تبليغاتX
باغچه - نامه‌ها

جناب حاتمی‌کیا!

امروز دوباره آژانس شیشه‌ای شما را دیدم. کما اینکه آن را در گذشته بارها و بارها دیده بودم. دیدم و باز گریستم. این روزها که ابراز احساسات را بر آدم خرده می‌گیرند، من می‌خواهم عقل نداشته‌ام را قاطی احساساتم بکنم و امیدوارم آنچه را این فیلم‌های شما به من هدیه داده، حقش را با بیان عاطفی خودم خوب ادا کنم، که هر چه فکر می‌کنم می‌بینم نه تنها نوشتن نقدهای تخصصی آن چنانی از دستم برنمی‌آید، بلکه یادداشت‌های معمولی نیز کلی ایراد اساسی دارد و این است که من می‌مانم و آن حرف‌های ناگفته و آن احساساتی که خودم زیاده بر آنها ارزش قایلم. چیزهایی که این روزها نیست و تمام شده است.

جناب حاتمی‌کیا!

از قواعد بازی‌های سیاسی امروز نیز تقریبا بی‌خبرم. اوضاع فوق‌العاده پیچیده شده است. پس اینکه شما در چه وضعی هستید و به کدام سمت مایلید نیز به من مربوط نمی‌شود. ولی از خودم بگویم که مثل ذره‌ای هستم که با اذعان به بی‌چیزی خودم در همه باب، تنها روزنة امیدم عشق به امام خمینی(ره) که کمالات انسانی او روز به روز اعجاب مرا می‌انگیزاند و شیفتگیم را به او مضاعف می‌کند و باور و امیدم به فرزند خلف و شاگرد نستوه او حضرت «آقا» که بین دوستان و عاشقانش حتی پسوند و پیشوندهای اسم مبارکش حساب و کتاب خاص خودش را دارد که من او را با هر لقب و عنوان الهی و آسمانی که دارد، پذیرفته‌ام و باور قلبی‌ام این است که از اعقاب حضرت رسول خداست و امیرالمؤمنین(ع) که خون آنها در رگ‌هایش جریان دارد. عالمی است عامل و رهبری است نافذ و آنچه همة خوبان دارند، او تنها دارد.

آری این روزها که اوضاع پیچیده است، من به وضعیت امروز شما کاری ندارم. از روی هیچ تحلیلی هم نمی‌خواهم در مورد شما نظر بدهم؛ بلکه می‌خواهم شما را از روی فیلم آژانس شیشه‌ایت بستایم و همة اشک‌هایم را اگر ارزشی در پیشگاه خدا داشته باشد، تقدیم شما کنم.

شما که با این فیلم عقده دل هزاران هزار انسان دردمند را باز کردی. بغض‌های نشکفتة هزاران هزار انسان را با صدای بلند گریستی.

شما که خلق شخصیت ماندگار حاج‌کاظم، شخصیت‌های منزوی شده و مظلوم را به پرده‌های تماشا بردی تا همه هموطنان بلکه همة جهانیان مظلومیت آنها را ببینند و صدای مظلومیتشان را بشنوند.

شما که با هنرمندی قصة جانبازی و بی‌ادعایی آن مرد روستایی(عباس) را روایت کردی تا همة مدعیان را متوجه این نکته بکنی که در گوشه گوشه این مملکت هستند کسانی که با حمل ترکش‌های فولادی و زهرآگین بدون هیچ چشمداشتی دارند به کارهای قبل از جنگ خود می‌رسند. کشاورزی می‌کنند و دامداری.

جناب حاتمی‌کیا!

هنوز من این مردمان را به همین شکل در روستاها و شهرها می‌بینم. خدا را شکر هنوز هم از این انسان‌های بی‌ادعا زیاد داریم. انسان‌هایی که با وجود جراحت‌های دوران جنگ دارند بی‌سر و صدا و گمنام زندگی می‌کنند تا اگر دوباره جنگی علیه این مملکت تحمیل شد، باز گردند و جان فدای دین و ناموس وطن کنند.

«عباس حیدری» عصارة بیشتر بسیجی‌های دهاتی و از یاد رفته است و این البته نکته‌سنجی و باریک‌بینی شما بزرگوار است که از یاد این خیل عظیم نیز غافل نمانده‌ای.

«حاج کاظم» نیز نماد انسان‌های زرنگ، مدیر و باتجربه‌ایست که از قضای این روزگار نامرد ما، فراموش شده و نه خود روی آن ر ا دارد که خود را به رخ دیگران بکشد و نه یاد دوستانش می‌افتد که او را در کارهای مهم‌تری از مسافرکشی در شهر سهیم کنند که آن همه انرژی را در خدمت به نظام و کشور به کار گیرد.

دیدار عباس و کاظم و داستان عود بیماری ارث رسیده از روزهای جنگ به عباس، منجر به حادثه‌ای می‌شود. حادثه‌ای که از یک سو اوج برادری و دلدادگی بچه‌های جنگ را به همدیگر نشان می‌دهد و از یک سو تقابل آنها با آدم‌هایی که روزهای جنگ را فراموش کرده‌اند. مثل حسین(رئیس آژانس شیشه‌ای) که علی‌الظاهر خودش روزگاری در جنگ هم بوده، ولی حالا حاضر نیست آن کاری که با کمال میل به دیگران انجام می‌دهد، برای همرزمان قدیمی خود نیز انجام دهد. و اینجا خون حاج کاظم به جوش می‌آید و حماسه‌ای دیگر متولد می‌شود.

حماسه‌ای تلخ. حماسه‌ای گزنده. حماسه‌ای ناگزیر که مدیریت آبرومندانة آن از عهدة کسی ساخته نیست جز حاج‌کاظمی که عمری را در ستیز با متجاوزان به خاک ما، سپری کرده است. اما حاج‌کاظم شیره همه چیز را به تنش می‌مالد و یک تنه جلوی همه وا می‌ایستد تا حرف مظلومیت بچه‌های رزمنده را به گوش همه برساند.

راستی چگونه می‌توان از یک سو مردم را گروگان گرفت و از سوی دیگر این ننگ را از خود دور ساخت؟ چگونه می‌توان ادعای دفاع از مردم را داشت و در عزیزترین شب سال همین مردم را از سر سفرة عید دور نگهداشت؟ کار سختی است. حتی ننگ بزرگی است بر یک بسیجی که با اخلاص از هر پست و مقامی گذشته و به مسافرکشی رو آورده است. اما حاج‌کاظم از هر فرصتی استفاده می‌کند تا حرف دل خود را به دیگران بفهماند. با مهربانی می‌گوید. با خشم می‌گوید؛ اما انگار هیچ کس حال فهمیدن ندارد. همه خود را به نفهمی می‌زنند تا عباس جلوی چشم کاظم پرپر شود. او می‌خواهد به هر قیمتی که شده جان یک عزیزی را نجات دهد که همه مردم ایران مدیون او هستند.

و دقیقا اینجاست که اشک‌های من ناگزیر جاری می‌شود که چرا مردم نمی‌خواهند بفهمند؟ چرا حسین که آسایشش را مدیون عباس است نمی‌خواهد کاری که برای آن دو زن و شوهر قرتی انجام می‌دهد، برای او انجام دهد؟ اینجاست که دل من به عباس و بیشتر به حاج‌کاظم می‌سوزد...

و اوج تنفر ما زمانی است که مسؤلی مثل آقای سلحشور می‌آید و ادای انسان‌های مصلحت‌اندیش را درمی‌آورد. توضیح و تفسیرهای او از امنیت ملی با آن ادبیات خاص خود وقتی مسخره به حساب می‌آید که عباس با نشانه‌های مرگ روبروست. و این نشانگر آن است که آن روحیة برادری زمان جنگ در وجود سلحشور مرده است. او امنیت را در سخنان شبکه‌هایی مثل بی‌بی‌سی جستجو می‌کند و حاج‌کاظم‌ها و عباس‌ها را به عنوان گروگان‌گیر می‌شناسد و در تلاش است آنها را دستگیر کرده و به دستگاه قضا معرفی کند.

جناب حاتمی‌کیا!

اینها را نوشتم که بگویم تو را دوست دارم. تو را به خاطر فیلم‌هایی که ساخته‌ای دوست دارم. تو را دوست دارم به خاطر اینکه شهید آوینی تو را دوست داشت. تو را دوست دارم به خاطر اینکه همیشه بچه‌های مظلوم جنگ را به یاد ما می‌اندازی. تور ا دوست دارم به خاطر آن چفیه‌ای که به گردنت دیده‌ام. حتی تو را دوست دارم با اشتباهات احتمالی‌ات که انسان موجودی است ممکن‌الخطا. امیدوارم هر چه هست و هر چه بوده شما را به راه صواب رهنمون سازد.

تو را می‌ستایم به خاطر هنر پاک و راستینی که وجودت را پر کرده است و از خدا یرای تو برادر عزیز عاقبت بخیری و موفقیت‌های روزافزون می‌طلبم.  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 14:21 |