تبليغاتX
باغچه - نقد

قصه "باغ کیانوش" نوشته دوست و برادر بزرگوارم جناب عزتی پاک، یکی از شیرین‌ترین قصه‌هایی بوده که تا به حال خوانده‌ام. قصه‌ای که از جنس قصه‌های ایرانی است. قصه‌ای که این روزها جای مشابه‌های آن در ویترین کتاب‌فروشی‌های کشورمان سخت خالی است. قصه‌ای که همیشه باید باشد و اگر نباشد معتقدم قصه‌نویس‌های ما به بیراهه رفته‌اند.

در تعریف من، قصه همین است. همانی که اصالت دارد و روایت آن برای مخاطب شیرین و دل‌چسب است. برخلاف آنچه که این روزها آن را به بیراهه کشیده‌اند و تعریف غلطی از آن ارایه می‌دهند و البته این  نتیجة همان مرعوب شدن‌ها و استحاله شدن‌ها در قبال فرهنگ غربی است. غافل از اینکه ایران و ایرانی فرهنگ خودش را دارد و قصه خودش را.

القصه که قصه "باغ کیانوش" یک قصة اصیل ایرانی است. قصه‌ای از جنس ادبیات داستانی ایران. قصه‌ای که خصایص ایرانی و انسانی در آن موج می‌زند و یکی از پرافتخارترین مقاطع تاریخی ایران را در ذهن مخاطب جاودانه می‌سازد.

و شاید خصوصیت اصلی قلم آقای عزتی پاک هم همین باشد که از همان ابتدا، ساده‌نویسی را مثل خیلی از بزرگان ادبیات داستانی ایران سرمشق خودش قرار داده است و البته این کم هنری نیست که بتوانی ساده بنویسی و در عین حال سخنان نغز بگویی و پرمغز. صمیمی بنویسی و در عین حال انگشت بگذاری به جدّی‌ترین مسئلة زندگی بشر که دفاع از جان و ناموس و آب و خاکش باشد.

و علاوه بر این، آن خصوصیتی که او را در این عرصه درخشانده‌تر نشان داده است، صبر و حوصله مثال زدنی اوست. این روزها که بیشتر اهل قلم شتابزده در عرصه‌های نشر، اسب طمع می‌دوانند و چوب حراج به ذوق و اندیشه و هنر می‌زنند، عزتی‌پاک با عزت نفس و پاکی، در شرایط اقل مادی به وظیفه‌ای که خود بر عهدة خود گذاشته است مشغول است. او خود را متعهد کرده است که کمتر بنویسد و خوب بنویسد و هیچ سرمایه‌ای بالاتر از این نیست که انسانی به تعهد خویش با خویش پایبند باشد.

و البته از آنجا که اجر هیچ زحمتی ضایع نمی‌شود، موفقیت او در هر سه کتابی که ایشان به نگارش درآورده‌اند، پاداش بزرگی است که خدا به او عطا فرموده است. همچنین رحم و عطوفتی نیز بر دل اهل محافل ادبی خوب ما انداخته، که او را بارها به عنوان نویسنده برتر معرفی کرده و از کتاب‌های خوبشان با عناوین مختلف تقدیر کرده‌اند.

ناگفته نماند که باغ کیانوش، باغی است تماشایی!       

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 23:44 |

این روزها متاسفانه فعالان عرصه‌ی نشر از کتاب کودک سؤاستفاده‌های زیادی می‌کنند. به نظر من:

۱. مقصر اصلی، متصدیان امور فرهنگی هستند. (اگر نمی‌گویم وزارت فرهنگ و ارشاد، چون یک درآمد سالانه‌ای از آنجا داریم و می‌ترسم جلوی این آب باریکه را بگیرند!) چرا؟ چون هر کسی در این کشور خیال چاپ کتاب کودک را دارد باید از هفت‌خان این متصدیان محترم بگذرد که خیلی راحت می‌گذرند!

۲. منظور از سؤاستفاده چیست؟ سؤاستفاده به معنای اخص کلمه یعنی پول‌های کلان به جیب زدن از طریق چاپ چیزهایی به نام کتاب کودک!

۳. کتاب کودک در عرف افراد سودجو به چه معناست؟ کتاب کودک یعنی هر چیزی غیر از آنچه که کودک به آن نیاز دارد! بیشتر کتاب‌ها حتی ارزش اسباب‌بازی شدن را هم ندارند!

۴. افراد سودجو فکر می‌کنند اگر عکس‌های کارتونی مثل تام و جری را از فیلم بیرون بکشند و از روی آنها قصه‌ی آنچنانی بسازند و از روی آن کتابی درست کنند این یعنی کتاب کودک!

۵. افراد سودجو چیزهای پیش افتاده‌ای مثل این جمله که بچه نباید هله هوله بخورد را کتاب کودک می‌دانند. بر همین اساس طرح سی چهل جلدی کتاب کودک می‌ریزند و اسم آن را رفتار درمانی برای کودک می‌گذارند.

۶. حتی افراد سودجو داستان‌های تکراری گالیور را به عنوان دفاع از فرهنگ فارسی قلمداد می‌کنند!!

۷. افراد سودجو به غیر از نویسندگان حرفه‌ای کتاب کودک به همه اهل خانواده و اهل محل سفارش نوشتن کتاب کودک می‌دهند! 

۸. در میان افراد سودجو شاعرانی هم پیدا می‌شوند که حتی پیامبران و معصومین را به ثمن بخس می‌فروشند. یک شعرهایی در مورد این بزرگوارن می‌گویند که حتی بزرگ‌ترها هم به مفهوم آنها نمی‌توانند پی ببرند چه رسد به کودکان بیچاره!

۹. این روزها هیچ خلاقیتی در کتاب کودک ایرانی دیده نمی‌شود. یعنی فاتحه ادبیات کودکان خوانده شده است. متاسفانه مراکزی که باید از نویسندگان خلاق حمایت کنند یا در خواب غفلتند و یا دارند به دوستان نزدیک خود خدمت می‌کنند! مراکزی مثل کانون پرورش فکری و انتشارات مدرسه و غیره!

۱۰. بیایید فکری به حال کتاب کودک بکنیم. کودکان سرمایه‌های آینده ما هستند. اگر واقعا از چیپس خوردن آنها نگرانیم صد البته باید از مورد استفاده قرار گرفتن کتاب‌های موجود توسط کودکانمان نگران باشیم.

در پایان به نظر من کتاب کودک باید چیزی باشد از جنس ادبیات. و منظورم از ادبیات خیلی روشن است: یعنی شعر کودک، قصه ی کودک، زبان خاص کودک. از دوستانی که علاقمندند کتاب کودک بنویسند و از دوستانی که دوست دارند روی کتاب کودک سرمایه‌گذاری بکنند خواهش می‌کنم که به اهلش رجوع کنند. (حالا همه متاسفانه خود را اهل هر چیزی می‌دانند! خبره بودن در ادبیات کودک که جای خود دارد!)

فاجعه وقتی غمبار می‌شود که ناشران سودجو اینها را فله‌ای به نهادهای دولتی می‌فروشند تا به سود خودشان برسند. و آن نهاد محترم هم سعی می‌کند در فرصتی به مناسبت میلادی و وفاتی این کتاب‌ها را به عنوان هدیه در اختیار کودکان عزیز کارمندان خود قرار بدهد و اسمش را بگذارد خدمت فرهنگی!(آهای ارتش جمهوری اسلامی، سپاه، نیروی انتظامی و غیره....با شماها هستم!)

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 0:42 |

این روزها متاسفانه موضوع اسیدپاشی در ایران، قلب هر انسانی را با ناخون وحشی‌اش خراش می‌دهد. مخصوصا دیروز که در برنامهٔ خوب "ماه عسل" شبکهٔ ۳ با دو نفر از قربانیان این عمل شنیع مصاحبه شد. من نشستم و تا آخر برنامه تماشا کردم.

در پست قبلی یکی از کاربران محترم مرا مورد عتاب قرار داده و گفته‌اند که آیا همه خوب می‌شوند در ماه رمضان؟...الان حق را به این کاربر محترم می‌دهم و می‌گویم، به جرأت هم می‌گویم که نه همه نمی‌توانند خوب باشند. حتی در این ماه عزیزی که می‌توانند همه خوب باشند.

من دیروز بعد از تماشای این برنامه و شنیدن اینکه این دو ناانسان وحشی در ماه مبارک رمضان اقدام به این جنایت کرده‌اند، به خانمم گفتم که کاش می‌شد از این مقام بلندمرتبهٔ انسانیت استعفا داد!!

تو حالا فکر کن من استعفا بدهم و استعفایم در درگاه ربوبی پذیرفته شود! آیا مثلاً خرها ما را به جمع خودشان راه می‌دهند؟ یا سگ‌ها، گربه‌ها، حتی گرگ‌ها که این قدر اسمشان بد در رفته است! مرا عتاب نمی‌کنند که نکند روزی چشم‌های ما را با اسید بسوزانی آقای انسان سابق؟

چقدر خوب است که آدم حیوان باشد به جای این انسان‌ها!

چقدر خوب است، چقدر خوب است که آدم کِرم بی‌آزاری باشد در دل خاک!

چقد خوب است آدم انسان نباشد!

واقعا هستی از دست این انسان‌ها چها بر خود دیده است! چها کشیده است!

چقدر وحشی‌اند این انسان‌ها!

راستی جای قلب اینها چه چیزی کار گذاشته‌اند؟

به جای عقل و وجدانشان چه؟

ما به کدام مذهبیم راستی؟

اگر به مذهب شهید این ماه هستیم او که به قاتل خودش نیز مهربانی کرد. فرمود از هر چه غذا به من می‌دهید به آن شقی هم بدهید.

راستی دیشب همه‌اش ذهنم به این مشغول بود که واقعا انسان چقدر ضعیف است! وقتی به بن‌بست می‌رسد می‌خواهد حتی به بدترین شکل از این بن بست خارج شود که هیچ‌وقت نمی‌تواند.

هنوز نمی‌توانم باور کنم که انسانی باشد و شب‌ها و روزهای عزیز ماه مبارک رمضان را برای جنایت‌کاری‌های خود انتخاب کند.

من به این انسان‌ها خیلی متاسفم و چون معمولا این جنایت توسط آقایان نامحترم انجام می‌گیرد هم برای مرد بودن خودم و هم برای انسان بودن خودم متاسفم. به نظرم دیگر باید فاتحه همه چیز را خواند. حالا هر چقدر هم انسان‌ها و مردهایی پیدا بشوند که بخواهند این ننگ را از دامن بشریت بشویند، به نظرم لکه‌هایی ننگین از بین رفتنی نیستند.

 ‌

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 22:53 |
۱. مختارنامه تاریخ یک ماجرای تاریخی در قالب قصه است.

۲. قصه آمیزه‌ای از واقعیات و غیرواقعیات است.

۳. در قصه قهرمان داستان خیلی برجسته می‌شود.

۴. شخصیت‌های تأثیرگذار کم‌رنگ نشان داده می‌شوند.

۵. محرک اصلی قیام مختار ایرانی‌ها بوده‌اند. چرا که از زمان خلیفهٔ دوم که مسلمانان به ایران آمدند، ایرانی‌ها عاشق پیامبر و اهل بیتش شدند.

۶. مختار تاریخ یک پیرمرد ۶۷ ساله است؛ در حالی که در مختارنامه او با هیبت یک مرد ۴۰ ساله وارد گود می‌شود و به مرور ریش سفید می‌کند.

۷. مختار در تاریخ دو لشگر برای فتح مدینه و مکه گسیل می‌دارد؛ البته در ظاهر کمک به عبدالله بن زبیر؛ ولی این عمل با شکست مواجه می‌شود. از این داستان چیزی در مجموعه دیده نشد.

۸. بخشی از تاریخ قیام مختار حضرت سجاد(ع) است که وقتی مختار سر ابن زیاد را برای آن حضرت ارسال می‌کند، ایشان دستور می‌دهند اهل بیت(ع) رخت عزا از تن برکنند. حتی در یک روایتی می‌پرسند از حرمله چه خبر؟...که در فیلم از این چیزها خبری نیست.

۹. کشته شدن عمره زن مختار بعد از شهادت خود مختار است.

۱۰. در تاریخ از فردی به نام عبیدالله بن علی(ع) نام می‌برند که به عنوان فرزند علی و برادر امام حسین(ع) از مختار طلب حکومت می‌کند که مختار او را تحویل نمی‌گیرد و او به زبیریان می‌پیوندد و سرانجام د روزهای محاصره به عنوان طعمه مورد دستاویز علیه مختار قرار می‌گیرد.

۱۱. مصعب در تاریخ جوانکی ۳۸ ساله است. اما در فیلم بالاتر از ۵۰ را نشان می‌دهد.

۱۲. ابراهیم اشتر بعد از شهادت مختار به زبیریان می‌پیوندد و در جریان حمله اموی ها در کنار مصعب کشته می‌شود.

۱۱. کم و کاستی‌های تاریخی این مجموعه را ما از چشم محقق محترم جناب رسول جعفریان(مشاور فیلنامه) می‌بینیم.

۱۲. دوستان علاقمند برای آشنایی با ماهیت قیام مختار به کتاب "ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی" نوشته محقق ارجمند جناب سید ابوفاضل رضوی اردکانی مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 23:32 |
مشاور رئیس مجلس و رئیس سازمان اسناد، کتابخانه و موزه‌های مجلس در نوشته‌ای با طرح ادعای افزایش گرایش به مسیحیت، به مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی که یکی از فعال‌ترین مؤسسات دینی کشور است و رهبر انقلاب آن را الگوی حوزه خواندند، حمله کرد. 

به گزارش رجانیوز، در این نوشته که یکی از سایت‌های متمایل به جریان فتنه آن را منتشر کرد و سپس خبرآنلاین از رسانه‌های نزدیک به آقای لاریجانی آن را باز نشر داد، رسول جعفریان بدون بیان آمار و مستندات ادعای خود، از گرایش روز افزون به مسیحیت خبر داده و با یادآوری فعالیت‌های مراکزی مانند "مؤسسه در راه حق" و "انجمن حجتیه" در دوره طاغوت برای مقابله با جریان‌های فکری منحرف از جمله بهائیت، ناگهان به مؤسسه امام خمینی حمله کرده است...
 
یک حاشیه‌ای کوتاه بر این مطلب
شاید ۱۰-۱۵سال پیش که یک طلبهٔ نوجوانی بودم و از دور آقای جعفریان را به فضل و کمال و دانش و اخلاق می‌شناختم، در کتابخانه‌ای به دیدار ایشان رفتم. چه ذوقی داشتم که دارم یا یک نویسندهٔ نام‌آشنا دیدار می‌کنم. متأسفانه وقتی خدمت ایشان رسیدم و سلام کردم و گفتم می‌خوام 5 دقیقه با شما حرف بزنم، ایشان با خونسردی تمام خواهش مرا رد کردند. حتی اصرار کردم دو دقیقه. گفت حتی یک دقیقه هم وقت ندارم.
من که طلبهٔ جدیدالورودی به شهر مقدس قم بودم، خیلی بهم برخورد. واقعا در اعتقاد و ایمان من به علما و روحانیت بزرگوار اثر بد گذاشت. اگر نبود عزیزانی مثل آیت‌الله مصباح و دیگر علمایی که واقعا عالم ربانی هستند و در برخورد با نوجوانان و جوانان آغوش گرمشان را می‌گشایند و صبورانه به حرف‌های آنها گوش می‌دهند شاید من همیشه بدبین حوزه و روحانیت می‌موندم. حتی من شنیده‌ام که حضرت آیت‌الله آقای مصباح دست دانشجوی جوانی را بوسیده است.
    آقای جعفریان! حالا واقعا انصاف بدهید که چه چیزهایی موجب دوری جوانان از دین و روحانیت می‌شوند؟ در کجای دین ما چنین برخوردهایی توصیه شده است؟
     وقتی برخورد شخصی مثل شما آقای جعفریان! این طوری باشد حتی طلبهٔ مثل منی نعوذبالله می‌رود یهودی هم  می‌شود چه رسد به مسیحیت! چه رسد به کسی که زیربنای اعتقاداتشان سست است.
وا اسفا به حضرت‌عالی که هنوز تلخی آن برخورد واقعاً اسلامی‌تان از مذاقم نرفته است. شاید شما به خاطر غرق در تاریخ‌نگاری چنین قضیه‌ای را به یاد نیاورید؛ ولی من هرگز آن قضیه را فراموش نمی‌کنم و اگر از قرآن هم پیراهن بپوشید دین و اخلاق و انسانیت را از شما یاد نمی‌گیرم و معتقدم اشتباهاتی از این دست است که احیاناً موجب گرایش جوانان به سوی دیگر ادیان و مذاهب و گروه‌های انحرافی می‌شود! حالا با چه انگیزه‌ای مؤسسهٔ خدوم آقای مصباح را متهم می‌فرمایید الله اعلم!
فاعتبروا یا اولی‌الابصار!
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیستم تیر 1390 و ساعت 22:33 |

یاداشتی بر فیلم اخراجی‌های 3 آقای مسعود ده‌نمکی

گاهی دلم به روزهای دفاع مقدس می‌گیرد. گاهی چنان هوای آن روزها به سرم می‌زند که نمی‌دانم چه کار کنم. در همین اوقات وقتی با خودم روراست می‌شوم با همهٔ واقع‌بینی، می‌بینم حال و هوای روزهای دفاع مقدس یک حال و هوای خاصی بوده است که نظیر  و مشابه آن را نمی‌توان در جایی پیدا کرد. حال و هوای بهشتی! حال و هوای روحانی و حال و هوایی که انسان را تا چند قدمی خدا پیش می‌برد. بدون تعارف من با همة تنفری که از جنگ دارم، وقتی به هشت سال دفاع مقدس نگاه می‌کنم، می‌بینم جنگ فقط ظاهر قضیه است. در باطن؛ اما رازهای مهم زیادی، نهفته بوده است.

یکی از این رازها، اخلاص، عبودیت و خدایی بودن کسانی بود که در این دفاع مقدس شرکت داشتند. جنگی که به ناحق به آنها تحمیل شده بود و آنها به فرمان فقیهی عارف، به نیت دفاع از دین و وطن راهی جبهه شده و در این راه از هیچ رشادتی دریغ نکردند.

بنابراین من به عنوان یک مسلمان، یک ایرانی، به مقدس بودن این دفاع، ایمان کامل دارم. به اخلاص  و ایمان شهیدانی که در این راه جان دادند. به خلوص نیّت رزمندگانی که با جان و دل جنگیدند و تا آخر در این راه ثابت قدم ماندند. راهی که پایان آن قطعنامة 598 نبود. راهی که تا الان هم ادامه دارد.

همان‌طوری که در زمان جنگ، شهدا ستارگان فروزان راه ما بودند، بعد از جنگ نیز، ستارگان دیگری در عرصه‌های مختلف درخشیدند و نام خود را جزو افتخارآفرینان ایران عزیز ثبت کردند.

در عرصة هنر، مخصوصا سینما و تلویزیون نیز، آنهایی که به قصد خدمت وارد این عرصه شدند، تعداد انگشت‌شماری بودند که انصافا کارهای آقای ابراهیم‌ حاتمی‌کیا نمود بهتر و بیشتری داشت. مخصوصا از کرخه تا راین(1371) ایشان،‌ تقریباً در سال‌های پس از جنگ مثل یک بمب عمل کرد و نه تنها در ایران، بلکه در خارج هم نگاه‌ها را خیره کرد. و در این میان غیر از استقبال بی‌نظیر مردمی،‌ واکنش عاطفی عرفانی شهید بزرگوار آوینی به این اثر، خود دلیل محکمی است که آقای حاتمی‌کیا آبی بر آتش دل همهٔ مظلومان جنگ پاشیده است.

بعد از این فیلم، لیلی با من است(1374) آقای تبریزی نیز بوی خوشی از جبهه را با خود آورد.

بعدها نه تنها فیلم دفاع مقدس؛ بلکه کل سینما انگار به کُما رفت! که آقای رسول صدرعاملی فکر می‌کنم به زعم خودشان در اوایل دولت اصلاحات، با اکران فیلم دختری با کفش‌های کتانی(1377) ناجی سینما شد! و با پلاکاردهای "سیمنا زنده است!" جوان‌ها را با جاذبه‌های جنسی به سینما کشاند و از انصاف نگذریم در دورهٔ اصلاحات به موازات رشد ولنگاری و ابتذال در سینما، خود سینما نیز رشد کرد و در نهایت فیلم‌هایی چون "مارمولک(1382)" بیرون داد!

دیگر گذشت و گذشت تا اینکه بساط دولت اصلاحات برچیده شد و دولت اسلامی سر کار آمد و تقریباً نگاه‌ها، در مدیریت‌های فرهنگی عوض شد و این بار پس از سال‌های نه چندان دور تنها فیلمی که سال‌های دفاع مقدس را به یاد همگان آورد، فیلم اخراجی‌ها(1386) بود. فیلمی که آن را نه یک کارگردان حرفه‌ای و مشهور بلکه کسی ساخته بود که مدت‌ها پیش در عرصهٔ روزنامه‌نگاری فعالیت‌های دفاع‌مقدسی می‌کرد و با دولت وقت در افتاده بود. کسی که بعد از توقیف نشریاتش شلمچه و جبهه، به ساختن فیلم‌های مستند اجتماعی رو آورده بود که البته جزو پرفروش‌ترین فیلم‌های سال‌های 1382 و 1383 بود. غیر از فروش دست به دست کپی می‌گشت و نفر به نفر، خانه به خانه تماشا می‌شد.

فیلم اخراجی‌ها، یکی از آن فیلم‌های اصیل ایرانی بود که در سکانس‌های اولیه‌اش اصالت صفای زندگی ایرانی را به تصویر کشیده بود. کافی بود مخاطب همین صحنه‌های اولیهٔ فیلم را ببیند و دیگر تا آخر فیلم از پای آن بلند نشود. سادگی روایت، طنز و شیرینی آن، داستان فیلم را پیش می‌برد و تا قضیه، به مسئله دفاع مقدس می‌رسید و مردم تازه یادشان می‌آمد که مدت‌هاست فیلم خوب جبهه‌ای ندیده‌اند.

صحنه‌های اعزام یادآور کلی خاطرات خوب دوران دفاع مقدس بود. کیست که این سکانس را ببیند و یاد آن روزهای پرشور اعزام نیفتد!

فیلم اخراجی‌ها با همة نقاط قوت و ضعفش بیشتر از فیلم‌های دیگر به دل نشست و برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران، رکورد فروش را شکست. بعد از اخراجی‌های یک، اخراجی‌های 2 نیز به صحنه آمد و آن نیز مثل قبلی با استقبال خیلی خوب مردم مواجه شد و من بیشتر از هر جای آن، سکانس آخرش بیشتر تحت تأثیرم قرار داد. آقای ده‌نمکی غرور ایرانی‌ها را قلقلک داد و اشک غیرت را به چشم‌ها نشاند.

حالا که حاجی مسعود در حال ساخت قسمت سوم اخراجی‌هاست، و با همة مشغله‌های فکری و کاری، از وبلاگ‌نویسی غافل نمی‌ماند و سعی می‌کند ارتباط خودش با مخاطب را به گرمی حفظ کند، باید صادقانه بگویم که من به عنوان یک مخاطب عادی که رزمنده‌های وطنش را دوست دارد دغدغه‌ام این است که اولاً مبادا سرنوشت این فیلم نیز به سرنوشت زیر آسمان شهر(1380) مهران غفوریان دچار شود که از بس کش دادند که شورش درآمد! یا مرد هزار چهرة مهران مدیری... که معتقدم هر چیزی اندازه و قاعده‌ای دارد. ثانیاً مبادا آقای کارگردان با این فروش‌های میلیاردی  و این همه شهرت اخلاص آورده،‌ آن هدف اصلی را گم کند! و ...

و حرف آخر با خود آقا مسعود عزیز اینکه: به خدا، این اقبال، مدیون اخلاص خودتان و آن کسانی است که شما داعیة دفاع، از هدف آنها داری. خدای نکرده اگر روزی این اخلاص رنگ ببازد، بعید نیست زبانم لال قصة آقای مخملباف و آقای نوری‌زاد تکرار شود. الهی مباد آن روز! آمین

در خاتمه از اینکه دیدم شما از طرف خبیث‌ترین رسانه‌ها مثل ویکی‌پدیا متهمی خوشحالم؛ اتهام آنها شما را از همة اتهامات مبرّا می‌کند. 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 و ساعت 7:33 |

کتاب «دا» را می‌خوانم و با سطر سطر آن اشک می‌ریزم.

کتاب دا را می‌خوانم و با سطر سطر آن در عمق تاریخ فرو می‌روم.

دا را می‌خوانم و با آن گذشته‌هایم را پیدا می‌کنم. گذشته‌ای که می‌رفت در گرد و غبار فراموشی گم شود...

اسم «خرّمشهر» برای اولین بار در هفت هشت سالگیم به گوشم خورد و آن وقتی بود که خرّم‌شهر آزاد شده بود و یکی از آشناها بعد از یک سال حضور در جبهه، به روستا برگشته بود. بعدها وقتی خبر شهادت پسر عمویم در عملیات آزادسازی خرمشهر رسید، بیشتر با اسم خرمشهر آشنا شدم. سال‌ها بعد هر چه بزرگ‌تر می‌شدیم بیشتر از این شهر می‌شنیدیم. خاطره‌هایی غیرواقعی و غلوّ‌آمیز، داستان‌هایی ساختگی و ... تا اینکه در 20 سالگی راهی جنوب شدم و در اسفندماه 1371 میهمان خرّم‌شهر عزیز شدم. با این حال اعتراف می‌کنم که برای من تا چندی پیش که کتاب «دا» را نخوانده بودم، فرق خرم‌شهر با شهرهایی مثل آبادان و دزفول و سوسنگرد چندان قابل درک نبود و...

آری این است معجزة نوشتن. چیزی که خانم حسینی سال‌ها از گفتن و نوشتن آن خاطرات طفره می‌رفته‌اند. شاید اگر ایشان زمینه را برای نگارش کتاب فراهم نمی‌کردند، افراد زیادی مثل من فقط به این بسنده می‌کردند که خرمشهری بوده و چند روزی به اشغال دشمن رفته و بعدش هم آزاد شده است. اما وقتی خواننده کتاب دا را به دست می‌گیرد و می‌خواند انگار از اولین روزهای درگیری با دشمنان بعثی در خرمشهر زندگی می‌کند و پا به پای راوی خاطرات به کوچه‌های غم گرفته خرمشهر پا می‌گذارد و می‌بیند آنچه بر خرمشهر گذشته است. می‌بیند و می‌گرید...

کتاب دا تاریخ شفاهی اولین روزهای هشت سال دفاع مقدس است. تاریخی که هنوز مورخ آن زنده است و شاهدان زیادی بر این تاریخ صحه می‌گذارند. و به نظر بنده اگر کتاب دا نوشته نمی‌شد، حماسة خونین‌شهر ناتمام مانده بود. همچنانکه اگر زینب سلام الله علیها، پیام‌آور عاشورا نبود، حماسة عاشورا عقیم می‌ماند.

کتاب دا را می‌خوانم و با شخصیت‌های اصلی و فرعی آن احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کنم.

کتاب دا را می‌خوانم و به روح شهید بزرگوار سیدحسین و سیدعلی(پدر و پسر) درود می‌فرستم.

کتاب دا را می‌خوانم و به خواهر سیده‌زهرا حسینی (راوی خاطرات) خسته نباشید می‌گویم.

کتاب دا را می‌خوانم و به خرمشهر عزیز عشق می‌ورزم.

کتاب دا را می‌خوانم و به همه مدافعان درود می‌فرستم.

دا را مثل مادر خود دوست می‌دارم. دا برای همه ما دا است.

کتاب دا را می‌خوانم و از صمیم قلب به سرکار خانم سیده اعظم حسینی(نویسندة کتاب دا) تبریک عرض می‌کنم. تبریک به خاطر ثبت این واقعه عظیم و به خاطر همه موفقیت‌هایی که کسب کرده و خواهد کرد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 0:48 |

گذری بر "داستان یک مرد" نوشته مجید ملامحمدی

مجید ملامحمدی نویسنده پرکاری است که می‌رود تعداد نوشته‌های او در مجلات و نشریات مختلف کودک و نوجوان کشور و همچنین تعداد کتاب‌هایی که برای مقطع سنی کودک و نوجوان به رشته تحریر درآورده است، از حدّ و احصاء خارج شود. البته این، شاید کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد؛ ولی حقیقت این است که اقای ملامحمدی از نویسندگان خوش‌ذوق و فعالی است که با خستگی میانه‌ای ندارد. شاید او این خصوصیت تقریباً منحصر به فرد را از مرحوم پدرش به ارث برده است: عالم ربانی، نویسنده نام‌آشنای زمان ما مرحوم آقای محمدی‌ اشتهاردی. نویسنده‌ای که هم خوب نوشت و هم زیاد نوشت. و از این جهت پدر و پسر اشتراکات زیادی با هم دارند؛ امّا تفاوتی که در نوع نوشتن آنها به چشم می‌خورد، این است که مجید از آن سرآغاز نویسندگی خویش به طور تخصصی وارد وادی ادبیات داستانی کودک و نوجوان شده و علاوه بر سرودن شعر، کتاب‌های خوب و قابل اعتنایی در زمینه داستان برای این مقاطع سنی نگاشته که تعدادی از آنها در مسابقات و جشنواره‌های فرهنگی و هنری حائز رتبه‌های برتری گردیده است که از آن جمله می‌توان به کتاب جدید ایشان یعنی «داستان یک مرد» اشاره کرد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 12:28 |

خواندن این مطلب برای جوانانی که به سن قانونی رأی دادن نرسیده‌اند، و به مادران عزیزی که بار شکستنی در وجود خود دارند توصیه نمی‌شود!

فرق نویسنده با دیگران این است که هیچ وقت کم نمی‌آورد. نه اینکه اصلاً کم نمی‌آورد؛ بلکه خیلی کم، کم می‌آورد. و آن وقت که کم آورد می‌شود برای خودش یک مطلب خواندنی. مثلاً همین امروز من به این فکر می‌کردم که چطوری می‌شود به کسی که خیلی دوست داری، بگویی از مادرت بدم می‌آید. این واقعاً سخت است؛ ولی متاسفانه گاهی اتفاق می‌افتد و واقعاً در زندگی من بارها، این امر اتفاق افتاده است. من واقعاً کسانی را خیلی دوست دارم، ولی از بعضی از منسوبان آنها بدجوری بدم می‌آید. دیده‌اید که بعضی‌ها در چشم آدم مثل اویناش مادر آدم می‌مانند(برای یافتن معنی کلمه اویناش یا به لغتنامه دهخدا مراجعه کنید و یا از اهل فن بپرسید). و اینجاست که آدم می‌ماند و نویسنده در بیان این مطلب کم می‌آورد.

چندی پیش که در حب و علاقهٔ شدیدم به جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد از یک طرف و در نفرت شدیدم به بعضی از مدیران سطح استانی حضرت ایشان مانده بودم(یعنی برای حل این معادله کم آورده بودم) یاد ضرب‌المثلی از زبان مادری‌ام افتادم که اتفاقاً بارها از زبان مادر عزیز خودم شنیده بودم که می‌فرمود:«بالا! ایته حرمت ائله، ییه سینه خاطیر!» یعنی فرزندم به سگ هم احترام کن به خاطر صاحبش! و این ضرب‌المثل کمی آرامم کرد.

می‌بینید چقدر قشنگ است! چقدر این ضرب‌المثل‌ها جلوی نفخ شدید دل آدمی را می‌گیرد!(این هم تعبیر آذری است که در بیان فارسی آن کم آوردم) به خدا اگر این مطلب نبود شاید من از دست بعضی‌ها که به ناحق جای حقی را گرفته‌اند دق می‌کردم. بعضی‌هایی که در محل کار خود به نماد کینه علیه دکتر احمدی‌نژاد شده‌اند. بعضی‌ها که اصلاً رنگ و بوی آن عزیز را ندارند. بعضی‌ها که دوستان نظام را به مخالفان تبدیل کردند و مخالفان را به معاند.

 این از برکت کلمات حکمت‌آمیز پدران و مادران ماست که می‌توانیم عَلَقِه مُضغه‌هایی مثل این بعضی‌ها را تحمل کنیم،(این علقه مضغه هم تعبیر استاد عزیزم جناب دکتر حسینی قزوینی است که وقتی در معرفی بعضی از آدم‌ها کم می‌آوردند این تعبیر را در مورد آنها به کار می‌بردند. واقعا تعبیر بحایی است که بعضی‌ها با این که به دنیا آمده‌اند و سال‌هاست مثل آدم‌ها زندگی می‌کنند؛ولی هنوز قدر و منزلتشان در همان مرحله علقه مضغگی مانده است) و گرنه اگر برای هر چیزی غیرت آذری به کار می‌بردیم سنگ روی سنگ بند نمی‌شد.

حال ماییم و این مرد شریف و نجیب و دوست‌داشتنی و عده‌ ناجوری که مثل وصله ناجور به کاپشن رنگ روشن حضرت ایشان چسبیده‌اند و تا این مطلب برود و به گوش حضرت ایشان برسد و ایشان اقدامی بکند، این علقه مضغه‌ها چند پله هم  از شانه‌های مردم بالا رفته‌اند و شده‌اند عزیز‌السلطان!

فاعتبروا یا اولی الابصار!(یعنی ای‌کاش می‌توانستم بگویم که از کجاها می‌سوزم، ولی اولی‌الابصار خودشان می‌دانند!

 و این برای یک نویسنده نهایت کم آوری است که نتواند حرف دلش را راحت بزند!)

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:39 |
 

سال 1387 شمسی، از طرف مقام معظم رهبری، سال نوآوری و شکوفایی نام گرفت و موجی از حرف‌ها، حدیث‌ها، موضع‌گیری‌ها و فعالیت‌هایی راجع به این موضوع را در افکار عمومی برانگیخت.ارش آینده روشن، از سال‌ها پیش، به برکت این ایده متعالی رهبر فرزانه انقلاب، در اسم‌گذاری سال‌ها، موضوعاتی که کمتر به آن‌ها توجه شده یا چیزهایی که پرداختن به آنها، در برهه‌ای از زمان لازم و ضروری است، مورد توجه عوام و خواص قرار می‌گیرد و هر کس به نوبه خود می‌خواهد در آن زمینه نقشی ایفا کند. 

در این میان، واکنش اهل فکر و هنر، به این فراخوان حکیمانه، می‌تواند از اهمیت ویژه‌ای برخوردار باشد. باری، نوشتن مقاله، داستان و شعر، و نشان دادن ابعاد گوناگون موضوع، با مخاطب قرار دادن سطوح مختلف فکری جامعه، می‌تواند کمک موثری در به ثمر رسیدن آن ایده متعالی باشد.

منظومه بلند «نوآوری این است» آقای علوی‌فرد را می‌توان پاسخ مناسب و درخور به فرمایش مقام معظم رهبری دانست که با درکی عمیق از موضوع، تجربه‌های سیار  خود برای کودکان را، به کار بسته و با الهام از پیام نوروزی معظم‌له، در این خصوص با مخاطبان کوچک خود به زبان شعر سخن گفته است. 

یک روز بلبل خواند
آواز زیبایی
از نو شدن می‌گفت
از خودشکوفایی
*
می‌گفت: «باغ ما
بی‌روح و تکراری است
دنیای تکراری
در شان این جا نیست»

ادامه در سایت آینده روشن.....

http://www.bfnews.ir/vdchinkjldiljknlnglggfmhjfdgpfhklhlolnekonglicaphfgcabjbmbobmbfojnonebmnhnooedohbhcnlpekolgbjhbibaaolcdbeod.html

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 19:11 |




در میان شاعرانی که برای کودکان و نوجوانان شعر گفته اند؛ مرحوم دکتر قیصر امین پور نام محبوب و مشهوری دارد. بنا به تعریف دوستان خودش نیز آدم دوست داشتنی و بزرگواری بوده است. این روزها مجموعه کتابهای آن مرحوم میهمان خانه ماست. همگی شعرهایش را می خوانیم و اندکی در خود فرومی رویم و سپس در یک کلام به نظر مشترکی می رسیم:«شعرهای قیصر مزه دیگری دارد!»
هر کس به اندازه فهم خود در حال تعجب کردن است؛ اما حقیقتاً من هنوز هم سر مست زیبایی و عمق مفهوم کدام موزون و منظورم ایشان هستم. هیچ وقت فرصت نشده بود از ایشان شعری بخوانم؛ ولی اعتراف می کنم که شعر ایشان با همه شعرهایی که تا به حال خوانده ام متفاوت است کتاب «به قول پرستو» ی ایشان را به دست بگیرید. این کتاب مثل یک دسته گل است زیبا و خوشبو:
وقتی شعرهایش را می خوانی روح بلند «قیصر» با تو هم آوایی می کند. همین جاست که به بزرگی قیصر بی می بری:
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا بر دامنه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را برشکستند؟
چرا آرزوها را سربریدند؟
قیصر در این ابیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن بلکه از سر اعتراض و در حقیقت سوالش نه از نوع استفهامی که از نوع توبیخی است.
او در این هفت چهار پاره حکیمانه، شدیدترین اعتراضات خود را علیه ظلم ابراز می دارد و آیا کوبنده تر از این می توان گفت که:
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچیده
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
در ادامه، قیصر بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می نشیند و از «قول پرستو» سخن می سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می کند و به راستی او را می توان مفسر بهار نامید:
از این سوره سبز و آیات سرخ
کتاب زمین بر علامت شده
زمین گفت شاید بهشت است این
زمان گفت: گویا قیامت شده
امین پور به کر قلم، وجود تو را از بوی بهار لبریز می کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحه کتاب بهار را درمقابل دیدگانت فرامی فهمد و توجرعه جرعه شعر او را می نوشی و لبخندهای رضایت در چهره ات پدیدار می شود:
به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر؛ آبشار آمده!
به ذهن کلاغان؛ زمستان گذشت!
به قول پرستو بهار آمده!
شاعر در شعر بعدی به سؤال «لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟» جواب می دهد: این که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟
جواب قیصر تنها ابراز یک احساس نیست. اگر عمیق بنگری حکمت و معنویت در بیت بیست این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤالی جواب می دهد و گویا از پرسشگر این سؤال می پرسد:
... مثل لبخند گلها!
حسن گل در شکفتن چگونه است؟
در ادامه برای ساده کردن بیان، از روشن ترین مفهوم ها کمک می گیرد:
...«مثل غم، مثل گریه!»
سپس آن حسن غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می کند:
مثل از شاخه افتادن سیب!
و بعد توضیح می دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوه این باغ را «شعر و ترانه» می داند و در نهایت با صداقت شاعرانه خود، دل صاف و ساده خود را تنها دارایی خویش پنداشته و با شرمندگی آن را به بچه ها تقدیم می نماید:
من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آینه گاهی دلم را
روبه روی شما می گذارم

دست ها پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دل بچه های چکانم
شعرهای دیگر او مثل: «زنگ آغاز بهار» زیباترین لحظات آغاز سال تحصیلی را در گوش همه طنین انداز می کند.
«یک خط در میان» نگاه زیبا و ظریف «قیصر» به زندگی است و شاید دیگر هیچ وقت نشود زیباتر از این سرود که:
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
«لالایی باد» به قول خود قیصر، برای دل های کوچکی است که از خشم زمین لرزیدند.
ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار مرده افتاده
دو گلدان ترک خورده
مرثیه شاعر برای کودکانی که در زلزله دچار مصیبت شده اند، سوزناک ترین مرثیه هاست. مرثیه ای که جز آهنگ لالایی ندارد:
برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواهند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی
و تلخی این مصیبت خوانی را چیزی جز این «اتفاق ساده» از بین نمی برد و آن خاطره گونه ایست که به لطافت باران در آمیخته است:
آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست
از «شعر» ، «معما»، «خواب های طلایی» ، «رازهای سربسته»، «ترانه ای برای آشتی» ، «ترانه ای برای درخت»، «سرد و ماه مهر»، «کلاس انشا» و «صبح یک روز زمستانی » که بگذریم، از دو شعر تقریباً بلند آخر کتاب نمی توان گذشت. در شعر «پیش از این ها» روی حرف قیصر با خداست. او از زبان کودکی تعریف می کند که خدا را «پیش از اینها» چطوری تصور می کرده است. او می گوید:
بیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
در قسمت اول این شعر بلند، خدا در تصور کودک موجودی ترسناک بوده که همیشه مایه ترس او می شده است.
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
البته تنها «ترس» نیست، بلکه هر صفت ناشایستی که به ذهنت می رسد مال آن خدایی بوده که کودک قبل از این ها تصوری کرده است. تا اینکه یک روز اتفاق تازه ای می افتد و او شبی دست در دست پدر راهی سفر می شود. آنها در میان راه، در یک روستا، به خانه ای خوب و آشنا می رسند. خود این خانه مایه پرسشهای کنجکاوانه کودک می شود:
زود پرسیدم: بدر، اینجا کجاست؟
گفت: این جا خانه ی خوب خداست!
کودک که قبل از این خانه خیالی خدا را در آسمانها تصور می کرده است؛ حالا با دیدن خانه کوچک و ساده خدا با او احساس صمیمیت می کند و فکر می کند می تواند به خدا نزدیک شود:
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
کودک با دیدن مسجد، دچار تحول می شود. در خانه بی ریای خدا می نشیند و وجود مهربان ودوست داشتنی او را احساس می کند.
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
«بالهای کودکی» قیصر خاطرات کودکی و گذشته اوست. انگار او با الهام از «حیدربابا» ی معروف شهریار گفتنی های روستای خودش را به روایت نوشته است. او از کودکی خویش با حسرت شیرینی یاد می کند و خواننده را متأثر به دنبال خود می کشد:
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سیر و سفر آغاز کرد
باز هم با دستهای کودکی
سفره تنگ دلم را باز کرد
قیصر از خوابیدن های خود در پشت بام می گوید. از کوزه های خیلی که لبریز از آب خنک بوده است. از کوچه های روستا در تنگ غروب، از روزهای خرمن افشانی، از شب های مهتابی، از آسمان های در مسیر کهکشان، از بازیهای کودکانه در روستا، از شنا رد کارون رده ها تصویر زیبا و دیدنی جلو چشم خواننده می گذارد و وجودش را از خاطرات خوش روستایی سرشار می کند.
در دل شبهای مهتابی که نور
مثل باران می چکید از آسمان
می کشیدیم از سر شب تا سحر
بارهای کاه را تا کاهدان
و به راستی قیصر را می توان قیصر شعر معاصر ایران نامید. چرا که شعر او دارای خصوصیاتی است که کمتر می توان در شعرهای شاعران دیگر دید.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 0:21 |

زهره نیلی

 نشریه کتاب هفته، شماره 154، یکشنبه 5 آبان 1387

جای خالی آدم برفی‌ها

اولین برفی که زمین نشست؛ عنوان مجموعه داستانی از مجید محبوبی است که از سوی انتشارات کیش مهر منتشر شده است. نویسنده در این مجموعه به نوجوانی خود بازگشته و از سختی‌های دوران تحصیلش سخن گته، از نبود امکانات، فقر و از فاصله زیادی که هر روز طی می‌کرده تا به مدرسه برسد و درس بخواند. آن‌ گونه که محبوبی می‌گوید، داستان‌هایی که او در این مجموعه مطرح کرده، کاملاً واقعی است و به خاطره‌های او از دوران مدرسه برمی‌گردد.

 ننه در حالی که غر می‌زند قاشق روغن را به تابه می‌کوبد و با خودش آرام می‌گوید:«خدا به داد بچه ام برسد! تو این هوا که تف می کنی یخ می‌بنده آدم چطوری بره مدرسه!» ننه راست می‌گوید. مشکل یکی دو تا که نیست. صد جور مشکل دارم. اولاً تنها هستم. ثانیاً راه دور می‌روم. از همه بدتر این سگ‌هاست که هر روز خدا، راه را به رویم می‌بندند و زهره‌ام را می‌ترکانند. صبحانه را که می‌خورم، داداش از زیر لحاف سر بیرون می‌کند و خواب‌آلود می‌گوید: «با این سرما و کولاک گیرم تو خواندی و شدی مهندس، دکتر، آخرش چی؟... می خوای باهات بیام؟»

 محبوبی با نثر ساده و روان، نوجوانی خود را به تصویر کشیده و بر این باور است که موجوانان امروز هم می‌توانند داستان‌های او را بخوانند و از خواندنش لذت ببرند. زیرا او در داستان‌هایش، زیبایی‌های روستا و طبیعت را تصویر کرده و از مشکلات روستاییان سخن گفته و همه اینها مواردی است که نوجوانان را جذب می‌کند. او همچنین رگه‌هایی از طنز را در لابه لای سخنان خود گنجانده که برای نوجوانان جالب و خواندنی است.

در داستان اولین برفی که زمین نشست، نویسنده نشان داده که چطور سختی‌ها و مشکلات، انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند و آنها را نه در کنار هم، که در برابر یکدیگر می‌نشاند. نویسنده، گاه از زبان تصویری برای بیان خاطراتش استفاده کرده است: "... بچّه‌ها آرام‌آرام به طرف كلاس‌ها در حركت بودند. باد شديدی در حال وزيدن بود. ناگهان باد به گردباد باريكی تبديل شد و دم در با گرد و خاك غليظ پيچيد. گردباد خيلی زود در هوا لوله شد و ناگهان صدای بچّه‌ها نگاه‌ها را به طرف آسمان چرخاند. ـ پولا را نگاه كن! پول‌ها را... چشمان حاج‌اكبر گشادتر شد. می‌خواست خودش را از زمين بكند و بپرد هوا؛ امّا نشد. كمرش بد جوری درد میكرد. نشست و فقط به آسمان پر از خس و خاشاك و پول‌هايی كه به رنگ سبز ديده می‌شد نگاه كرد."

محبوبی در دومین داستان مجموعه بوی بهار از نقایص سیستم آموزشی سخن گفته است؛ سیستمی که تشویق در آن، چندان جایی نداشته و ندارد و هر چه هست تنبیه است. او از معلمی گفته که بچه‌‌ها را به ستوه آورده و فضای مدرسه را برای آنها خفقان‌آور کرده است. معلمی که گویی با رفتنش، همه سختی‌ها را می‌برد: "آقامعلّم و آن آقا خداحافظی كردند و رفتند و خانم‌ها ماندند. ماشین كه رفت انگار همه‌ی‌ سختی‌ها را با خود برد. دیگر كسی احساس ترس نمی‌كرد. نواركاغذی‌های رنگارنگ كه به سقف آویزان بود، با نسیمی كه از پنجره چوبی، توی كلاس می‌پیچید تكان می‌خوردند و قطره های باران كه به شیشه‌ها می‌خوردند بوی بهار را با خود می‌آوردند." گویی بچه‌هاتا آن زمان، نوارهای کاغذی را نمی‌دیدند و عطر خوش بهار را احساس نمی‌کردند.

 نویسنده معتقد است قصد او از نوشتن این داستان، انتقاد از سیستم آموزش و پرورش نبوده است، بلکه تنها برای دل خود می‌نویسد و از نوشتن لذت می‌برد، به همین خاطر دلش می‌خواهد نوجوانان نیز از خواندن داستان‌های او لذت ببرند.

بوی بهار نخستین داستان مجید محبوبی است که سال 1374 در نشریه سلام بچه‌ها منتشر شده است.

امتحان علوم یکی دیگر از داستان‌های این مجموعه است. اقای عطار، معلم علوم است و علاقه‌مند به فیلم و سینما. دوستانی هم در انجمن سینمای جوان شهر دارد. دوستانی که می‌خواهند از امتحان و کلاس و درس بچه‌ها فیلم بگیرند... داستانی که در نهایت خواننده را به این می‌رساند که همواره ناظری هست؛ کسی که ما را می‌بیند و تمام دقایق و لحظاتمان را ثبت می‌کند؛ داستانی که انسان‌ها را به راست‌گویی و امانتداری دعوت می‌کند.

مجید محبوبی درباره این داستان می‌گوید: روزی معلم دبستان ما که رزمنده‌ هم بود، آمد و روی تخته سیاه نوشت: دزدی نکنید اما بچه‌ها از اعتماد او سؤ استفاده کردند. من دیدم که می‌توانم این ماجرا را دستمایه داستانی قرار دهم و به آن حال و هوای امروزی بدهم و گرنه آن زمان در روستای ما برق هم نبود چه رسد به دوربین فیلم‌برداری. در داستان اسکناس‌ها به پرواز درآمدند نویسنده از حاج‌اکبر سخن گفته که با وجود داشتن مال و مکنت فراوان، حاضر نیست به مدرسه فرزندش کمک کند. در حقیقت نویسنده با پناه بردن به زبان طنز، خست را نکوهش کرده است. این زبان را در داستان‌های دیگر مجموعه هم می‌توان یافت.

محبوبی معتقد است: بسیاری از حرف‌ها را در قالب طنز می‌توان مطرح کرد. بدون این که آزار دهنده باشد یا کسی را برنجاند و او در داستان بوی بهار، روزی که عمو هاشم به مدرسه آمد و ... چنین کرده است.

محبوبی فضای شهر و روستای خود را به خوبی تصویر کرده است. او همچنین از عناصر و واژه‌های محلی بهره برده است تا هم به حفظ فرهنگ بومی خود بپردازد و هم احساساتش را آن گونه که هست به خواننده منتقل کند. او بر این باور است که بعضی کلمات را نمی‌توان ترجمه کرد و معنای آنها در ترجمه از بین می‌رود؛ به ویژه آنچه بیانگر احساس و عاطفه آدم‌هاست، به راحتی ترجمه نمی‌شود. ضمن این که کار بردن اصطلاحات محلی، فرهنگ فارسی را غنی می‌کند و نویسندگان و شاعران نباید از کار بردن واژه‌های بومی،‌ دوری کنند.

محبوبی معتقد است: اگر بعضی آثار نوجوانان، نمی‌توانند آن‌گونه که باید و شاید با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند، به این خاطر است که برخی نویسندگان، به خاطر پاره‌ای مسائل، از جمله مشکلات مالی به سمت کارهای سفارشی رفته‌اند و بدون آن که روحیه و نیاز نوجوانان را بشناسند و به آن توجه کنند، در پی برآورد نیازهای مالی خود هستند در صورتی که این امر موجب می‌شود که کارهای منتشر شده از روح و معنا تهی شده و با خواننده خود ارتباط برقرار نکند؛ چون از دل نویسنده بر نیامده که بر دل خواننده بنشیند.

اولین برفی که زمین نشست را انتشارات کیش مهر در شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 700 تومان منتشر کرده است.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 21:33 |
 وقتی قیصر زنده بود،‌ هیچ وقت فرصت نشد از ایشان شعری بخوانم. همین. نمی‌خواهم بیش از این خودم را تطهیر کنم و بهانه‌های دیگری بیاورم. به عنوان یک خواننده عادی و دوستدار شعر نه شاعر به جرأت می‌گویم که شعر قیصر با همة شعرهایی که تا به حال خوانده‌ام متفاوت است. وقتی کتاب «به قول پرستو» ی او را به دست گرفتم، آن را مثل گل بوییدم. دست ناشر(افق) کتاب هم درد نکند، چیزی کم نگذاشته و حق طباعت را به خوبی ادا کرده است.

از همان چهار پاره اول کتاب روح بلند قیصر با تو هم‌آوایی می‌کند و تو از همین‌جاست که بزرگی او پی می‌بری:

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پرشکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

او در این بیات آسمانی، دنبال راز «کشف قفس» است. او سؤال می‌کند و شکی نیست که سؤال او نه از سر ندانستن، بلکه از سر اعتراض و درد است که شدیدترین اعتراضات شاعرانه خود را علیه ظلم ابراز می‌دارد و آیا کوبنده‌تر از این می‌توان گفت:

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله‌های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه‌اش از درد پیچید؟

در ادامه، قیصر، بهار را از چشمان یک پرستو به تماشا می‌نشیند و از «قول پرستو» سخن می‌سراید و چه زیبا شکفتن را روایت می‌کند و به راستی او را می‌توان مفسر بهار نامید. نگاه هنرمندانه و حکیمانه او به چیزهایی که انسان‌های عادی، خیلی ساده از کنار آنها رد می‌شوند، جالب توجه است:

از این سوره سبز و آیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت: شاید بهشت است این

زمان گفت: گویا قیامت شده

امین‌پور به سحر قلم، وجود خواننده را از بوی بهار لبریز می‌کند. در هر فصلی که باشی او صفحه صفحة کتاب بهار را در مقابل چشمانت باز می‌کند و تو هوس می‌کنی شعر شیرینش را جرعه جرعه بنوشی و لبخندهای رضایتت را نثار او کنی.

به چشم زمین: برف‌ها آب شد!

به فکر کویر: آبشار آمده!

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!

«به قول پرستو» بهار آمده!

شاعر، در شعر بعدی به سؤال «لحظه‌ی شعر گفتن، چگونه است» جواب جالبی می‌دهد:

ای که یک روز پرسیده بودی:

«لحظه‌ی شعر گفتن چگونه است؟»

جواب قیصر تنها ابراز یک احساس و گفتن یک جواب معمولی نیست. اگر عمیق بنگری حکت و معنویت در بیت بیت این شعرها نهفته است. او این سؤال را هنرمندانه با سؤال دیگری جواب می‌دهد و گویا می‌خواهد پرسشگر را با این سؤال به فکر و تأمّل وادارد:

... مثل لبخند گل‌ها!

حسّ گل در شکفتن چگونه است؟

و در ادامه برای ساده کردن بیان،‌از روشن‌ترین مفهوم‌ها کمک می‌گیرد:

... «مثل غم، مثل گریه!»...

سپس آن حسّ غریب را به افتادن سیب از شاخه تشبیه می‌کند:

مثل از شاخه افتادن سیب!

و بعد توضیح می‌دهد که دل ماها باغ سبز خداست. او میوة این باغ را «شعر و ترانه» می‌داند و در نهایت با صداقت شاعرانة خود،‌ذل صاف و سادة خویش را تنها دارایی خود پنداشته و خلوص نیت آن را به بچه‌ها تقدیم می‌کند:

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان چیزی ندارم

*

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:44 |

 

تاریکی بی‌سرانجام این زندگی، این زندگی شب‌زده ما، خدایا چگونه است؟ گم شده‌ایم. گم کرده‌ایم و سردرگم هوس‌ها. و غرق در عشق‌های ناپاک زندگی، این زندگی تاریک بی‌سرانجام، این شب‌زدگی بی‌پایان، خدایا چون خواهیم بود؟ به کجا خواهیم رسید؟

وقتی ظلمت چیره می‌شود حتی آسمان هم دیده نمی‌شود، و در خاموشی، تو دنبال ستاره‌ای می‌گردی که دل تنگت را رهایی بخشد. آیا در این روز و شب‌های رنگ‌باخته و روزمرّه که سیاهی بر آن غالب است، دلت تنگ نشده است؟‌

و آن‌گاه که ستاره‌ای از زیر آن تیرگی‌های دور، بیرون می‌زند، نفست وا می‌شود. سینه‌ات احساس سبکی می‌کند و تو درمی‌یابی که چه روزهای روشنی را از دست داده‌ای! چه شبهای آرام و پرستاره‌ای را از دست داده‌ای! راستی دلت به آسمان بهاری، به آسمان پر از ستاره بهار نگرفته است؟

بوی بهار همه جا را فرا گرفته است. روز و شبمان این روزها، بهاری است و من در یکی از این روزهایی که باران گرد و غبار حیاطمان را می‌شست، دم غروب ستاره‌ای را یافتم...

و ستاره‌ها فانوس‌های کسانی هستند که راه گم کرده‌اند. خود گم کرده‌اند و گم شده‌اند. و سردرگم زندگی‌اند... آسمان زیباست و تو اگر اهل دل باشی می‌توانی خودت را، گمشده‌ات را در آسمان پیدا کنی.

*

«سعید» پسر بچه‌ای که ناگهانی دچار حادثه می‌شود. روی چاله‌ تعمیرگاه پاهایش در خلاف هم لیز می‌خورد و روزهای پر ملال یک خانواده فقیر بلوچستانی با آن درد، با درد لگن خاسره‌ای که سعید دچار آن شده است، گره می‌خورد.

سعید و تو چه می‌دانی سعید کیست؟ پدرش می‌گوید: «او شب تولد حضرت مسیح متولد شد...» و دیگران می‌گویند:«... معصومیت از چهر‌ه‌اش هویدا بود!»

درد. درد می‌پیچد. استخوان لگنش تیر می‌کشد. امّا سعید را طاقتی است ستودنی. او درد می‌کشد تا بار سنگین درمانش را خانواده به دوش نکشند.

سکوت. روزها سکوت. هفته‌ها سکوت. و سرانجام روزهای عید فرا می‌رسد. و سعید به اصرار مادر روزهای پرجنب و جوش کودکی عید آن سال را با خود به تهران می‌برد. و در آنجا با ملافه‌های سفید بیمارستان هم‌آغوش می‌شود. و در حصار دیوارهای رنگ‌پریده و در انتظار لحظه‌‌های رهایی، عمر خود را به شمارش می‌نشیند.

*

طینت آدم‌ها را به یک گل سرشته‌اند. همه بنی‌آدمند. یعنی فرزند ابوالبشر آدم و فاصله ما آدم‌ها با یکدیگر خودمان هستیم. آنگاه که اسیر ابلیس می‌شویم. اسیر نفس. و آن‌گاه که در دام تزویر و ریا و خودبینی گرفتار می‌آییم.

خانواده سعید سنی مذهبند. اما کیست که دل در گرو امام رضا(ع) نداشته باشد؟ کدام ایرانی است که علی پسر علی را دوست نداشته باشد؟ خاندان پیامبر در همه جا، همه دنیا عزیزند... وقتی دکتر سعید را جواب می‌کند، مادرش دست به دامان حضرت رضا(ع) می‌شود.

-مادر مگر تو سُنی نیستی؟

- مگر خدا و پیامبر و امامان فقط مال شیعه‌هاست؟

*

صبح است. فجر دمیده. ناله‌های سعید تمامی ندارد و مادر نای ایستادن. با این حال به نماز قامت می‌بندد. پرستاری می‌آید و روبرویش می‌نشنید. وقتی نماز مادر به پایان می‌رسد، پرستار با مهربانی می‌گوید: «جمکران مادر!»

و مادر اسمی را که در عمرش برای اولین بار شنیده‌ است زیر لب تکرار می‌کند: «جمکران!»

*

گریه‌های مادر سعید، عرش را به لرزه درمی‌آورد. او از تهران تا جمکران همه وجودش را گریه کرده است. بالا سر سعید. و آمبولانس حامل کودکی است که نفس‌هایش به شماره افتاده است. شمع وجود سعید در حال خاموشی است. مادر با دیدن خانه‌‌های شهر قم به اولاد پیامبر سلام می‌کند و شفای بچه‌اش را می‌خواهد. آمبولانس از کنار شهر راهی جمکران است.

جمکران شلوغ به نظر می‌رسد. چرا؟ چون روزهای پاییز با روزهای شهادت دختر پیامبر مصادف شده است. مادر دم در مسجد از آمبولانس پیاده می‌شود و بر زمین جمکران بوسه می‌زند و گریه می‌کند و شفای بچه‌اش را می‌طلبد. دم غروب است. آنها با راهنمایی خادم‌ها و مسؤولان مسجد به اتاقی روانه می‌شوند. اتاق شماره 7.

*

ماجرا قبل از همه بین خادمین می‌پیچد. «آقا امشب میهمان عزیزی دارد!»

-         آقا همه روزه میهمان دارد!

-         نه این میهمان با میهمان‌های دیگر فرق دارد. این میهمان از راه دوری آمده و خودش هم سنی مذهب است!

خادم‌ها دست به آسمان بلند می‌کنند و مریض را دعا می‌کنند.

*

میهمانی ساده‌ایست. برای شام آبگوشت حاضر کرده‌اند. مادر با هر مصیبتی است سه قاشق از آبگوشت در دهان سعید می‌ریزد. سعید ماه‌هاست غذا نخورده، دیگر غذا برایش مفهومی ندارد. طعم  دهانش، طعم تلخ داروست. شکمش برآمده و پر از درد است، پایش کج و بی‌حرکت. و او مرده‌ای را می‌ماند که فقط دو چشم بی‌سویش در حرکت است. وقتی آبگوشت به معده‌اش می‌رسد دوباره دراز می‌کشد. مادر بچه را به حال خود رها می‌کند و به مسجد می‌رود. تا صبح به دعا و عبادت مشغول می‌شود. وقتی برمی‌گردد می‌بیند سعید کنار پنجره ایستاده است. با اوقات تلخی می‌گوید:«لااقل آنجا ایستاده‌ای عصایت را بردار!»

سعید لبخند می‌زند و می‌گوید:«دیگر نیازی به عصا نیست مادر!»

و مادر انگار از خواب می‌پرد. تازه متوجه وقایع دیشب می‌شود. پسر جلوی چشمان به اشک نشسته‌ مادر، فلاکس چایی را بر‌می‌دارد و از در اتاق بیرون می‌زند.

* ‌

راستی آن شب چه می‌گذرد؟ مگر شب شهادت خانم زهرا (س) نبود؟ دکترها در مورد این واقعه چه می‌گویند؟ عاقبت سعید چه می‌شود؟

فیلم «ساحل بیکران» به همه این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:49 |

 

مجید محبوبی

یادداشتی بر داستان به دنبال صدای او نوشته محمدرضا بایرامی

 


به دنبال صداي او/محمدرضا بايرامي/سوره مهر/چاپ اول 1381/2200 نسخه/149 صفحه/8000 ريال

آذربایجان برای کودکانی که از آن‌جا به نوعی رانده شده‌اند، حکایت غم‌انگیزی دارد. حکایت هبوط آدم علیه‌السلام از بهشت به زمین. و نمی‌دانم چه رمزی است در این خاک و چه رازی است در آن خانه‌های گلی روستایی و چها نهفته در آن کوه‌ها و تپه‌ها و گندم‌زارهای شکوهمندی که لبریز از بوی بهشتند.

آقای بایرامی اولین کسی نیست که لحظه‌ها و روزهای دلتنگی یک روز روستایی را در آذربایجان به تصویر می‌کشد. ده‌ها سال قبل چیزی که شهریار شاعر را به اوج شهرتش رساند، همین قصه‌ها و غصه‌هایی بود که در شعر بلندی به نام "حیدربابایه سلام" به تصویر کشیده شد. درد دل آدم‌ها با طبیعت، سخن گفتن آن‌ها با کوه‌ها و رودخانه‌ها و بادها مخصوصا "باد صبا" و حرف‌های ناگفته‌ای که با ساز عاشیق‌ها بیان می‌کنند. همه و همه حکایت از تعلق خاطر عجیب آذری‌ها به خاک آذربایجان دارد و اگر احساسات و عواطف کودکانه را به این‌ها اضافه کنیم می‌شود داستانی به نام "به دنبال صدای او" و دیگر داستان‌های آقای محمدرضا بایرامی.
"
به دنبال صدای او" شعر ناگفته‌ي دل کودکی یا نوجوانی آقای بایرامی است که صمیمانه از دل برآمده و لاجرم بر دل می‌نشیند. و او همه این داستان را از نزدیک لمس کرده و خودش چه بسا روزگاری در خلق شدن طبیعی این داستان نقش داشته و شاید هیچ شکی نباشد که یکی از دوستان "دوستان" بولوت بوده است.(این اسم‌های آذری هم برای خودشان معانی و مفاهیم خاصی دارند. این "بولوت" به معنای "ابر" است و خودش در این داستان می‌تواند نمادی از "دلتنگی یک روز ابری" باشد، نمادی از زندگی پر از غم و غصه کودکان و نوجوانان رنج‌کشیده و به ناحق کتک خورده‌ي دهات آذربایجان. هم‌آن‌هایی که به بهانه‌ي کوچک‌ترین اشتباه، شدیدترین کتک‌ها را از دست اربابان و پدران و برادربزرگ‌ها و حتی معلمان و مدیران خود خورده‌اند.)


"به دنبال صدای او" طرح پیچیده‌ای دارد و روایت آن اگرچه گاه با چند واسطه انجام می‌پذیرد و خواننده را با مشکل مواجه می‌سازد، با این حال، شکل خاص آن و ریتم و طنین دلپذیری که در آن موج می‌زند شروع و ادامه داستان را چنان سهل می‌کند که خواننده بی توجه به این مشکلات، دنبال صدای او را می‌گیرد و پیش می‌رود تا ببیند "از کجا می‌آید این آوای دوست."


راوی در این داستان اگر چه در عمل داستانی هیچ نقشی ندارد؛ اما شاهد و گزارش‌گر صادق و در عین حال مسلطی است که با اشراف کامل به جزئیات قضیه، آن را صحنه به صحنه به تصویر می‌کشد و با حس غریبی که به خواننده انتقال می‌دهد او را خیلی راحت در متن داستان قرار می‌دهد و خواننده را با راز بزرگی روبه‌رو می‌کند و این گره معقولی است و خواننده می‌تواند به دنبال باز شدن این گره تا آخر داستان پیش برود.


درونمایه داستان، فقر فرهنگی و واقعیتی به نام "کودک آزاری" است که هنوز هم که هنوز است در بسیاری از دهات و روستاهای کشور در جریان است و انگار ماترکی است که نسل‌ها آن را از همدیگر به ارث می‌برند و این پدیده زشت وقتی به اوج زشتی می‌رسد که کودک یتیمی در دست کسانی، مثل برده اسیر باشد.

 "بولوت" در این داستان که پدرش را به طرز مرموزی به قتل می‌رسانند و هیچ معلوم هم نمی‌شود که از کجا آمده بودند و به کجا می‌خواستند بروند به طور اتفاقی در دام صفدر شکارچی می‌افتد و او سه چهار ساله بوده که این اتفاق برایش می‌افتد. صفدر او را به خانه آورده و بزرگش می‌کند. و وقتی او بزرگ می‌شود چوپان ده می‌شود و گاه که اشتباهاتی را در اجرای قوانین چوپانی مرتکب می‌شود شدیداً دچار غضب صفدر و گاه زنان روستا می‌شود که آن‌ها او را با ندادن نان تنبیه می‌کنند و صفدر هم با شلاق به حسابش می‌رسد و این تقریبا غم‌نامه یا همان تراژدی بسیاری از کودکان و نوجوانان دهات آذربایجانی و شاید همه بچه‌های ایرانی است.


از این‌ها که بگذریم نگاه مه‌آلود و غم‌انگیز و مرموز نویسنده به کل ماجراست و شاید به همین خاطر است که دور همه‌ي اشیا و عناصر داستان هاله‌ای از مه و غم است که خواننده را متأثر می‌کند و احساس همذات‌پنداری او را برمی‌انگیزد و این خود یکی از شاخصه‌های اصلی داستان‌های آقای "بایرامی" است که از "قصه‌های سبلان" او شروع شده و در "به دنبال صدای او" به اوج رسیده است.


در گفتنی‌های روستا خصیصه‌ای وجود دارد که به خودی خود جالب هستند و علت این امر شاید علاقه شدید انسان‌ها به طبیعت و فضاهای بکر و رؤیایی روستاست و آقای "بایرامی" وقتی دست روی این قسمت از محل و موقعیت زندگی انسان‌ها می‌گذارد و آن ها را با فنون داستان‌نویسی به صورت تابلوی زیبایی قاب می‌گیرد، یک شاهکار ادبی به نام "به دنبال صدای او" خلق می‌کند، به شرط این‌که از ابهام و درازنویسی تا آن‌جا که می‌تواند اجتناب کند و این را مدنظر داشته باشد که خوانندگان این اثر ارزشمند کودکان و نوجوانان هستند. پس اگر چنین است حتما باید توان مطالعه آن‌ها را نیز در نظر گرفت.

پایان

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 6:15 |