قصه "باغ کیانوش" نوشته دوست و برادر بزرگوارم جناب عزتی پاک، یکی از شیرینترین قصههایی بوده که تا به حال خواندهام. قصهای که از جنس قصههای ایرانی است. قصهای که این روزها جای مشابههای آن در ویترین کتابفروشیهای کشورمان سخت خالی است. قصهای که همیشه باید باشد و اگر نباشد معتقدم قصهنویسهای ما به بیراهه رفتهاند.
در تعریف من، قصه همین است. همانی که اصالت دارد و روایت آن برای مخاطب شیرین و دلچسب است. برخلاف آنچه که این روزها آن را به بیراهه کشیدهاند و تعریف غلطی از آن ارایه میدهند و البته این نتیجة همان مرعوب شدنها و استحاله شدنها در قبال فرهنگ غربی است. غافل از اینکه ایران و ایرانی فرهنگ خودش را دارد و قصه خودش را.
القصه که قصه "باغ کیانوش" یک قصة اصیل ایرانی است. قصهای از جنس ادبیات داستانی ایران. قصهای که خصایص ایرانی و انسانی در آن موج میزند و یکی از پرافتخارترین مقاطع تاریخی ایران را در ذهن مخاطب جاودانه میسازد.
و شاید خصوصیت اصلی قلم آقای عزتی پاک هم همین باشد که از همان ابتدا، سادهنویسی را مثل خیلی از بزرگان ادبیات داستانی ایران سرمشق خودش قرار داده است و البته این کم هنری نیست که بتوانی ساده بنویسی و در عین حال سخنان نغز بگویی و پرمغز. صمیمی بنویسی و در عین حال انگشت بگذاری به جدّیترین مسئلة زندگی بشر که دفاع از جان و ناموس و آب و خاکش باشد.
و علاوه بر این، آن خصوصیتی که او را در این عرصه درخشاندهتر نشان داده است، صبر و حوصله مثال زدنی اوست. این روزها که بیشتر اهل قلم شتابزده در عرصههای نشر، اسب طمع میدوانند و چوب حراج به ذوق و اندیشه و هنر میزنند، عزتیپاک با عزت نفس و پاکی، در شرایط اقل مادی به وظیفهای که خود بر عهدة خود گذاشته است مشغول است. او خود را متعهد کرده است که کمتر بنویسد و خوب بنویسد و هیچ سرمایهای بالاتر از این نیست که انسانی به تعهد خویش با خویش پایبند باشد.
و البته از آنجا که اجر هیچ زحمتی ضایع نمیشود، موفقیت او در هر سه کتابی که ایشان به نگارش درآوردهاند، پاداش بزرگی است که خدا به او عطا فرموده است. همچنین رحم و عطوفتی نیز بر دل اهل محافل ادبی خوب ما انداخته، که او را بارها به عنوان نویسنده برتر معرفی کرده و از کتابهای خوبشان با عناوین مختلف تقدیر کردهاند.
ناگفته نماند که باغ کیانوش، باغی است تماشایی!


