‌مانم با ماهم!

امشب می‌خواستم با درناها همسفر شوم تا دوردست‌ها،

تا زادگاه ماه،

تا سرگذشت آفرینش زمین

و ...

ولی ماه من آمد!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 و ساعت 0:42 |
به کدامین گناه؟

به گناه کدامین مسلمان؟

یک میلیون مسلمانی که در عراق کشتند؟

یا صدها هزار مسلمانی که در نقطه نقطهٔ جهان می‌کشند؟

به کدامین گناه؟...

*

وقتی عقل به بن‌بست می‌رسد،

وقتی منطق از جنس بی‌منطقی است،

وقتی عالم شهر وحوش، از نسل زنبوران بی‌عسل است(۱)،

سوزانده می‌شود کلام خدا،

به آتش کشیده می‌شود دل‌ هر انسانی که بندهٔ خداست!

*

و بغض گلوی قلم را می‌گیرد،

‌و حیرت پاسخ این جنایت است!

و وامصیبتا بر اداره‌ای که شناسنامهٔ انسانیت به آقای "تری جونز" صادر کرده است!

----------------------

(۱)با عذرخواهی از همهٔ حیوانات، انصاف است حیوانات را با این انسان‌نماها مقایسه کنیم؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 18:42 |

ماه من، بیا!

فکر نکن، وقتی نیستی آسمان دل من، رنگ روشنی به خود می‌گیرد! نه،‌ وقتی تو نیستی آسمان دل من، تاریک است. وقتی تو نیستی من به خاطرات دور فکر می‌کنم. به روزهایی که هیچ کس روی این زمین نبود. نه آدمی، نه حوایی! نه آهویی، نه صیادی، حتی نه ماهی، نه مهتابی! وقتی تو نیستی من به تنهایی زمین در دوردست‌ها فکر می‌کنم. به تاریکی زمین. به وقتی که ماه بالا سرش نبود. به روزهای سرد زمین. به شب‌های بی‌مهتاب زمین!

ماه من! وقتی تو نیستی، چگونه من از پنجرهٔ اتاق‌ تنهایی‌ام سرم را بیرون بیاورم؟

وقتی تونیستی، چه کسی می‌تواند از لابه‌لای ابرها به من چشمک بزند؟

من حتی بی‌تو نمی‌خواهم، تن به خنکای نسیم شبانگاهی بدهم!

ماه من!

وقتی نیستی، وقتی می‌روی که تنها باشم، وقتی از خودت فقط یک خاطرهٔ شیرین در دل من به جای می‌گذاری، من چگونه چشم‌هایم را به روی این زندگی باز کنم؟ وقتی که بستن چشم‌ها، چشم دل مرا به دیدن روی تو باز می‌کند،‌ من چگونه چشم‌هایم را باز کنم و باور کنم سحر شده است؟

ماه من!

وقتی نیستی، وقتی می‌روی که من تنها باشم، وقتی می‌روی که من دلتنگی‌های یک روز بی‌کسی را تجربه کنم،‌ وقتی می‌روی که ...

ماه من، بیا!   

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 و ساعت 0:10 |

بیدار شو،

دوباره آمده‌ام!

آمده‌ام با دلی که پر از دلتنگی است

آمده‌ام با یک چمدان غم و اندوه!

آمده‌ام تا بروم.

بروم با تو!

      

بگو مرا می‌بری.

مرا می‌بری از این جاده‌های دلتنگی

از این جاده‌ای که می‌دانم  می‌رسد به سرزمین پدری.

بیدار شو،

امشب نیز آمده‌ام.

آمده‌ام تا همراهیم کنی برویم آن دور دست‌ها

آنجا که این شعرها، این رؤیاها می‌رسد به باغ دوستی.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 و ساعت 1:37 |